تبليغاتX
نگاتیوهای سپید
یادداشتهای یک روزنامه نگار درباره سینماوتلویزیون
 خانه ای روی آب
 
احمد صبریان

نگاهی به مجموعه تلویزیونی «دل نوازان»

«حسین سهیلی زاده» امسال در شب های پائیزی، با مجموعه تلویزیونی «دل نوازان» و با هدف به تصویر کشیدن مشکلات، مسائل و معضلات نسل جوان معاصر، مخاطبان انبوهی را پای قاب شیشه ای کشانده است. پیشینه کاری وی و ساخت سریال هایی با مضامین مخاطب پسند هم چون «ترانه مادری» و «گیلعاد»، نشان از تسلط او بر مدیوم تلویزیون و شناخت سلایق متفاوت بینندگان پرشمار این رسانه دارد. «دل نوازان» با معرفی شخصیت های نه چندان پرشمارش، در همان قسمت های نخست، آدم های داستانش را برای مخاطب تا حد زیادی باورپذیر جلوه می دهد. شخصیت پردازی نسبتا درست و سنجیده آدم های اصلی «دل نوازان»، همراه با داستانی پرتنش و جذاب برای بینندگان تلویزیونی، این توانمندی را داشته است که به رغم برخی کاستی ها، مخاطب را با خود همراه سازد. در حقیقت نویسنده فیلم نامه «دل نوازان» با زیرپا گذاشتن عرف رایج مجموعه های روتین، با سرعت بخشیدن به سیر حوادث داستان و افزودن داستانک های فرعی به آن ، بیننده را به تماشای این مجموعه و پی گیری آن ترغیب و تشویق کرده است.

 

 

 

 

 

 بی تردید «شخصیت محوری»، هم چون دیگر سریال های تلویزیونی، از ویژگی های اساسی «دل نوازان» است.  اما سهیلی زاده در معرفی و پرداخت برخی شخصیت های داستانش هم چون «رعنا»، «اتابک»، «منصور» ، «دکتر زند» و حتی «ستایش» خست به خرج داده و شناسنامه ای درست از آنان به مخاطب ارائه نمی کند. همین نکته نیز سبب شده تا روابط میان برخی از شخصیت های سریال، گنگ و مبهم از کار درآید. به عنوان نمونه قهرمان داستان «دل نوازان» (بهزاد) -با بازی تحسین برانگیز شاهرخ استخری- وجوه مختلف شخصیتی دارد که چندان مورد توجه کارگردان قرار نگرفته است. آن هم در سریالی که به شدت، متکی بر شخصیت ها و روابط حاکم میان آنان است. شخصیت تخت و تک بعدی «بهزاد» در برخی قسمت ها، برای مخاطب باورپذیر نیست. دلبستگی احساسی و غیرمنطقی وی به «یلدا» و ازدواجش با وی، دشمنی و خصومت یکباره اش با «جهان» و «رعنا»، برخورد نامناسب و توجیه ناپذیرش با «مهتاب»، اصرار و پافشاری بی دلیل وی برای زیرپا گذاشتن سنت های اجتماعی و... از آن جمله اند. از طرفی حرفه بهزاد -مدیریت یک آژانس مسافرتی- به هیچ وجه با شخصیت سردرگم، پریشان و آشفته وی همخوانی ندارد. به همین سبب است که مخاطب نمی تواند دلیل اصلی لج و لج بازی وی با «روشنک» را، در اداره آژانس درک کند. ملودرام «دل نوازان» شخصیت های داستانش را، از آدم های دور و برمان گرفته است. آدم هایی که هم می شود باورشان کرد و هم در همذات پنداری با آن ها دچار مشکل شد.از ویژگی های مهم، قابل توجه و مثبت سریال، فراز و فرود قصه، ایجاد گره های داستانی و پایان بندی مناسب هر قسمت از آن است. به گونه ای که هر قسمت از «دل نوازان»، با ایجاد یک تعلیق و گره افکنی مناسب به پایان می رسد، تا بیننده پیگیر ادامه داستان باشد و از همراهی با آن بازنماند. ورود ناگهانی «اتابک» به ایران، گم شدن «ستایش»، تلاش جهان برای یافتن «ستایش» و درگیری او با «اتابک» و «منصور» درباره ازدواج «بهزاد» و قضیه وکالت نامه و...، داستانک های فرعی هستند که جذابیت های مناسب و کافی به «دل نوازان» بخشیده است. از طرفی ریتم و ضرباهنگ مناسب سریال و توالی رخدادها و اتفاقات این مجموعه، به گونه ای است که چندان موجبات کسالت مخاطب را فراهم نمی کند. اگرچه «سهیلی زاده» در کنار بازیگران باتجربه ای چون «فریبا کوثری»، «پرویز فلاحی پور»، «عبدالرضا اکبری»، «فریده صابری» و «محمد حاتمی»، به چهره های جوان هم میدان داده، اما متاسفانه در شخصیت پردازی آن ها، به جزئیات توجه چندانی نکرده است. «مهتاب» که می توانست یکی از شخصیت های باور پذیر داستان باشد، بیش از حد مثبت و سفید تصویر شده و از حد یک تیپ و کلیشه فراتر نرفته است. «رامین» هم اگرچه به عنوان پسری شوخ و شنگ که شیطنت های خاصی هم دارد، تلخی مضمون «دل نوازان» را تعدیل کرده است، اما واکنش های غیرمنطقی وی نسبت به رابطه با «بهزاد»، «روشنک» و خانواده اش، شخصیت او را چندان باورپذیر نمی سازد. بی تردید «سهیلی زاده» در «دل نوازان» تلاش نکرده تا کلیشه هایی که شخصیت های داستانش، گرفتار آن هستند را بشکند. به جز «بهزاد» که نقش اصلی داستان برعهده اوست و بازی روان، سنجیده و حسی اش به باورپذیری اش کمک بسیاری کرده است، دیگر شخصیت های «دل نوازان» از جمله «روشنک»، «رعنا»، «مهتاب»، «شکوه»، «جهان» و حتی «اتابک» ویژگی خاصی ندارند. زیرا همان تیپ های کلیشه ای هستند که در بیشتر سریال های تلویزیونی، به وفور دیده می شوند. مادران دلسوز و فداکار (رعنا و شکوه)، دختر پرجنب و جوش، شیطان، لجباز و تا حدی فضول (روشنک)، دختر رنج کشیده و مظلوم، که مدام پند و اندرز می دهد (مهتاب) و پدرخوانده ای که تلاش دارد نقش پدرهای دلسوز و مهربان را بازی کند (جهان) و آدم بدهایی که می خواهند کاسه و کوزه را سردیگران بشکنند (اتابک و منصور).

 

 

اگرچه این کلیشه ها برگرفته از واقعیت هستند اما بی شک تکرار آن ها در بلندمدت، سبب ایجاد نوعی دافعه نزد مخاطب می شود. اما شاهرخ استخری -بهزاد- به عنوان برگ برنده «دل نوازان»، در مقایسه با دیگر بازیگران جوان سریال، استعداد پنهان خود را به نمایش می گذارد و کاراکتر «بهزاد» را با بازی روانش برای بیننده باورپذیر می سازد. لحن و صدای مناسب وی، قدرت بیان خوب، فیزیک چهره و میمیک های حسی وی به هنگام نقش آفرینی، نویدبخش کشف یک استعداد جوان در عرصه تلویزیون است که بی شک، راه به سینما خواهد برد. خلق شخصیت های خاکستری و مرموز چون پرویز فلاحی پور در نقش «جهان» سبب می شود تا کاستی های «دل نوازان» کم رنگ تر شده و سطح کیفی آن، چند سر و گردن از برخی مجموعه های روتین تلویزیون بالاتر باشد. در حالی که بیشتر شخصیت های داستان یا سیاه مطلق اند یا سفید صرف. ساختار ملودرام «دل نوازان» و جسارت کارگردان در بهره گرفتن از استعدادهای جوان قابل تحسین است. اما ای کاش فضاسازی، دیالوگ نویسی و شخصیت پردازی هم در این سریال نمود بیشتری داشت. سهیلی زاده در روایت داستان خود، از ساختار خطی اکثر مجموعه های تلویزیون فاصله گرفته است و تلاش دارد تا در قصه اش، تعلیق، جذابیت و کشش لازم را برای بیننده فراهم کند. استقبال مناسب مخاطبان نیز نشان از موفقیت وی در این زمینه دارد. بیشتر اتفاق ها و رویدادهای «دل نوازان» قابل پیش بینی است و مخاطب جلوتر از داستان پیش می رود. به عنوان نمونه ازدواج بهزاد با یلدا، رامین با روشنک و مهتاب با دکتر زند و... . شاید به همین سبب است که برگ برنده دست مخاطب می افتد و وی با پیش بینی های صحیح، درباره داستان «دل نوازان»، کارگردان را پشت سر می گذارد. فقط می ماند پایان بندی داستان که آن هم تا حد زیادی قابل پیش بینی است. سهیلی زاده هدف خود را از ساخت «دل نوازان» پرداختن به مسائل جوانان به ویژه «ازدواج» از زاویه ای نو و متفاوت ذکر کرده است. نگاهی که بیشتر حکم هشداری برای خانواده ها دارد، تا درباره تصمیم جوانان موضع گیری صحیح داشته باشند. اگر سهیلی زاده در «دل نوازان» با به تصویر کشیدن زندگی خصوصی شخصیت های داستانش، به جزئیاتی چون هویت مند بودن آدم های ماجرا، پرهیز از تحول های یکباره و ناگهانی شخصیت ها و پرهیز از خلق شخصیت های مطلق سپید و سیاه، توجه بیشتری می کرد ،می شد آدم هایی چون «منصور»، «اتابک» و «مهتاب» را هم بیشتر باور کرد و آنان را از حصار کلیشه ها نجات داد. اگر بخواهیم شالوده اصلی داستان «دل نوازان» را بنا به گفته سهیلی زاده بیان مشکلات نسل جوان بدانیم، باید گفت این سریال به مشکلات جامعه ای می پردازد که اکثریت آن را، جوانان تشکیل می دهند. اجتماعی که در آن تنوع فکری و رفتاری در میان جوانان، در حد بالایی است. اما این که طرح های تکراری و نخ نما شده فقط به صرف پر کردن برنامه های تلویزیون به تصویر کشیده شوند به بیراهه رفته ایم. چرا که طرح مشکلاتی دور از واقعیت های جامعه و به تصویر کشیدن جوانانی که دغدغه هایشان نمود چندانی در جامعه امروز ندارد تکرار همان کلیشه هایی است که سال هاست امتحان خود را پس داده اند. اگرچه «دل نوازان» درونمایه و داستان پرمایه ای دارد که می توانست اثر ماندگار و شاخصی از کار درآید، اما متاسفانه به سبب شتابزدگی در ساخت، شخصیت پردازی های نیم بند، حضور آدم های اضافی که بود و نبودشان در پیشبرد سریال هیچ تاثیری ندارد (دکتر فرهاد زند) و پرداخت نادرست روابط میان شخصیت های داستان، شکل ملودرامی ساده و پیش پا افتاده را به خود گرفته است، ملودرامی که گاه و بی گاه مخاطب صدای لرزش ستون هایش را می شنود!

