دیالوگ های ماندگار سینمای حاتمی
سينما ديالوگ
نویسنده:احمد صبریان
1394/05/27

نگارش ديالوگ هاي فاخر و اديبانه از ويژگي فيلم هاي علي حاتمي است وآثارش ديالوگ هاي درخشان و ماندگار دارند.ديالوگ هاي بديع وي خاطر شنوندگان را نوازش مي داد. حاتمي خالق سبکي تازه در ديالوگ نويسي شد رويکردي که در سال هاي پس از او، هيچ فيلم سازي موفق به تکرارش نشد و او همچنان در اين عرصه يگانه است.
مادر
پرهيز مرهيزش مي دين که چي؟ خورشيد دم غروب آفتاب صلات ظهر نمي شه، مهتابي اضطراريه، دو ساعته باتريش سه ست، بذارين حال کنه اين دماي آخر، حال و وضع ترنجبين بانو عينهو وقت اضافي بازي فيناله، آجيل مشکل گشاشم پنالتيه، گيرم اين جور وجودا موتورشون رولزرويسه ،تخته گازم نرفتن سر بالايي زندگي رو، دينامشون وصله به برق توکل، اينه که حکمتش پنالتيه، يک شوت سنگين گُله، گُل شم تاج گُله قرمزته! آبي آبليموجات. ضيافت مرگ، عطر و طعمش دعاست. روغن خوبم تو خونه داريم، زعفرونم هست، اما چربي و شيريني ملاک نيست، اين حرمتيه که زنده ها به مرده هاشون مي ذارن.
کمال الملک
مدرسه هنر مزرعه بلال نيست که هر سال محصول بهتري داشته باشد، در کواکب آسمان هم يکي مي شود ستاره درخشان، الباقي سوسو مي زنند.
من آرزو طلب نمي کنم آرزو مي سازم.
براي آمدن به چشم نقاش بايد درچشم انداز بود.
سوته دلان
خوش به سعادتتون که مي رين روضه، جاتون وسط بهشته، ما که دنيامون شده آخرت يزيد. کيه ما رو ببره روضه؟ آقا مجيد تو رو چه به روضه، روضه خودتي، گريه کن نداري وگرنه خودت مصيبتي، دلت کربلاس. چشم شيطون کر توپ توپم، اين مال و منال مفتي همچين هلو برو تو گلو گير نيومد، حاصل يه عمر جوب گرديه، آقامون ظروف چي بود خودمون شديم جوب چي، آقا مجيد ظروف چي، جوب چي، ميخِ زنگ زده، زنجيرِ زنگ زده، تارزانِ زنگ زده، ساعتِ زنگ زده، حواستو جمع کن ،ساعت زنگ زده ديگه زنگ نمي زنه چون زنگاشو زده.
هزاردستان ولايت زندان، ما را طلبيد عاقبت اين عشاق خانه. هنوز زنجير در گوشت است زنجيرک! موريانه گوشت، کي به استخوان مي رسي آخر؟ زنجيرک، تسبيح عارفان، صداي پاي من حالا شنيدني است، از اين دست ساز، کوه کوچک.
آب از دست صياد خوردن بهتره تا سلاخ،سلاخ خلاص مي کنه صياد گرفتار
آزردمت انگشتک؟ دوست داري آتش از اسلحه بچکاني يا مرکب از قلم نئين؟ خون مي طلبي يا جوهر؟ انگشت که در اين ميان باشد گران قدرتري، خوشنويس يا تفنگچي؟
دلشدگان
در طريقت ما شرط اول تر دامني است و آدم خيس هراس بارون نداره.
کاش اين دنيا هم مثل يک جعبه موسيقي بود ، همه صداها آهنگ بود، همه حرف ها ترانه.
با همه بلند بالايي دستم به شاخسار آرزو نرسيد.
نوشتارهایی از سینما تئاتر و تلویزیون