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 سپید و سیاه یک عمارت پرماجرا
 
 
احمد صبریان

نگاهی به مجموعه تلویزیونی «شمس العماره»
«سامان مقدم» پس از کارگردانی مجموعه تلویزیونی «پریدخت»، این بار با «شمس العماره» به خوبی توانسته است مخاطب جدی و حرفه ای تلویزیون را، با خود همراه کرده و آن ها را پی گیر ماجراهای داستان پرشخصیت خود کند. بی تردید استقبال مخاطب از «شمس العماره»، تنها به سبب داستان پرکشش آن نیست بلکه حضور شخصیت های متفاوت، چندوجهی، پرداخت شده و باورپذیرش، یکی از عوامل مهم موفقیت این مجموعه در جذب مخاطب است. آن چه اغلب از نظر منتقدان و بینندگان ایرانی پنهان می ماند، تفاوت های رسانه تلویزیون و سینماست. بی شک تلویزیون جایی نیست که بتوان در آن با کارگردانی خیره کننده و غیرمتعارف، مخاطب را مجذوب اثر کرد. زیرا فضای بسته تلویزیون، حوصله ، سطح سلیقه و توقع بیننده تلویزیونی، این اجازه را به کارگردان نمی دهد که بتواند از میزانسن و دکوپاژ فاخر یا پیچیده بهره کافی ببرد. به همین سبب وی ناگزیر است با تمرکز بر داستان و بازی بازیگران، بیننده را با اثرش همراه کند. اتفاقا امتیاز و نقطه قوت «شمس العماره» هم در همین نکته است. «سامان مقدم» با شناخت و تسلط کافی بر دکوپاژ و میزانسن مناسب رسانه تلویزیون، توانمندی اش در بازی گرفتن از بازیگران، بهره جستن از تیم نویسندگان مختلف فیلم نامه و داستان جذاب «شمس العماره»، توانسته است مجموعه ای از عوامل گوناگون را به نحوی کنار هم بچیند که بیننده ، «شمس العماره» را با علاقه و اشتیاق پی‌گیری کند. اگرچه به اعتقاد عموم، «تقلید» بد و ناپسند است اما یک تقلید خوب نه تنها بد نیست بلکه با کمی نکته سنجی و خلاقیت، می تواند امتیاز هم باشد. مقدم نیز در «شمس العماره» با الگو قراردادن یکی از سریال های تاریخ تلویزیون -دایی جان ناپلئون اثر ناصر تقوایی- تلاش کرده است، تا اثری فراتر از استانداردهای رایج سریال های تلویزیونی سال های اخیر ارائه کند. یکی از مهم ترین نقاط مثبت «شمس العماره» بازی های خوب، توانایی کارگردان در بازی گرفتن از بازیگران و کنترل صحنه های پرشخصیت آن است. خاستگاه تئاتری بیشتر بازیگران این مجموعه و توانمندی آن ها در ارائه نقش به ویژه رویا تیموریان، مسعود رایگان، فرهاد آئیش و مهرانه مهین ترابی سبب شده است تا «شمس العماره» در باورپذیری شخصیت ها و همذات پنداری بیننده با آدم های داستان تا حد زیادی موفق باشد. سامان مقدم شخصیت های «شمس العماره» را با وجود کاریکاتورگونه بودنشان، قابل باور از کار درآورده و مخاطب را مجذوب آن ها ساخته است. وی در شخصیت پردازی نیز در همان قسمت های نخست، فرصتی را فراهم آورد، تا بیننده با آدم های اصلی و فرعی سریال آشنا شده و با آن ها ارتباط مناسبی برقرار نماید. به عنوان مثال «هرمزخان» -با بازی مسعود رایگان- شخصیتی باهوش، دوست داشتنی،
 
 
 
 
 
 
حاضرجواب و شوخ و شنگ است که با زبانی خوش، طرفداران زیادی در میان خانواده و اهالی عمارت دارد. هرمز در حقیقت موتور محرکه «شمس العماره» است. به گونه ای که حتی حضور بسیاری از شخصیت های دیگر داستان از جمله «پری خانم» -با بازی روان و درخشان رویا تیموریان- در ارتباط با وی معنا می یابد. «مش رحمت» -فرهاد آئیش- نیز از برگ برنده های تیم بازیگری این مجموعه است. خدمتکار خانه زادی که به سبب اقامت طولانی اش در منزل «هدایت خان» به نوعی خودش را در عمارت صاحب حق می داند. همین ویژگی همراه با سخت گیری اش در زمینه مصرف آب، برق و رعایت صرفه جویی، او را به شخصیتی دلنشین و شیرین تبدیل کرده است.شخصیت «پری خانم» -رویا تیموریان- نیز به سبب طنز ظریف به کار رفته در آن تا حد زیادی جذاب و دوست داشتنی و دلنشین است. به ویژه آن که ضرب المثل های اشتباهی که به زبان می آورد، دست نویسندگان فیلم نامه را، برای نوشتن شوخی های بامزه برای وی باز گذاشته است. اما «لیلا» -با بازی هانیه توسلی- به عنوان شخصیت محوری داستان خوب پرداخت نشده است و بیننده چندان با وی، احساس همذات پنداری نمی کند. او در حد یک تیپ ظاهر شده است. شخصیت «شمسی» -با بازی سنجیده و کنترل شده مهرانه مهین ترابی- نیز به سبب ملموس و جدی بودنش در مواجهه با دیگر شخصیت های شوخ و شنگ «شمس العماره»، قابل باور است. البته شخصیت های حاشیه ای این مجموعه از جمله «شکور»، «دریا»، «شریفه» و... نیز به خوبی پرداخت شده اند. «مرجانه گلچین» با بازی در نقش «زیور» پس از سال ها ایفای نقش های کلیشه ای، روی دیگری از توانایی هایش را به نمایش می گذارد و انگار دوباره کشف شده است. شخصیتی در مواجهه با آدم های مختلف داستان، رفتاری متفاوت دارد و در عین سادگی تلاش دارد تا زرنگ و زیرک باشد. اما بی تردید در میان گروه بازیگران پرشمار «شمس العماره»، برگ برنده بازیگری، در دست «رویا تیموریان» است. وی در این مجموعه نقشی را بازی می کند که تاکنون، شبیه اش را در تلویزیون ندیده ایم. حتی بین بازی های سینمایی «تیموریان» شاید نزدیک ترین نقش به «پری خانم»، نقشی باشد که در «کافه ستاره» سامان مقدم ایفا کرد. با وجود آن که تیم نویسندگان «شمس العماره» فیلم نامه را سکانس به سکانس می نویسند، اما این روند به هیچ وجه سبب نشده که میان بخش ها و قسمت های مختلف «شمس العماره» دوگانگی ایجاد شود. اگرچه در برخی مواقع ریتم سریال کند و کشدار شده و قصه از فضای عمارت پرماجرای مقدم بیرون نمی رود، اما پرداخت درست شخصیت ها، دیالوگ های خوب، تعلیق و گره افکنی ها و فراز و فرود داستان، سبب می شود بیننده کم تر احساس کسالت کند. از دیگر امتیازات انکارناپذیر «شمس العماره» گروه نویسندگان سریال و پرداخت مناسب شخصیت های
 
 
 
 
 
پرشمار ثابت و میهمان آن است. بی شک «شمس العماره» در میان سریال های سال های اخیر تلویزیون، یک کمدی آبرومند و قابل اعتنا و کم نظیر است که بدون توسل به کلیشه های سطحی و نخ نما شده، به شعور مخاطبش احترام می گذارد. سامان مقدم برای همراه شدن مخاطب با اثرش بدون تکیه به شوخی های سخیف، سطحی، زننده و لودگی های رایج در برخی آثار سینما و تلویزیون، توانسته است اثری آبرومند و احترام برانگیز خلق کند. در حقیقت «شمس العماره» برای گریز از ملالی که به سبب مضامین کلیشه ای بیشتر سریال ها گریبانگیر بینندگان می شود، به برجسته کردن شخصیت ها و پرداخت به جا و مناسب آن ها بها داده است. به عبارتی نویسندگان این سریال تلاش کرده اند داستان ساده اما پرکشش «شمس العماره» را، به مدد خلق شخصیت های پرشمار سرپا نگه دارند. معیارهای ازدواج یک دختر برای یک وصلت مصلحتی و توجیه خواستگارانش که مدام به عمارت رفت و آمد دارند، سوژه بکری است که تاکنون چندان در تلویزیون به آن پرداخته نشده است. از این رو می توان مدعی شد استقبال از «شمس العماره» بیش از آن که به خود اثر بستگی داشته باشد، به ساخت کم شمار این گونه سریال ها در فهرست تولیدات سیما بستگی دارد. سریال هایی که راه ارتباط با مخاطب جوان را تنها در سرعت، هیجان و راز و معمای پلیسی نمی دانند و می کوشند تا در سطح یک اثر ماندگار و قابل اعتنا ارائه شده و به بیننده تحمیل نشوند. اگر این حقیقت را بپذیریم که در بیشتر اوقات، بیننده تلویزیون کمال گرا نیست و ناگزیر است خود را با هر اثری در هر سطحی تطبیق دهد می توان مدعی شد که داستان جذاب و پرکشش «شمس العماره» ، به سبب برآورده ساختن انتظارات تماشاگران عام و خاص در جذب مخاطب و کسب رضایت آن ها موفق بوده است. سامان مقدم در «شمس العماره» نگاهی متفاوت به موضوع «ازدواج» و «عشق» دارد و به نحو مطلوب، از ادبیات کلاسیک ایران نیز بهره برده است. زیرا دیالوگ نویسی های آن، با حرف های روزمره و عادی دیگر سریال ها تفاوت بسیاری دارد. شخصیت ها و دیالوگ های منسجم و یک دست آن ها از جنسی است که به مذاق مخاطب خوش آمده و با آن ها ارتباط مناسب را برقرار می کند. از طرفی نیز یادمان باشد که شخصیت های متعدد داستان سریال، هر کدام ویژگی ها و شناسنامه خاص خودشان را دارند. مقدم در «شمس العماره» طنز کلامی و موقعیت را، به خوبی با هم درآمیخته است به گونه ای که صحنه های کمدی آن بدون طنز موقعیت بی معناست. کارگردان با تلفیق کمدی کلام و کمدی موقعیت به خوبی مخاطب را با خودش همراه کرده است. «شمس العماره» چه در تعدد شخصیت ها، خلق قهرمان ها و حتی راوی قصه، به زنان و نقش اجتماعی آن ها بها داده است. بدین معنا که برای جذب مخاطب بیشتر، از زنان استفاده ابزاری نکرده است.سامان مقدم با بهانه قرار دادن مضمون «ازدواج»، آدم هایی از طبقات مختلف جامعه را، گردهم آورده است. با وجود آن که این مجموعه داستان ساده ای را روایت می کند اما چند وجهی بودن شخصیت های اثر، انسجام فیلم نامه، ظرافت در دیالوگ نویسی و رعایت استانداردهای طنز و کمدی، آن را در جایگاهی فراتر از سریال های این سال ها نشانده است. «شمس العماره» کارگردانی عالی یک متن خوب است که می تواند الگویی مناسب، برای تلفیق ملودرام و طنز تلویزیونی باشد. از طرفی می توان گفت «سنت» و «خانواده» از دیگر عوامل مهم جذابیت «شمس العماره» هستند.طرح موضوع ازدواج، رفت و آمد خواستگاران متفاوت به عمارت، مشورت لیلا با عمه شمسی برای رهایی از تردید و دودلی، راهنمایی های «هرمز» برای حل بحران های خانوادگی و حضور زوج جوان اما ناهم خوان «شکور» و «دریا» گواه این ادعاست. «شمس العماره»، فضایی مدرن در خدمت یک تصمیم سنتی -ازدواج- است که مقدم به گونه ای عمیق، پویا و جذاب بدان پرداخته است. توجه مخاطب جوان و تاثیر  آن در بحث های رایج روز از میان جوانان نیز، حکایت از توفیق کارگردان در این زمینه دارد. بی شک «شمس العماره» با پرهیز از کلیشه های رایج و حرف های تکراری، در میان تولیدات سال های اخیر سیما اثری متفاوت است که اتفاقا بیشتر موفقیت خود را مدیون فیلم نامه و گروه نویسندگان آن است. البته در این میان کارگردانی اثر را نیز نباید نادیده گرفت. چه بسا اگر همین موضوع را کارگردان نابلدی دستمایه کارش قرار می داد، به جز یک داستان کلیشه ای، نخ نما و آدم های ساختگی و تصنعی، چیز دیگری نصیب بیننده نمی شد. بی شک مخاطبان جدی، فرهیخته و فهیم تلویزیون، خواهان مجموعه هایی چون «شمس العماره» هستند که حداقل به‌حق ایشان که احترام به شعور آن هاست احترام بگذارد. مقدم در «شمس العماره» در ارائه پیام های اخلاقی مستقیم و پند و اندرزهایی که جز گریز مخاطب، پیامدی به همراه ندارد پرهیز کرده است. وی با «شمس العماره» نشان داد که در هر تجربه جدید، توانایی هایش را به نمایش می گذارد و از نزدیک شدنش به مرز پختگی، خبر می دهد.وی با روایت داستان جذاب و متنوع «شمس العماره» اجازه نمی دهد مخاطبش احساس کسالت کند. مقدم با رعایت الگوهای یک مجموعه تلویزیونی مخاطب پسند و نه ساده پسند و بهره گیری از خلاقیت ها و نکته بینی هایش، این حقیقت را خاطرنشان می‌سازد که ذائقه مخاطب و رسانه تلویزیون را به خوبی می شناسد. بی تردید جذب مخاطب با رعایت احترام به شعور و آگاهی وی آن هم در زمانه ای که شبکه های مختلف سیما، با تولید حجم انبوهی از سریال های ساده انگارانه و عام پسند، سطح سلیقه بینندگان خود را کاهش داده اند هنر است.

هنری که متاسفانه در سال های اخیر در سینما و تلویزیون، غنیمتی کمیاب شده است که انگار برای یافتنش باید به انتظار نشست. آیا می توان امیدوار بود که «شمس العماره» الگویی باشد برای آن ها که هم می خواهند مخاطب گریزان را پای قاب شیشه ای تلویزیون بکشانند و هم برای خود کسب اعتبار و آبرو کنند؟

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 اندوه پنهان در پس خنده
 
احمدصبریان

یادداشتی بر فیلم «بی پولی» ساخته حمید نعمت ا...
 
«بی پولی» دومین ساخته «حمید نعمت ا...» پس از «بوتیک»، یک کمدی تلخ اجتماعی است که بخشی از مسائل و مشکلات جامعه امروز را، به تصویر می کشد. «نعمت ا...» برخلاف «بوتیک» که دغدغه های اجتماعی را در قالب داستانی تلخ و فضایی واقع گرا روایت کرد، در «بی پولی»، با داستانی مفرح و سرشار از موقعیت های کمیک، بستری فراهم می کند تا برشی از شرایط جامعه امروز -به ویژه مسائل و مشکلات طبقه متوسط جامعه- را بر پرده بازتاب دهد. موفقیت «بی پولی» بیش از هر چیز، ناشی از نگاه موشکافانه و جزئی نگر کارگردان به مضمون انتخابی اش و احاطه وی، بر فضا و روابطی است که به خلق یک طنز اجتماعی باورپذیر منجر شده است. «بی پولی» نتیجه سلیقه و دیدگاه فیلم سازی است که در پی خنداندن تماشاگر، آن هم به هر قیمت و کیفیتی نیست. ایده اصلی فیلم ادامه منطقی سینمایی است که «نعمت ا...» آن را، با «بوتیک» آغاز کرده است: «شاید پول خوشبختی نیاورد، اما بی پولی حتما با خودش بدبختی می آورد.» آن چه در مسیر رخدادهای فیلم بر ایرج (بهرام رادان) و همسرش شکوه (لیلا حاتمی) می گذرد، نیز نمونه ملموس چنین حقیقتی است. کارگردان با محوریت غرور بی جای جوانان و پیامدهای آن در زندگی زناشویی، با پرداختن به سویه های دیگرمشکلات اجتماعی چون «فقر»، «بی کاری»، «دروغ»، «بی پولی» و «خیال پردازی های بلندپروازانه» و... آن هم با لحنی یک دست، به خوبی فضایی از شرایط جامعه معاصر را ترسیم می کند.

 

 

وی بی آن که اثرش به سمت «کمدی» یا «تراژدی» بلغزد، پیوندی مناسب، بین این دو فضا ایجاد کرده است. به گونه ای که هم تلخی موجود حاکم بر فضای فیلم را برای تماشاگر قابل هضم کرده و هم طنز جاری در اثر را، از سقوط به ورطه سطحی نگری نجات داده است. ساختار روایی «بی پولی» در عین تلخی خاص خود، با بیانی طنز تماشاگر را تا پایان فیلم، با خود همراه می سازد. زیرا دیالوگ های «بی پولی» بسیار خوب نگاشته شده است.

«نعمت ا...» پس از سال ها این حقیقت را یادآور شد که هم می توان با فیلمی خوش ساخت و تماشاگرپسند، سالن سینماها را گرم کرد و هم به گرداب تکرار، ابتذال و سطحی نگری نیفتاد.

کارگردان «بی پولی» برای طراحی روند اوج و فرود زندگی زوج جوان داستانش -بهرام رادان و لیلا حاتمی- دست به خلق شخصیت های جدید، با پرداختی متفاوت زده است.آدم هایی که در روند پیشبرد داستان، نقش به سزایی ایفا می کنند و هیچ کدام زائد به نظر نمی رسند. می توان ادعا کرد «بی پولی» اثری مدرن در سینمای ایران است. فیلمی که بدون عبور از خط قرمزها و طرح مطالب و موضوعات سخیف و سطحی، تماشاگر را جذب خود کرده و او را به تفکر وامی دارد. نویسندگان فیلم نامه -«حمید نعمت ا...» و «هادی مقدم دوست»- با پرداخت مناسب جزئیات و شخصیت ها، به خوبی سوژه ای را که با اندک سهل انگاری می توانست شعاری و نخ نما باشد، به اثری تبدیل کرده اند که هم توانایی ارتباط با طیف انبوه مخاطب را دارد و هم دارای ارزش های هنری است. در «بی پولی» مرز کمدی و تراژدی، چنان به خوبی درهم تنیده شده است که به راحتی می توان بهرام رادان (ایرج) را، زمانی که در وضعیتی آشفته با پیرزن داخل اتوبوس درد دل می کند باور کرد. لحظاتی بعد هم به جر و بحث وی با همسرش «شکوه» خندید. تمامی شخصیت های فیلم «نعمت ا...»، آدم هایی دوست داشتنی هستند. چرا که قرار نیست در یک اثر کمدی، قهرمان و ضدقهرمان وجود داشته باشد. همه شخصیت های خاکستری «بی پولی» با وجود برخی ضعف هایشان، به اثر جان بخشیده اند. چه پرویز کلاهبردار (حبیب رضایی) و چه منصور معتاد (امیر جعفری) به رغم رفتارهای نامناسب، شخصیت هایی شیرین هستند که تماشاگر آن ها را می پذیرد و باور می کند. «لیلا حاتمی» نیز با فاصله گرفتن از کلیشه زن معصوم، عمیق و درون گرای همیشگی اش، به شخصیت زنی جوان از طبقه مرفه، آن هم با سطح فکری محدود نزدیک می شود که اتفاقا اوج و فرودی جذاب دارد. زنی که از یک عاشق بی چون و چرا و حرف شنو که ناآگاهانه وارد بازی های همسرش شده، به زنی مقتدر بدل می شود که خودخواسته وی را ترک می کند.

در پایان نیز با چرخشی سرنوشت ساز، دیگربار به سوی او بازمی گردد. روندی که «نعمت ا...» برای شخصیت ایرج (بهرام رادان) طراحی کرده است، سیر شخصیتی او را، از یک جوان مغرور که به توانمندی های ظاهری خود می بالد، به جوانی به بن بست رسیده و تنها می کشد. در «بی پولی» «فقر»، با همه کلاه برداری امروزی و تیغ زدن ها، هیچ گاه به ورطه ناپاکی نمی افتد. «بی پولی» برشی از یک زندگی است که با آرامش ابتدایی زوج جوان آغاز می شود، سپس به بدترین وضعیت آشوبناک می رسد در نهایت نیز به آسودگی دست می یابد. اگرچه ممکن است لحظه ای بعد، این زندگی وضعیت متلاطمی به خود بگیرد. «حمید نعمت ا...» با بهره گیری مناسب از جزئیاتی چون «قلب طلایی»، «صدتومانی گمشده»، «قلک»، «پول های شاباش» و...، اجازه نمی دهد ریتم اثرش کند و کسالت بار شود. صحنه حضور «بهرام رادان» و «لیلا حاتمی» به همراه فرزندشان در مراسم عزاداری برای گرفتن غذای نذری، یکی از صحنه های درخشان و فوق العاده «بی پولی» است. اگرچه فیلم از این دست صحنه  ها کم ندارد یا سکانس چشمگیری که «بهرام رادان» (ایرج) اسکناسی را که از روی زمین پیدا کرده، به «لیلا حاتمی» (شکوه) می دهد. او هم می دود تا اسکناس را، درون صندوق صدقات بیندازد. اکنون شکوه اسکناس را جلوی صندوق گرفته ایرج با فاصله کمی از او، التماس می کند که اسکناس را داخل صندوق نیندازد. این سکانس در عین سادگی، نفس گیر است. به ویژه آن که «ایرج» پس از آن که «شکوه» اسکناس را داخل صندوق می اندازد، می نشیند و بر سرش می زند و تماشاگر را به این نتیجه می رساند که در عین بی پولی، می توان خوشبخت هم بود. از دیگر جذابیت های فیلم، جدای از تعلیق های به جا، شخصیت پردازی های عمیق، فراز و فرود داستانی، فیلم برداری، دیالوگ نویسی و موقعیت های کمیک، گروه بازیگران «بی پولی» است. جدای از بازی درخشان «لیلا حاتمی» و «بهرام رادان»، بازیگران نقش های مکمل چون امیر جعفری، سیامک انصاری، علی سلیمانی، بابک حمیدیان و دیگران، همه عالی هستند. اما بی شک درخشان ترین چهره فیلم «حبیب رضایی» است که با بازی شیرین، باورپذیر و شوخ و شنگش، برگ دیگری از توانایی های پنهانش را رو می کند.

 

 

«بی پولی» سرشار از سکانس های مفرحی است که در سینمای ایران، کمتر نمونه مشابهی دارد و به سبب تازگی، صداقت، صراحت و طراوتش، توانایی خنده گرفتن حقیقی را از مخاطبش دارد. اما در پس این موقعیت های کمیک و طنز، یک تلخی شیرین، پنهان است. لایه هایی از فیلم که تماشاگر می تواند از پس آن، به شناختی تازه درباره زندگی امروز و آدم های جامعه برسد.«بی پولی» تماشاگرش را با فضایی متفاوت آشنا می کند. نوع شوخی ها، دیالوگ ها، موقعیت ها و فضاهای متفاوت، آدم های داستان و... همگی برای تماشاگر دوست داشتنی است. «حمید نعمت ا...» هم اوضاع اجتماعی جامعه را به زبان طنز نقد می کند و مسائلی چون بی کاری، فقر، اعتیاد، مشکلات ازدواج و... را به تصویر می کشدو هم به آسیب شناسی فرهنگی نسل جوان می پردازد. «بی پولی» با ظرافت و جذابیت، کلیشه های ذهنی مخاطب را به بازی می گیرد و به سبب نوع شوخی ها و ظرافت در شخصیت پردازی، فصلی جدید در عرصه سینمای کمدی ایران به شمار می رود. اما «بی پولی» یک مشکل عمده دارد و آن هم، یک سوم پایانی فیلم است که به شکلی ناگهانی و تصادفی، همه چیز سر و سامان می گیرد و زندگی شیرین می شود. پایان بندی «بی پولی» در موقعیتی متفاوت با ساختار کلی اثر، تا حدی به انسجام و یکدستی اثر ضربه زده است. از طرفی نیز موضع گیری کارگردان درباره موقعیت قهرمان های اثرش، به خوبی روشن نیست. بدین مفهوم که آیا بی پولی «ایرج»، نتیجه بدشانسی های اوست یا بی تدبیری اش. چرا که بخش عمده ای از رفتار وی ناشی از بی تدبیری اش، در اداره زندگی است. اما «بی پولی» در کنار تمام ضعف ها و کاستی های کم شمارش ، اثری جذاب و پرکشش است. تجربه ای شیرین و لذت بخش که تماشایش، به تمامی این ضعف ها می ارزد.

بی شک «بی پولی» تجربه ای متفاوت است که ثابت می کند بهترین راه برای بیان دردها و مشکلات اجتماعی- سیاسی، گذرگاه پرمخاطب و تاثیرگذار طنز فاخر و بومی است. یک تصویر باورپذیر از جامعه امروز ایران، با یک فیلم نامه قابل قبول در کنار بازی های دلچسب و شخصیت هایی که اطراف مان زندگی می کنند. «حمید نعمت ا...» با «بی پولی» که یک کمدی شریف و بی ادعاست، فیلمی را به سینمادوستان تقدیم می کند که می توان از تماشایش لذت برد، با شخصیت هایش همراه شد، باورشان کرد. با آن ها همدرد شد و با آن ها خندید. خنده های تلخی که گاه ضمیر ناخودآگاه مان را، چنان با اتفاقات فیلم پیوند می زند که فقط خودمان می فهمیم چرا اندوهی پنهان در پس خنده هایمان جا خوش کرده است. توجه و احترام کارگردان «بی پولی» به شعور مخاطب، سبب می شود که وقار و متانت فیلم تا پایان حفظ شود. از طرفی به سبب فراگیر بودن مضمون فیلم و توجه کارگردان به حواشی های مستند چنین اتفاقاتی در زندگی تک تک ما، انگار بسیاری از صحنه های اثر همان چیزی است که یا خودمان بارها به شکل های مختلف، آن را تجربه کرده ایم، یا شاهد آن در زندگی اطرافیان مان بوده ایم.موفقیت «بی پولی» در چینش مناسب همه چیز، برای خلق یک لحظه طنزآمیز است. در فیلم لحظات بسیاری وجود دارند که چون دقیق، به جا و درست انتخاب شده اند، لبخند دلنشینی را بر لب تماشاگر می نشانند.بی شک فاصله طولانی بین ساخت «بوتیک» و «بی پولی»، برای حمید نعمت ا... و تماشاگر اثرش بی نتیجه نبوده است. زیرا وی در این مدت توانسته است به روایتی منطقی، ملموس و باورپذیر از زندگی اجتماعی امروز دست یابد. بی شک «بی پولی» چندین سر و گردن بالاتر از فیلم هایی است که در سال های اخیر، به عنوان کمدی خود را به سینمای ایران تحمیل کرده اند. البته در مقایسه با فیلم «بوتیک»، باید گفت توقع تماشاگر حرفه ای از حمید نعمت ا... این نیست که تنها بگوییم توانسته است یک فیلم شریف و آبرومند با مایه های کمدی بسازد. مقصر هم خود اوست. چرا که با «بوتیک» انتظارمان را بالا برده است. نمی دانم «بی پولی» را مانند «اجاره نشین ها»ی داریوش مهرجویی، تنها باید یک اتفاق بدانم یا دیگرانی که دلشان برای داشتن یک سینمای کمدی درست و حسابی تنگ شده است، می توانند این اتفاق را به یک جریان تبدیل کنند؟

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در یکشنبه نوزدهم مهر 1388  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 ترديد درتقدیر هملت ايراني
بیشتر صحنه‌های فیلم سینمایی "تردید" به طور مجزا با ظرافت و دقت پرداخت شده و اکثر بازیگران بازی‌هایی قابل قبول ارائه داده‌اند، اما اگر به کلیت اثر نگاه کنیم یک جای کار می‌لنگد.

 فیلم "تردید" با مقدمه‌ای بسیار گیرا آغاز می‌شود، کسالت و سکوت سیاوش، در مرکز میزانسن‌های غالباً چرخشی اطرافیانش که در موقعیتی مابین عزا و عروسی دست و پا می‌زنند. از همان ابتدا، رفت و آمدهای میان این دو موقعیت آرامش ظاهری سیاوش را به هم می‌ریزد و به نحوی ذات و انگیزه جلو برنده داستان را به رخ می‌کشد.

دقت و توجه فیلمساز در طراحی میزانسن‌ها یکی از نکات درخشان تردید محسوب می‌شود، در صحنه تعقیب و گریز شیطنت بار سیاوش و مهتاب، میزانسن‌هایی مشابه و چیده شده در جهت غافلگیر کردن دو طرف چندین بار تکرار می‌شوند و هر بار به ترجیع بند بسته شدن در می‌رسند تا در انتها پشت دری برسند که برای هر دوی آنها بسته است.

این سکانس از سویی بخش فشرده‌ای از داستان را به شکلی کوتاه روایت می‌کند و باعث می‌شود که مخاطب، جنسی از روابط تغزلی بین این دو نفر که فرصت دیگری برای پرداختن به آن وجود ندارد را بشناسد و از سوی دیگر بر لزوم شراکت این دو بر حل این معما تاکید می‌کند.

فیلمساز در این سکانس به شکلی کنترل شده به جنسی از میزانسن نزدیک می‌شود که شکل خالص آن را در صحنه درگیری بین سیاوش و مادرش شاهد هستیم و از آن سو، هر چه به پایان کار نزدیک می‌شویم، از سرگشتگی‌ها کاسته می‌شود و ذهنیت آدم‌ها جهت مشخص‌تری می‌گیرد و در نتیجه کم و بیش میزانسن‌ها خطی‌تر می‌شوند.

اما در این بین چه اتفاقی می‌افتد؟ یا به زبان بهتر چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ بهتر است از ابتدا داستان را مرور کنیم، سیاوش به دلیل مرگ پدرش مشکوک است، در میان شک و تردید دست و پا می‌زند و تلاش می‌کند حواشی این موضوع را بکاود تا شاید سرنخی بیابد، از جایی متوجه می‌شود که داستان زندگی‌اش به داستان نمایشنامه هملت نزدیک شده است و اندکی بعد، سکانس گفتگوی او با مادرش پیش می‌آید که در میان تمام سکانس‌ها بیشترین شباهت را به صحنه گفتگوی هملت و ملکه و پس از آن کشته شدن پولونیوس که پشت پرده مخفی شده است، دارد.

به این ترتیب، سیاوش مسیری را طی می‌کند که حین آن روز به روز به هملت نزدیک‌تر می‌شود و در جایی دقیقا بر این شخصیت نمایشی منطبق می‌شود و آگاهی او نسبت به این موضوع او را بر آن می‌دارد که تقدیرش را – که همان تقدیر هملت است- تغییر دهد و از او فاصله بگیرد.

بیشتر سکانس‌ها به طور مجزا با ظرافت و دقت پرداخت شده‌اند و اکثر بازیگران بازی‌های قابل قبولی ارائه داده‌اند اما اگر به کلیت اثر نگاه کنیم یک جای کار می‌لنگد. دیالوگ‌ها یکدست نیستند و با وجود اینکه دیالوگ‌های صحنه درگیری سیاوش و مادر مانند دیگر عناصر داستان و صحنه بیش از هربخش دیگری به داستان اصلی شبیه است، اما روند تحول دیالوگ‌ها برای رسیدن به این صحنه درست طی نمی‌شود. افت و خیز دارد و جریان قابل تشخیصی را طی نمی‌کند، گرچه غالب دیالوگ‌های هر صحنه برای خود آن صحنه به طور مجزا مناسبند.

همین اتفاق به شکل دیگری در کلیت داستان هم به چشم میاید. گویی هر سکانس برای خودش ساخته و پرداخته شده است. حضور مهتاب کرامتی و محمود پاک نیت کاملا زائد است. پیوند کرامتی با داستان بسیار سست است و با تلنگری می‌شکند و حذف می‌شود و سکانس صحبت سیاوش و پاک نیت را هم می‌توان به آسانی و بدون کوچکترین لطمه‌ای به اثر از میان کار برید.
دکتر را هم  کم و بیش می‌توان جزء همین دسته شخصیت\‌ها به شمار آورد.

امید روحانی دارای چهره سمپات و مهربانی است و در کل داستان حرکتی چه در ظاهر و چه در خفا از او نمی‌بینیم که ما را مشکوک کند و یا اصلاً وادارمان کند که به او فکر کنیم و این میزان خباثتی که در انتها از او می‌بینیم غیر قابل پذیرش است. شاید حتی عموی سیاوش هم شخصیتی بسیار معتدل و منطقی به نظر می‌رسد و حتی لحظه‌ای چیز دیگری جز همین ویژگی‌های شخصیتی او در فیلم نمود نمی‌یابد.

به خاطر تمامی این علت‌ها و به خاطر پرش‌های متوالی در حین کار، مانند دیوانگی ناگهانی سیاوش، که در بستر نمایشنامه هملت می‌نشست، اما اینجا برای تماشاگر تداعی کننده این تصور است که سیاوش با قصد ناخوداگاهی دوست دارد خود را به هملت شبیه کند یا عصبانیت‌های ناگهانی و فریادهای ناگهانی و پشت سر آن نرم  شدن‌های لحظه‌ای مهتاب در صحنه سینما و یا حضور ناگهانی جماعتی که از جنوب آمده‌اند و به سرعت و با صرف زمان بسیار کمی به روح پدر سیاوش و در پی آن به خاک جنوب پیوند می‌خورند و قطع این صحنه به صحنه‌ای که سیاوش درون خانه‌اش ازرویا بیرون می‌آید و...

در تمام مدت داستان حسی از خیالپردازی و قطع شدن‌های مداوم رویا در فیلم جریان پیدا می‌کند که ما را وامی‌دارد به نحو دیگری داستان را ببینیم (مثلا این که سیاوش واقعا دیوانه است و دچار دوگانگی شخصیت شده) و در انتها متوجه شویم که رویا پردازی در کار نبوده است. البته نمی توان انکار کرد که شکل میزانسن‌ها و لوکیشن‌های انتخاب شده برای کار هم به این تصور تماشاگر دامن می‌زند.

از سوی دیگر حضور همین شخصیت‌های متعدد که هر کدام داستانی کوتاه برای تعریف کردن دارند به علاوه داستانی که مادر سیاوش و عمویش و پدر مهتاب و... تعریف می‌کنند به جای اینکه قصه اصلی را پیچیده کند آن را متزلزل و آشفته و تکه تکه می‌کند و اساسا چون خود نویسنده نیز می‌داند که این داستانک‌ها جان زیادی ندارند و با داستان اصلی پیوندی محکم برقرار نمی‌کنند و در نتیجه مدت کوتاهی بعد از تعریف هر کدام، آن را به نحوی انکار می‌کند و پرونده‌اش را می‌بندد.

به این ترتیب فیلم صرفا پوسته‌ای از پیچیدگی به دور خود می‌تند. شاید "پرده آخر" است که توقع ما را از کریم مسیحی و سینمایش آنقدر بالا برده که نمی‌توانیم با "تردید" دلخوش شویم. شاید هم میزانسن‌های چشم نواز و برخی از دیالوگ‌های زیبا و داستان بالقوه جذاب تردید است که وادارمان می‌کند به دنبال بقیه‌اش بگردیم و همچنان چشم انتظار بمانیم. چشم انتظاری که امیدوارم این بار مانند بار قبل سال‌ها به طول نینجامد و به زودی شاهد فیلم بعدی او بر پرده سینما باشیم.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در شنبه یازدهم مهر 1388  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 ساکنان جزیره سرگردانی
 
 

یادداشتی بر مجموعه تلویزیونی «عبور از پاییز»
 
شبکه های مختلف تلویزیون، سال های گذشته در یک ماراتن نفس گیر، آن هم برای جذب مخاطبان بیشتر، تولید آثار جذاب و متفاوت را دستمایه کار خود قرار می دادند. اما امسال، رویکردی خلاف این رویه را در پیش گرفتند. به گونه ای که مضامین انتخاب شده برای تولید مجموعه های تلویزیونی، از جمله «پنجمین خورشید»، «نردبام آسمان» و «عبور از پاییز»، هیچ گونه سنخیتی با ماه رمضان نداشت.

شبکه دوم سیما نیز امسال مجموعه «عبور از پاییز»، به کارگردانی «مسعود شاه محمدی» را، به عنوان نخستین تجربه مناسبتی وی، روانه آنتن پخش کرد. مجموعه ای که به نظر می رسد صرفا با تکیه بر انعکاس صدای یک دوبلور باسابقه و شناخته شده -چنگیز جلیلوند- قصد آن داشت تا داستانی کلاسیک را که تلفیقی از «شاه لیر» و «پدرخوانده» بود، به تصویر بکشد. ولی متاسفانه این تلفیق، چندان حرفه ای، خوش ساخت و مخاطب پسند از کار درنیامد.

روایت داستان «عبور از پاییز» در فضایی سرد و غیرملموس و باآدم های مجازی که کمترین هم خوانی و تعلقی به جامعه معاصر ندارند، همراه شد. در «عبور از پاییز» مثلثی از آدم های غیرهمگون در فضایی بی روح و با روابطی کدر، پیچیده و مبهم به میدان آمدند که برای بیننده چندان باورپذیر هم نبودند. روایت خطی و ساده این مجموعه در صورت هوشمندی کارگردان، این قابلیت را داشت که مخاطب را با خود همراه سازد. اما ساختار مخدوش، شخصیت های بی شناسنامه و تعریف نشده و لوکیشن های مخوف و نامأنوس آن جز سردرگمی مخاطب، پیامدی به همراه نداشت. بنا به گفته کارگردان، این سریال براساس اقتباسی ایرانی از تم اخلاقی «شاه لیر» ساخته شده است. اما به راستی داستان «عبور از پاییز»، چه شباهتی به یک داستان ایرانی دارد؟ اگرچه «شاه محمدی» در آن شخصیت ها، مکان، زمان و خانواده هایی با فرهنگ ایرانی را نشانه رفته است. بی تردید در صورت اقتباسی بودن اثر، مهم ترین اشکال این سریال، نحوه تبدیل و بازگردانی متن اصلی به فیلم نامه ای ایرانی است. شخصیت های «عبور از پاییز» از «فرخ»، «توران» و «پوران» گرفته تا «خسرو»، «امیر» و «لعیا»، هیچ شباهتی با مابه ازاهای ایرانی ندارند و کمتر می توان نشانی از این گونه آدم ها، آن هم با چنین ویژگی های اخلاقی، در جامعه ایرانی سراغ گرفت. در «عبور از پاییز» بر خلاف گفته تهیه کننده -رضا جودی- مسائل اخلاقی و اجتماعی به چالش کشیده نشده و مخاطب، تنها شاهد تحلیلی ساده از شرایط جامعه است. به عبارتی نقد صریح اجتماعی در این مجموعه، جای چندانی نداشت. کارگردان «عبور از پاییز»، مضامین اخلاقی چون «حرص»، «زیاده خواهی»، «تکبر»، «عذاب وجدان»، «احساس گناه» و... را دستمایه کار خویش قرار داده بود. اما شتابزدگی در روایت داستان، پرداخت سطحی شخصیت ها، ریتم کند و کشدار و حذف فراز و نشیب های داستانی، توانمندی آن را نداشت که مخاطب جدی را با اثر همراه کند. عنصر «گره افکنی» که بی تردید یکی از مهم ترین عوامل جذابیت هر داستان، اثر سینمایی یا تلویزیونی است، در «عبور از پاییز» جایی نداشت. بازیگر نقش اصلی سریال -«فرخ» با بازی «چنگیز جلیلوند»- شخصیت اتوکشیده و عصا قورت داده ای بود که به سبب ایرانیزه نشدن شخصیت، در امپراتور بودنش جز «سکوت» و «فرمان»، نشان دیگری به چشم نمی خورد. شاید فقط صدای او عنصر جذاب سریال بود که متاسفانه کارگردان باز هم بی توجه به این موضوع، در طراحی دیالوگ ها به نقش وی چندان بها نداده بود. چرا که در بیشتر سکانس ها، وی هم چون روحی بی احساس و سرد و صرفا با بیان چند دیالوگ کوتاه، فقط آمد و رفت داشت. در حالی که اگر به مقوله بازیگری وی در کنار صدای دلنشینش توجه کافی می شد، «فرخ» می توانست شاه مهره بازیگران این سریال باشد که متاسفانه چنین نشد.«مسعود شاه محمدی» در «عبور از پاییز» انگار نمی دانسته است که چه داستانی را می خواهد به مجموعه تلویزیونی تبدیل کند یا این سریال را برای چه رسانه ای قرار است بسازد. از همه مهم تر این که مخاطبان اثرش، چه کسانی هستند؟ «عبور از پاییز» در ظاهر موضوعی اخلاقی داشت اما ساختار نامنسجم داستان، نحوه پیچیده روایت، ترسیم نادرست مناسبات اجتماعی و انسانی، آدم های بی پیشینه و بی هویت، ریتم کند و لحن ناهمخوان، مانع از تاثیرگذاری و همراهی مخاطب با اثر شد. فضاهای تاریک و نورپردازی شده، ساختمان های شیک و طراحی صحنه سانتی مانتال و بازی های نه چندان چشمگیر بازیگران مجربی چون «بهناز جعفری»، «امیر آقایی»، «میرطاهر مظلومی» و «برزو ارجمند» نه تنها در برطرف ساختن ضعف ها و کاستی های این مجموعه، کاری از پیش نبرد که به آن نیز افزود. «عبور از پاییز» داستانش را خوب آغاز کرد اما همیشه خوب آغاز شدن ها، نیاز به غافلگیری و گره افکنی هایی دارد تا از طریق آن، بتوان بیننده را پی گیر ادامه ماجراهای داستانی کرد که برایش روایت می شود.«عبور از پاییز» تصاویر خوبی داشت و تصویربردار آن، به گونه ای هوشمندانه از رنگ و نور استفاده کرده بود. فضای بارانی سریال نیز در انتقال حس و حال مبهم بر فضای مافیاگونه حاکم بر داستان، به خوبی عمل کرد. در دکوپاژها و چینش میزانسن ها نیز، نشانی از شتابزدگی نبود اما این تمام ماجرا نیست. چرا که کارگردان تنها با تکیه بر قواعد تکنیکی و فنی -از جمله تصویربرداری- و بی توجه به مقوله هایی چون پرداخت شخصیت ها و روایت صحیح داستان، بازی گرفتن از شخصیت ها، دیالوگ نویسی، ایجاد تعلیق و گره افکنی و چیدن بستری برای فراز و نشیب داستانی، دچار نوعی خودشیفتگی شده است. فیلم نامه «عبور از پاییز» براساس طرحی از «جابر قاسمعلی»، با عنوان «پاییز پدرسالار» نوشته شده است. اما گویا کارگردان هیچ خلاقیتی در دخل و تصرف متن از خود نشان نداده است تا آن را، در قالب یک فیلم نامه تلویزیونی درآورد. متاسفانه «عبور از پاییز» هم چون بیشتر سریال های سیما، ضعف فیلم نامه دارد. زیرا فراز و فرود آن چنانی در کنش آدم ها و شخصیت های این مجموعه دیده نمی شود، تا مخاطب بتواند با آن ها همذات پنداری کند.

 

فیلم نامه «عبور از پاییز» نتوانسته است خود را از دام کلیشه ها برهاند، آن هم با داستانی تکراری که در برقراری ارتباط با بیننده چندان موفق نیست. آدم های داستان «شاه محمدی» جز خود، به هیچ کس دیگر فکر نمی کنند. پاشنه آشیل داستان هم «لعیا» است آن هم با یک بازی به شدت سرد، بی روح و تصنعی که انگار روخوانی متن می کند. وی در میدان تاخت و تاز حرص خواهران و پدرش، یکه و سرگردان می ماند. شخصیتی که می توانست رازآلودگی های بسیاری داشته باشد، بدون هیچ گونه ظرافت در ایفای نقش، ابراز احساس در بیان دیالوگ ها و ارائه بازی باورپذیر، چون وصله ای ناچسب به سریال سنجاق شده بود. داستان «عبور از پاییز» با آن که با اندکی هوشمندی، می توانست جذاب باشد اما در شکل کنونی اش هیچ نکته غیرقابل پیش بینی و غافلگیرکننده ای نداشت. حتی طرح روابط «لعیا» و نامزدش «رضا» و همسر پنهانی «فرخ» -فرانک- نیز نتوانست افت و خیز مناسبی در داستان ایجاد کند و بستر ماجراجویی را برای آدم ها و مخاطب سریال فراهم سازد.

شاه محمدی در «عبور از پاییز»، داستان لجام گسیخته آدم هایی را روایت می کند که هیچ حسی نسبت به هم ندارند. آدم هایی که با خودشان هم درگیرند. حتی روابط غیرمعمول «لعیا» و نامزدش «رضا»، رابطه سرد و بی احساس «امیر» با «توران»، حاضرجوابی ها و شیرین کاری های «خسرو»، ضرب و جرح مافیاوار «فرخ»، کتک خوردن نامزد «لعیا» از سوی افراد «فرخ» و... جز ایجاد گره هایی کور، نتیجه دیگری به همراه نداشت.روح سرد و کسالت آوری، بر کل فضای داستان حاکم بود. حتی رفتارها، دیالوگ ها و کنش بازیگران و شخصیت های داستان نیز تحت تاثیر این فضای سرد، به گونه ای عجیب تصنعی، ساختگی، خشک و بی روح به چشم می آمد. حضور نام های بزرگی چون «چنگیز جلیلوند»، «بهناز جعفری»، «امیر آقایی»، «محمود عزیزی» و... انتظار بیننده را از این سریال بالا می برد. اما حضور سایه وار این نام ها در فضایی سرد و یخ زده، نتوانست «عبور از پاییز» را در کارنامه «شاه محمدی» ماندگار سازد. پرداخت شخصیت ها و داستان «عبور از پاییز» چنان کلیشه ای، دم دستی و سطحی بود که رخدادهای سریال از همان ابتدا، برای مخاطب قابل پیش بینی بود و جایی برای رمزگشایی باقی نمی ماند. داستان شاه محمدی، سرگذشت آدم هایی بود که از خود هیچ نداشتند و تنها با تکیه بر دارایی های پدر روزگار می گذراندند.یک زندگی سرد به دور از عشق و عاطفه.

حتی شوخی ها، مزه پرانی ها و اضافه شدن شخصیت های فرعی به داستان، نمی توانست فاصله سرد افراد خانواده «رئیس» یا «امپراتور» را کمتر کند. البته در کنار تمام این نقایص و کاستی ها، نمی توان از امتیازات «عبور از پاییز» به سادگی گذشت. امتیازاتی چون تیتراژ بدیع و زیبای سریال، موسیقی دلنشین و منسجم «کارن همایونفر» که با حس و حال سکانس های مختلف هماهنگی نسبی داشت و تصویربرداری تکنیکی که با جامپ کات ها و فلاش فورواردهای گاه و بیگاه، از ریتم کند سریال کاسته بود. اما پایان بندی به شدت سطحی، کلیشه ای و تحول ناگهانی، یک باره و ناچسب «فرخ» در پی چند نصیحت و پند و اندرز اخلاقی، جای هیچ دفاعی را برای کارگردان باقی نمی گذارد. پایانی که جز پرسش ها و علامت سوال های فراوان چیز دیگری به همراه ندارد. در مجموع «عبور از پاییز» به عنوان نخستین تجربه مناسبتی «شاه محمدی» با اندکی هوشمندی، جزئی نگری و دقت، می توانست به یکی از سریال های قابل تامل تلویزیون تبدیل شود. اما شتابزدگی و سطحی نگری در پرداخت روایت و شخصیت ها، رعایت نکردن ریتم، دیالوگ های نه چندان یکدست و بازی های باری به هرجهت و... این فرصت مغتنم را از کارگردان گرفت. بی تردید اگر این گروه حرفه ای با فیلم نامه و کارگردانی هوشمندانه تری به میدان می آمدند، می توانستند طیف انبوهی از مخاطبان را با خود همراه سازند. در حقیقت کاستی های بی شماری که «عبور از پاییز» با آن ها دست و پنجه نرم کرد، نام این سریال را در فهرست مجموعه هایی ثبت کرد که فقط ساخته می شود تا پخش شود نه دیده شود. فقط همین!

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 پنجمين خورشيدوسیر و سیاحت در تونل زمان
 
احمد صبريان

وسوسه مهارنشدنی
 
رویا و وسوسه عبور از مرز «زمان» و سفر به گذشته یا آینده، یکی از کنجکاوی های همیشگی و برطرف نشدنی بشر بوده است. به همین دلیل این موضوع همیشه دستمایه بسیار خوبی برای نویسندگان و فیلم سازان و ... است تا آثار متعددی را با این موضوع (که خود به خود برای هر فردی جذاب است)، خلق کنند. می توان ادعا کرد که در هیچ دوره ای نیست که بشر با ترسیم رویاهای خود در سفر به گذشته یا آینده در آثار فرهنگی (داستان- فیلم- تئاتر و...)، نقبی به این موضوع نزده باشد. در واقع این مضمون هیچ گاه در طول تاریخ جذابیت و تازگی خود را، به رغم تکرار از دست نداده است. در عرصه تولید آثار تلویزیونی نیز سیاهه تولیداتی با این مضمون، یک فهرست طولانی را تشکیل می دهد که از حوصله این مطلب خارج است. البته کارگردانان معدودی توانسته اند رفت و آمدهای زمانی را به درستی در بستر روایت داستان خود ترسیم کنند که «علیرضا افخمی» یکی از آن هاست که در این آزمون تا حدودی سربلند بوده است. «پنجمین خورشید» که بر بستری از واقعیت و حوادث فانتزی بنا شده، توانسته است با روایت ساده و سرراست، مخاطبان زیادی را در ماه مبارک رمضان و در ساعات پس از افطار جذب خود کند. «علیرضا افخمی» با ساخت ۲ سریال «او یک فرشته بود» و «زیرزمین»، کارگردانی نام آشنا برای مخاطبان مجموعه های تلویزیونی ماه مبارک محسوب می شود. وی توانسته است به مدد تجارب قبلی خود، داستان «پنجمین خورشید» را در فضایی سوررئال برای مخاطب تعریف کند. افخمی که فیلم نامه «پنجمین خورشید» را به همراه «سجاد ابوالحسنی» به نگارش درآورده است، در دومین تجربه مشترک فیلم نامه نویسی اش پس از «روز حسرت» با ابوالحسنی، روایتگر زندگی فردی است که با استفاده از یک موقعیت فانتزی به ۲۰ سال بعد سفر می کند و طی ماجراهایی، دوباره به زمان مبداء بازمی گردد. افخمی که به عنوان فیلم نامه نویس تجربیاتی در سریال هایی چون «اغماء»، «وفا» و «روز حسرت» دارد، داستان «پنجمین خورشید» را بدون مقدمه چینی های رایج سریال های تلویزیونی سیما آغاز می کند به همین سبب مخاطب در ۲ قسمت اولیه با همان داستان تکراری خواستگار پیر و پولدار و دختر فقیر مواجه می شود. اما سفر ناگهانی قهرمان اصلی برادر دختر فقیر (محسن)- به ۲۰ سال بعد، داستان را از سیر نزولی خود خارج می کند. رفت و برگشت های بعدی وی در تونل زمان کنجکاوی مخاطب را تحریک و وی را به پی گیری ادامه داستان ترغیب می کند.

نگاهی به گروه بازیگران...
 
بازیگر اصلی این سریال، «حمید گودرزی» جوان خوش آتیه سینما و تلویزیون است که کار خود را در سینما، با نقش آفرینی در فیلم سینمایی «سهراب» (اثر کارگردان خراسانی سعید سهیلی) آغاز کرد. بعدها نیز با بازی در سریال «کمکم کن»، به جرگه بازیگران سریال های ماه مبارک رمضان در تلویزیون پیوست.
 
 
 
«گودرزی» در «پنجمین خورشید» درک درستی از نقش خود (محسن) دارد و توانسته است به خوبی ایفاگر این نقش باشد. «شهرام قائدی» نیز که از بازیگران مطرح تئاتر (و به تازگی سینما) است، در نقش (همایون) یکی از نقش های اصلی «پنجمین خورشید» را ایفا کرده است. «مریم کاویانی» هم که سال های قبل، با فیلم رویای جوانی (نادر مقدس) برای اولین بار به سینما آمده بود، در تلویزیون چهره ای آشنا به حساب می آید. نقش آفرینی های او در ۳ مجموعه ماه مبارک رمضان (او یک فرشته بود، زیرزمین و شکرانه)  انتظارات را از وی بالا برده و وی با ایفای نقش «مریم» در «پنجمین خورشید» بر تجربیات خود در این زمینه افزوده است.«انوشیروان ارجمند» بازیگر و کارگردان مطرح تئاتر خراسان در دهه ۴۰ نیز در این مجموعه در نقش «انوش» ظاهر می شود، وی با نقش آفرینی در دیگر سریال ماه مبارک امسال (نردبام آسمان) به همراه شبنم قلی خانی، جزو بازیگران پرکار تلویزیون در ماه های اخیر به حساب می آید.از دیگر نکات جالب «پنجمین خورشید» ایفای نقش «پندار اکبری» (پسر عبدالرضا اکبری بازیگر سرشناس تلویزیون و سینما) در نقش «غلامرضا» جوان رزمنده و بسیجی است و در کنار این بازیگران نیز مهدی سلوکی، مهوش صبرکن، فرحناز منافی ظاهر و... در نقش های فرعی ظاهر شده اند، تا گروه بازیگران این مجموعه را کامل کنند.

اهمیت طراحی صحنه، لباس و چهره پردازی
 
با توجه به وقوع اتفاقات این داستان در دو دوره زمانی ۲۰ ساله، طراحی صحنه، لباس و چهره پردازی این سریال یکی از مهم ترین شاخص های ارزیابی فنی آن محسوب می شود. طراحی صحنه و لباس این سریال توسط «آیدین ظریف» انجام شده است که هرچند برخی شتابزدگی سریال های مناسبتی در آن مشاهده می شود اما در مجموع در به تصویر کشیدن شهر تهران در سال های موشکباران و دفاع مقدس و در دوره ۲۰ سال بعد از آن، تا حدی قابل قبول می نماید. طراحی چهره پردازی این سریال را نیز چهره پرداز باسابقه سینما و تلویزیون ایران، جلال الدین معیریان، انجام داده است که در حد استاندارد، ارزیابی می شود.جالب است بدانید بسیاری از لوکیشن های سریال (به خصوص در زمینه تهران دهه ۶۰)، مصنوعی است و در شهرک های اطراف تهران ساخته و تصویربرداری شده است.

نقاط قوت و ضعف
 
بدون تردید «پنجمین خورشید» نمی تواند در زمره آثار ماندگار و به یادماندنی قرار بگیرد اما باید پذیرفت که این مجموعه توانسته است با بهره گیری از چند عامل موثر، اقبال تماشاگر را به دنبال داشته باشد.آغاز و ریتم مناسب سریال (برخلاف بسیاری از سریال های ایرانی که ریتمی کند، کشدار و خسته کننده دارد) وجه سرگرم کنندگی داستان و طرح لایه های ظریف پیام های اخلاقی در محتوای کلی داستان (مفاهیمی مثل جوانمردی، درستکاری، کسب روزی حلال و...) و هم چنین محتوای تفکربرانگیز توانایی یا ناتوانی بشر برای تغییر سرنوشت و مباحث بحث برانگیز جبر و اختیار و... نشان می دهد که جولان در آینده و بازگشت به گذشته اگر در بستری منطقی از زمان در اثر مطرح و روایت شود، می تواند جذابیت های خاص خود را به همراه داشته باشد.صداقت و سادگی جذاب شخصیت های اصلی و دیالوگ های ساده نیز از جمله نقاط قوت این سریال محسوب می شود اما کلیشه ای بودن و تا حد زیادی قابل انتظار بودن پایان بندی سریال و تا حدودی خط کشی شخصیت های مثبت و منفی و تیتراژ ضعیف هم از جمله نقاط ضعف آن به نظر می رسد. با وجود آن که گفته می شود علیرضا افخمی کارگردانی سخت گیر و فنی در جزئیات است اما برخی شتابزدگی ها و شلختگی های فنی هم برخی مواقع در «پنجمین خورشید» دیده می شود که شاید ناشی از شتابزدگی های معمول سریال های مناسبتی ماه مبارک باشد.نکته قابل توجه در ساخت این مجموعه تلویزیونی، نگارش فیلم نامه، هم زمان با تصویربرداری آن می باشد. اگرچه این امر باعث شده است سریال از برخی شتابزدگی ها لطمه ببیند اما کارگردان با توجه به بازخورد مخاطب در فیلم نامه یا بحث های فنی تجدیدنظرهایی می کند. باید از عنوان بندی پایانی ساده این مجموعه نیز یاد کنیم که با صدای خواننده سرشناسی چون «علیرضا افتخاری» همراه است و مضمون ترانه نیز در توصیف اعمال نیک و ماندگاری آن در کارنامه عمل انسان است و تصاویر محوی از قسمت های مختلف سریال نیز به نمایش درمی آید، شاید وجه غالب محتوای «پنجمین خورشید» سرگرم کنندگی آن باشد که با توجه به بدعت شکنی سریال های تلویزیونی امسال و قطع نمایش سریال های طنز و کمدی در ماه مبارک، بیش از گذشته به چشم می آید و در کنار مجموعه هایی با محتوای جدی و تلخ چون: «عبور از پاییز» یا سریال تاریخی و خاصی چون «نردبام آسمان» فضای موجود را کمی تلطیف می کند و بیننده تلویزیون را پس از ساعاتی کار سخت روزمره به دیدن آن دعوت می کند.

گریز از خطرپذیری و ریسک
 
پخش سریال های امسال ماه مبارک رمضان، نشان داد که مسئولان سیمای جمهوری اسلامی ایران در تهیه این سریال ها ترجیح داده اند به تدریج به سمت موضوعاتی حرکت کنند که خطرپذیری و ریسک کمتری دارد. به عبارت دیگر اگر پخش سریال هایی مثل صاحبدلان، اغماء، میوه ممنوعه یا بزنگاه که هر یک با وجود انتقادهایی که بر آن شد، در گونه خود به نوعی کلیشه شکنی کردند، در این سال ها تولید مجموعه هایی مدنظر مسئولان قرار گرفته است که حرف و حدیث کمتری را برمی انگیزد. در واقع به عقیده نگارنده، حجم نسبتا بالای انتقادهای درست و در بسیاری از موارد غیرمنطقی اصحاب نظر و اندیشه و گاه مخاطبان سطحی و عوام زده، باعث شده است سیاست گذاران به جای ترمیم نقاط ضعف و تلاش برای ایجاد آثار ماندگارتر، به سراغ حیطه هایی بروند که پیشتر بی خطر بودن آن اثبات شده است تا بتوانند از ورطه های خوف انگیز نوگرایی در تولیدات تلویزیونی به راحتی گذر کنند.اگر «صاحبدلان» به تجربه ای نو، متفاوت و البته ناکافی درخصوص تأمل و تدبر در تعالیم قرآن دست زد، اگر «او یک فرشته بود» و «اغماء» هر یک تجربه های جدیدی در تصویر فضاهای ماورایی و شیطانی در تولیدات تلویزیونی بودند، اگر «میوه ممنوعه» سفر به کنه اشعار و ادبیات غنی فارسی و استخراج مفاهیم عرفانی از آن بود و اگر «بزنگاه» تلاشی ناکافی و گاه نادرست از بازشناخت معتادان بود، اکنون شاهد به حاشیه رفتن و دوری گزیدن خواسته یا ناخواسته کارگردانان از طرح این موضوعات تا حدی جنجالی و جایگزینی آن ها با موضوعات کم تنش تر هستیم که چشم انداز چندان جالبی نیست...

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 سفر به سرزمین فیلمفارسی
 
احمد صبریان

یادداشتی بر فیلم «پسرتهرونی» ساخته کاظم راست گفتار
 
در سال های اخیر با هجوم یک باره و ناگهانی فیلم های به اصطلاح کمدی بر پرده های نقره ای، آثاری ساخته و روانه سالن های سینما می شود که ماهیت این رسانه تاثیرگذار را زیر سوال می برد. آثاری که در حقیقت به دور از هرگونه واقع نگری، نوعی توهین غیرمستقیم به شعور و آگاهی تماشاگر فهیم امروز به شمار می رود. به عنوان مثال «کاظم راست گفتار» در جدیدترین فیلم خود «پسرتهرونی»، با اتکا به دم دستی ترین شیوه های موجود، تلاش می کند تا به هر ترفندی که شده از مخاطب خنده بگیرد. تمهیداتی که وی در این فیلم به کار گرفته، سرشار از کلیشه های امتحان پس داده ای است که بر مخاطب هیچ گونه تاثیری نمی گذارد.در طول تماشای فیلم تماشاگر تنها با طنزی سطحی و سخیف، شخصیت های کاریکاتورگونه و داستانی عام پسند درگیر می شود. «پسرتهرونی» از نمایندگان تمام عیار فیلمفارسی های امروزی است که کارگردان در سکانس ها و نماهای مختلف آن، به بهانه خنداندن تماشاگر به هر دستاویزی متوسل می شود. از فرم به شدت ظاهرگرایانه، آدم های بی هویت و داستانی که رنگ و لعاب ساده انگاری از سر و روی آن می بارد گرفته، تا لوده گری ها و شوخی های کلامی و رفتاری مشمئزکننده بازیگران.راست گفتار در «پسرتهرونی» با وجود بهره گیری از بازیگران صاحب نام سینما، هم چون «امین حیایی»، «محمدرضا شریفی نیا»، «سارا خوئینی ها»، «طناز طباطبایی»، «فلامک جنیدی» و... باز هم نتوانسته است، اثرش را از خطر سقوط آزاد به ورطه ابتذال و سطحی نگری آمیخته با ایده های خام نجات دهد.
 
 
 
 
 
 
«پسرتهرونی» به عنوان یک اثر به اصطلاح کمدی و طنز، نه از کمدی موقعیت و نه از طنز کلامی بهره برده است. «راست گفتار» با داستانی که ریشه در فیلمفارسی های سینمای پیش از انقلاب دارد، بهره گیری از لوکیشن های لوکس و شیک، آرایش پررنگ و لعاب بازیگران، حرکات و کنش های مشمئزکننده ای -چون زن شدن «نادر سلیمانی»- و تاکید بر رفتارهای اطوارگونه شخصیت های معلق و بی هویت، تمام توان خود را برای رضایت تماشاگر به کار گرفته است.«سروش» -با بازی امین حیایی- جز اغراق در حرکات، رفتار و گفتارش، هیچ شیوه ای برای باورپذیری نقش ندارد. امین حیایی که در آثاری چون «مهمان مامان»، «کما»، «مهمان» و...، توانایی خود را در ایفای نقش های کمدی به اثبات رساند، در «پسرتهرونی» هیچ گونه شخصیت پردازی ساختارمندی ندارد و بیشتر به تیپ شبیه است. وی چونان عروسکی با بیان تکه جملات بی سر و ته انگلیسی، در همراه کردن مخاطب با خود ناتوان است. فاجعه زمانی پررنگ تر می شود که کارگردان، این شخصیت بی شناسنامه را فیلسوف و دانش آموخته فلسفه معرفی می کند. در حالی که پاشنه آشیل فیلم نبود تناسب میان شخصیت فیلسوفی است که حرکات و رفتاری لمپن وار دارد. سبک سری ها و جلف بازی شخصیت های داستان از «سروش» و پدرش «منصور» (با بازی محمدرضا شریفی نیا) گرفته تا لیلی (با بازی طناز طباطبایی)، «سارا خوئینی ها»، «شقایق فراهانی»و«شیلا خداداد» -که به طرز مضحکی درون قاب آویخته بر دیوار نقش آفرینی می کند- جای هیچ گونه دفاعی را از «پسرتهرونی» کاظم راست گفتار باقی نمی گذارد. جالب این است که کارگردان در گفت وگو با نشریات مختلف، مدعی می شود که اثرش «یک کمدی معناگرایانه» است! اصطلاحی که انگار برای پوشاندن ضعف های بی شمار اثرش، آن را وصله فیلم کرده است. وصله ای نچسب که اتفاقا خیلی گل درشت هم به نظر می رسد. اگر قرار است معناگرایی به مفهوم نتیجه گیری اخلاقی از داستان فیلم باشد، باز هم کارگردان خلع سلاح است. چون پس از پایان فیلم تنها چیزی که نصیب تماشاگر نمی شود نتیجه ای است که بتوان آن را، در قالب اخلاقیات گنجاند. راست گفتار پیش از این ساخت فیلم قابل دفاع، ساختارمند و پرتعلیق «نقاب» را، در کارنامه اش به ثبت رساند. اما متاسفانه در «پسرتهرونی» نشان داد که امتیازات «نقاب» نه از بابت کارگردانی که به دلیل فیلم نامه ای است که ایده اولیه آن را، «پیمان قاسم خانی» به روی کاغذ آورده بود. تمام بازیگران «پسرتهرونی» بی آن که شناسنامه ای از آن ها ارائه شود، تنها برای این که سر و ته داستان را جمع کنند به میدان آمده اند. حتی تکیه کلام ها، جملات قصار و بیان برخی اصطلاحات از سوی «سروش» و «سرگرد» (با بازی جواد هاشمی) و حتی خدمتکار «منصور»، نمی تواند خنده را برای لحظاتی چند بر لبان تماشاگر «پسرتهرونی» ماندگار سازد.«محمدرضا شریفی نیا» نیز که در سال های اخیر تیپ مذهبی نمای عیش پرور، انگ نقش هایش در کمدی های سطحی شده، گویا از دل فیلم «دنیا» به فضای «پسرتهرونی» پرتاب شده است. وی در این فیلم نیز جز همان دیالوگ ها، همان ادا و اطوارها و همان کنش ها و رفتارهای مشمئزکننده، چیزی دیگر برای ارائه به تماشاگر ندارد. «راست گفتار» در بیان داستان فیلم خود از شیوه روایت غیرخطی بهره گرفته اما این تمهید هم، نتوانسته است به ساختار لجام گسیخته «پسرتهرونی» شکل و شمایلی آبرومند دهد. داستان فیلم در بیشتر لحظات و سکانس ها از طریق نریشن (گفتار روی فیلم) و فلاش بک روایت می شود. شیوه ای که باز هم متاسفانه با نگاه مدام رو به دوربین شریفی نیا، از واقع گرایی فاصله گرفته و به فضای طنز فانتزی نزدیک می شود.
 
 
 
 
مضمون «پسرتهرونی» هم چون بیشتر طنزها و به اصطلاح کمدی های سال های اخیر سینما، درباره ازدواج، شکست در عشق، کلاهبرداری، ازدواج مجدد، عشق میانسالی و... است. راست گفتار در اثرش تلاش دارد تا به اصطلاح از تفاوت یک نسل و زبان متفاوت آن ها در نسبت با عشق حکایت کند، تا شاید با این توجیه رویه سطحی نگرانه اثرش زیاد به چشم نیاید. برخوردهای قهرآمیز کلامی و رفتاری لیلی (با بازی طناز طباطبایی) و «سروش» و تفاهم «منصور» با مادر لیلی (با بازی سارا خوئینی ها) گواه این ادعاست. کارگردان به گمان خود می خواهد راوی ستایش عشق باشد، در حالی که از ارزش هایی سخن می گوید که هیچ تناسبی با فرم و ساختار داستان و درونمایه اثرش ندارد. «پسرتهرونی» روایت فیلم ساز سرگردانی است که هیچ پلی را، برای ارتباط با مخاطب به جا نمی گذارد. کارگردانی که هرچه به ذهنش رسیده، بی آن که از صافی ذهن عبور دهد، برنگاتیو ثبت کرده است. دیالوگ ها، ادا و اطوارها، شوخی ها و موقعیت های به اصطلاح کمدی «پسرتهرونی»، تکرار همان کلیشه های فیلمفارسی های پنجاه سال پیش است. بی آن که کارگردان کمترین تلاشی در به روز کردن آن ها داشته باشد. کافی است برای لحظه ای از خود بپرسید که: «پسرتهرونی» از کدام واقعیت زندگی مخاطب امروز سخن می گوید؟ کارگردان در اثرش، سطحی ترین لایه های زندگی آدم های امروز را مدنظر قرار داده است.

«پسرتهرونی» بیشترین ضربه را از فیلم نامه ای نامنسجم خورده است. تکنیک های ساختاری در فیلم نمود کمرنگی دارد. به لحاظ محتوا و مضمون نیز سخن گفتن از فراز و فرود داستانی، تعلیق و گره افکنی، شخصیت پردازی، شیوه روایت، تدوین، موسیقی، دیالوگ نویسی و... در اثری که به سختی می توان لفظ «سینما» را برای آن به کار برد، تلاشی بیهوده به نظر می رسد.انگار باید این حقیقت تلخ را پذیرفت که برخی فیلم سازان، سینما را میدان تاخت وتاز سیاه مشق هایی کرده اند که متاسفانه باب میل سلیقه آسان پسند برخی مخاطبان است. گویا باید پذیرفت فرمول نخ نما و کهنه خنداندن مخاطب که از فرط کلیشه شدن دیگر رنگ و رویی ندارد، متاسفانه هنوز هم از مخاطب نمره قبولی می گیرد.«پسرتهرونی» و همتایان آن، در بازار داغ کمدی های بزن در رو، به راحتی بر پرده می نشینند و به همین سادگی هم دل به خداحافظی از سالن های سینما نمی دهند. در حالی که بسیاری از فیلم های ارزشمند، در حسرت جای گرفتن بر پرده نقره ای لحظه شماری می کنند. بی تردید این آثار هم چون خواب های مغشوشی که در ذهن نمی مانند، هرگز در خاطر سینما و تماشاگر حک نخواهد شد. فقط چونان کابوس تلخی می آید، بیمناک می کند و می رود همین و دیگر هیچ!

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 حقیقت پای میز محاکمه
 
احمد صبریان

یادداشتی بر فیلم «درباره الی» اثر اصغر فرهادی
 
«اصغر فرهادی» در فیلم های پیشینش «رقص در غبار»، «شهر زیبا» و «چهارشنبه سوری»، اگر سبک ویژه ای برای بیان تصویری داستان هایش ندارد، اما همواره در پی یافتن دیدگاه خاص و شخصی خود بوده است. استمرار این تلاش نیز در جدیدترین ساخته اش -«درباره الی»- به وضوح آشکار است. «درباره الی» جریانی ظریف، پیچیده اما هولناک از زندگی را، پیش روی تماشاگر به قضاوت می گذارد. جریانی که تا بدان حد زنده و باورپذیر است که مخاطب را، روی صندلی میخکوب کرده و لحظه ای مجال نفس کشیدن به وی نمی دهد.

فرهادی در «درباره الی»، «تردید»، «شک»، «دروغ» و «راست گویی» را، دستمایه اصلی خود قرار داده است. وی در فیلمش از شخصیتی -«الی» با بازی ترانه علیدوستی- سخن می گوید که چونان شبحی، از دل جمعی ناهمخوان سربرمی آورد. در طول داستان نیز با ناپدید شدن رازآلودش، سفر را به کام همسفرانش تلخ می کند. داستان «درباره الی» با تمام پیچیدگی هایش، بسیار ساده و یک خطی است. تنها تمایل آدم های داستان، برای پنهان کردن یک حقیقت تلخ -غرق شدن الی در دریا- است که آن را پیچیده می نماید. تهدید، ترس، ناامنی، شک و تردید، از همان سکانس های آغازین -فریاد کشیدن شخصیت های اصلی فیلم داخل تونل- آغاز می شود. این دلهره و تردید در نمایی که «الی» کنار دریا می دود، می خندد و بادبادک را به سمت آسمان هدایت می کند، به اوج خود می رسد.

 

 

«درباره الی» بدون گفتار فیلم (نریشن)، دیالوگ های تصنعی و زائد یا مونولوگ های کسالت بار روایت می شود. هیچ کدام از آدم های «درباره الی»، از اتفاق هایی که قرار است رخ دهد آگاه نیستند. آنان نیز هم چون تماشاگر، در پی کشف حقیقت و رها شدن از تردید و سوءظنی هستند که آن ها را  آزار می دهد. در روایت سرراست فرهادی، تنها مسئله مهم برای مخاطب این است که: «آیا «الی» غرق شده یا زنده مانده است؟» هیچ کدام از شخصیت های فیلم، هیچ چیز از «الی» نمی دانند و همین نکته، بر تعلیق داستان افزوده است. «پیمان» (پیمان معادی)، «سپیده» (گلشیفته فراهانی)، «امیر» (مانی حقیقی)، «احمد» (شهاب حسینی)، «منوچهر» (احمد مهران فر)، «علیرضا» (صابر ابر)، «شهره» (مریلا زارعی) و «نازی» (رعنا آزادی ور) در وادی حیرت و سرگردانی می آیند و می روند. ناپدید شدن «الی» وجست وجو برای یافتن نشانی از او، برای سایر شخصیت های فیلم چونان خوابی می ماند که انگار قرار نیست پایانی داشته باشد. حتی برای لحظه ای تماشاگر با خود شک می کند که انگار کارگردان قصد آن ندارد که به این خواب دلهره آمیز، پایان دهد. فرهادی در روایت داستان «درباره الی» تمام تلاش خود را، بر جزئیات روابط میان شخصیت های فیلم می گذارد. جزئیاتی که بر تعلیق و گره افکنی های داستان می افزاید. با آن که در طول فیلم، بر هیچ یک از شخصیت ها تاکید خاصی نمی شود. اما تمامی آن ها، به گونه ای در به فرجام رسیدن داستان سهیم اند. از طرفی با آن که تمامی آدم های داستان، درباره ناپدید شدن «الی» سخن می گویند، اما فرهادی از ساده به نتیجه رسیدن و باز شدن لایه های پیچیده داستان پرهیز می کند. چون می خواهد مخاطب خودش لذت کشف حقیقت را بچشد و گام به گام، زنجیره های پیوسته و گسسته فیلم را بیابد. بیشتر شخصیت های «درباره الی» با حرکات، تنش ها، سخنان و رفتارشان، به تماشاگر معرفی نمی شوند. بلکه این نوع روابط حاکم میان آن ها و نوع برخوردشان با «الی» است که آن ها را، به مخاطب می شناساند. نماهای دسته جمعی، میزانسن های سنجیده، شخصیت پردازی های عمیق، شوخی هایی که مدام میان آدم های فیلم رد و بدل می شود، نوعی تفکر جمعی را بر فضای اثر حاکم ساخته است. معمای مبهم غیرقابل وصفی، درون فیلم جاری است. «درباره الی» خیلی ساده آغاز می شود، هم چنان ساده پیش می رود و ساده تر از آن چه تصورش می رود به پایان می رسد. درباره فیلم جدید فرهادی، نمی شود به همین سادگی قضاوت کرد. اثری مدرن با ساختاری روان اما مبهم، که چندان تحلیل پذیر نیست. با تماشای «درباره الی» می توان به این نکته رسید که هنوز هم می توان فیلم هایی باورپذیر ساخت، بی آن که ذره ای از واقع گرایی ظاهری اثر کاسته شود. فرهادی در «درباره الی» چنان ظریف، هوشمندانه و آگاهانه، طعم تلخ دروغ و مخفی کاری و شیرینی حقیقت، راستی و صداقت را، در رگ های تماشاگر تزریق می کند که تا روزها پس از تماشای فیلم، هنوز مزه آن در خاطر مخاطب رسوب کرده و می ماند. «درباره الی» فیلمی محکم، تاثیرگذار و به یادماندنی است. اثری که برخلاف بیشتر فیلم های این روزها، دفاع از آن کار چندان دشواری نیست. فرهادی در فیلمش از شرایط به ظاهر ساده اما به شدت پیچیده روابط انسانی، در یک بستر سرشار از سوءتفاهم سخن می گوید. «الی» تنها بهانه ای است برای دست به دست شدن حقیقت. واقعیت و حقیقتی تلخ که همه به نوعی برای کشف آن می کوشند. اما از پذیرفتنش نیز واهمه دارند. دلهره ای بی پایان که تمامی وجود آن ها را متلاطم کرده است. امواج خروشان دریا هم بر این نگرانی و ترس درونی آن ها می افزاید. «درباره الی» بازی های درخشانی دارد. از گلشیفته فراهانی و شهاب حسینی گرفته تا ترانه علیدوستی، مریلا زارعی، پیمان معادی و مانی حقیقی که تماشاگر را از این همه بداهه پردازی اش به شگفتی وامی دارد. بازی هایی که در سطح جریان ندارند. زیرا نقش آفرینی هایی زیرپوستی هستند که تماشاگر را، با خود همراه می سازند. حتی «صابر ابر» و «رعنا آزادی ور» و کودکان خردسال فیلم، چنان باورپذیر در جلد نقش فرورفته اند که سرنوشت شان، برای مخاطب مهم می نماید. داستان سرراست و یک خطی اما پرتعلیق و رمزآلود «درباره الی»، آن چنان پرفراز و نشیب است که لحظه ای آرامت نمی گذارد. دلت می خواهد همگام با شخصیت های فیلم به دریا بزنی، سوار بر قایق نجات شوی، چشم هایت در پی نشانی از «الی» همه جا را جست وجو کند. فرهادی چنان با تبحر داستانش را روایت می کند که حتی مرگ «الی» هم تفسیرناپذیر جلوه می کند. «الی» مرده است، پیدایش نیست، در آب های دریای بیکران غرق شده است. اما با این وجود کارگردان باز هم به تماشاگر آدرس اشتباه می دهد، تا برای لحظاتی همان گونه که دلمان برای «الی» نگران است به خاطر نجات کودک -آرش- از آب نگران تر شویم. در هنگام تماشای «درباره الی»، انگار که در هزارتوی سیاه و سپید گیر افتاده ایم. میان موقعیت های مکانی، آدم ها و ماجراهای ریز و درشتی که قضاوت درباره حقیقت را برایمان دشوار می سازد. سکانس های آغازین «درباره الی» چنان با شور و شعف بر پرده می آیند که مخاطب، چندان در پی کشف حقایق پنهان داستان فیلم برنمی آید.انگار به خاطر همین است که دروغ بزرگ «سپیده» -با بازی گلشیفته فراهانی- به خانواده شمالی درباره ماه عسل «الی» -ترانه علیدوستی- و «احمد» -شهاب حسینی- را باور می کنیم. شاید ما «الی» را هم تنها با یک جمله به یادماندنی احمد که: «یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه» درک می کنیم.مکث ناگهانی و نگاه ممتد «الی» نیز پس از شنیدن این جمله، حکایت از درون و خاطر پرآشوبش دارد. ظاهری معصوم و پاک که از همان آغاز، می توان فهمید باید پشت آن چیزی رازآلود پنهان باشد. نگرش و دیدگاه دیگر شخصیت های فیلم به «الی» نیز کنجکاوی ما را، برای کشف زوایای پنهان شخصیت وی بیشتر می کند. از این لحظه به بعد است که گستره پرسش های تماشاگر، درباره «الی» وسعت می گیرد. همین نکته نیز قضاوت را درباره او دشوار می کند. همان طور که به پرده خیره شده ایم از خود می پرسیم چطور می شود هنگامی که پای منافع شخصی به میان می آید، هیچ کس از گفتن هیچ دروغی ابایی ندارد. همه چیز را به جان می خرد، تا خود را مبرا و پاک نشان دهد. سکانس های غرق شدن «آرش» در دریا و عملیات نجات وی که با شیوه فیلم برداری روی دست انجام گرفته، سبب همذات پنداری و باورپذیری بیشتر فیلم و شخصیت های داستان «درباره الی»، برای تماشاگر می شود. شخصیت اصلی فیلم نه «الی» است و نه سایر شخصیت ها. بلکه این دریای متلاطم است که شخصیت اصلی و نقش مهم فیلم فرهادی را، بازی می کند. دریایی که هر دو عنصر خیر و شر را در خود پنهان دارد و حضورش در هر نما، پلان و لحظه فیلم از طریق صدا و تصویر احساس می شود.فیلم تمام شده است اما سکانس زیبا، تاثیرگذار و به یادماندنی پایانی فیلم هنوز تو را در خود فروبرده است. همه تلاش دارند اتومبیلی را که در ساحل شنی دریا فرو رفته، بیرون بیاورند. اما همان طور که نتوانستند موفق شوند «الی» را پیدا کنند، اینجا هم نمی توانند موفق شوند. نمایی که مسافران خسته  ای را، بر پرده به نمایش می گذارد که تلاش بیهوده ای را برای بیرون کشیدن چرخ های اتومبیل از شن های کنار ساحل به خرج می دهند دنیایی از معنا و مفهوم را در دل دارد. فیلم به پایان رسیده است اما من هم چنان بهت زده ام من که نه گمان و حدس های برخی مسافران دریا را باور کرده ام و نه باور «علیرضا» را که «خیانت» را باور کرده است. همین طور مثل موج دریا بالا و پایین می روم و به این می اندیشم که حقیقت همیشه زنده است . شاید «الی» هم زنده است! اما شاید هم به راستی رفته است، آری رفته است آن هم با پای پیاده!

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 کلاف سردرگم
 
احمد صبریان

یادداشتی بر مجموعه تلویزیونی «رستگاران»
 
چند سالی است که تلویزیون برای جذب مخاطب بیشتر، ساخت و پخش مجموعه های شبانه را در دستور کار خود قرار داده است. تابستان امسال نیز پخش شمار زیادی از این دست مجموعه ها، بینندگان مختلف شبکه های گوناگون سیما را، پای جعبه جادویی کشانده است. «سیروس مقدم» از جمله کارگردانان تلویزیون است که با ساخت آثار مخاطب پسند و در دست گرفتن نبض بینندگان، در سال های اخیر مجموعه های پرطرفداری را روانه آنتن پخش کرده است. سریال های «نرگس»، «پیامک از دیار باقی»، «پرواز در حباب»، «دریایی ها»، «اغما»، «ریحانه»، «عروج» و «روز حسرت» گواه این ادعاست که مقدم در تلاش برای جذب مخاطب موفق بوده است. وی تابستان امسال نیز با سریال «رستگاران»، کوشیده است تا مخاطب گریزان از تلویزیون را، پای جعبه جادو بکشاند. بهره گیری از بازیگران مشهور و صاحب نامی چون «آتیلا پسیانی»، «پوریا پورسرخ»، «صبا کمالی»، «روناک یونسی»، «عباس امیری» و... «رستگاران» را مجموعه ای پرمخاطب معرفی می کند.اما «سیروس مقدم» با توجه به تجربه های فراوانی که در زمینه ساخت سریال های اجتماعی دارد، متاسفانه نتوانسته است در «رستگاران» هم چون دیگر آثارش، نظر مثبت بینندگان سخت پسند و هوشمند را جلب کند. مهم ترین ایرادی که می توان به این مجموعه گرفت این است که شخصیت های اثر، هویت مند نیستند. اگرچه دامنه داستان «رستگاران» به موضوع کلاهبرداری معطوف شده، اما هیچ کدام از آدم های سریال حرفه ای ندارند که در کنار آن، شخصیت مشخصی را برای خود تعریف کنند. بسیاری از شخصیت های «رستگاران»، حرفه مشخصی ندارند و مشخص نیست از کجا گذران زندگی می کنند. در حالی که باید کسب و کار آدم های قصه، خط زندگی آن ها را برای مخاطب روشن کند. در حالی که این شخصیت ها -که بیشتر به «تیپ» شبیه اند- بی شناسنامه در تار و پود قصه تنیده شده اند.«رستگاران» هم چون برخی سریال های سال های اخیر تلویزیون، روایت گر داستان بدبختی ها و تلاش و سخت کوشی های زنی است که در شهری بی در و پیکر و پر از گرگ های آدم نما در پی سرنوشت خویش است.داستانی کلیشه ای و نخ نما که نمونه های آن را در مجموعه هایی چون «بیداری»، «نرگس»، «طلسم شدگان» و... شاهد بوده ایم. سیروس مقدم در «رستگاران»، به مقوله «اخلاق» می پردازد. اما باید توجه داشت آن چه بیشتر آثار با مضامین اخلاقی را با شکست و ناکامی مواجه می سازد، آفت سطحی پردازی، شعاری بودن آدم ها و حرف ها، داستان تکراری و کلی گویی است.پرداخت نه چندان عمیق شخصیت ها و گره افکنی های ساده انگارانه در بیان مسائل اجتماعی، این سریال را به ورطه ساده انگاری و ساده پسندی کشانده است.
 
 
 
 
«رستگاران» داستان آدم هایی است که اگرچه هر کدام ماجرایی دارند، اما به سبب شتابزدگی در پرداخت، سرنوشت آن ها بین زمین و آسمان معلق است. «خجسته» با آن که چادری بر سرش انداخته است و تلاش می کند تا نماد زن مومن، فداکار و مسلمان ایرانی باشد، بیشتر به نمونه های مشابه قهرمانان فیلم های اکشن خارجی شبیه است. او یکه و تنها با تمامی مشکلات می جنگد، دشواری ها را به جان می خرد، برچسب توهین و افترا به او زده می شود. اما سرانجام نیز تنها پیروز میدان است، این یکسو نگری تا بدانجا پیش می رود که او به حمایت از «پونه» برمی خیزد که از خانه گریزان شده، در حالی که در قسمت های نخست، مدام وی را مورد عتاب و سرزنش قرار می داد. داستان سریال «رستگاران» از اعتماد «شایسته» به «احمدرضا» و وکالتی که برای ادامه انجام تعهدات درخصوص ساخت و ساز واحدهای ساختمانی به او واگذار شد، آغاز می شود. اما غیبت ناگهانی «احمدرضا» فضایی سرشار از سوءتفاهم، تضاد و تناقض های رفتاری و گفتاری را، برای شخصیت های بی هویت داستان فراهم می آورد. در حالی که فضای داستان علیه «احمدرضا» است و «شایسته» و مالباختگان، همگی در جست وجوی وی و محاکمه اش هستند و او را کلاهبردار می دانند، «خجسته» از شهرستان می آید و از راه های مختلف و ترفندهای متفاوت -که گاه به تناقض گویی ها و کور شدن نقاط روشن سریال می انجامد- در پی یافتن حقیقت برمی آید. اگر «رستگاران» که مضمونی اخلاقی- اجتماعی دارد، در قالب ساختار و روایتی دراماتیک و جذاب ارائه می شد، بی شک تا این حد موجب سردرگمی مخاطب نمی شد. اما اکنون به سبب کارگردانی شتاب زده، بیننده درمی ماند که کدام گره ای را که مقدم، برایش انداخته است بگشاید؛ هرچند تعلیقات و گره افکنی های سریال، پیش تر در ذهن مخاطب باز شده است. متاسفانه مقدم در پردازش روایت، کارگردانی، تصویربرداری، تداوم نماها و میزانسن ها، نورپردازی و طراحی صحنه و لباس، نتوانسته است جلوه ای باورپذیر از داستانش را برای بیننده فراهم کند تا او را به درک و رهیافتی جدید، از ماهیت داستان و آدم هایش برساند. اگر به خاطر داشته باشید، در سکانس آغازین «رستگاران» ارتباط ناگهانی و تصادفی «خجسته» با «پونه» از طریق سرقت کیفش، به هیچ وجه برای مخاطب باورپذیر و منطقی نمی نماید. از طرفی نیز خجسته در قسمت های نخست با مشکلات و موانعی مواجه می شود که زمینه همگامی مخاطب با داستان را، کم رنگ می کند. غیبت «احمدرضا»، اتهام کلاهبرداری به وی، تردید «خجسته» در ازدواج مجدد «احمدرضا» و... از آن جمله است.مهم ترین نکته هر سریال و به ویژه کارگردانی، شخصیت پردازی باورپذیر و صحیح و سنجیده است. موضوعی که مقدم به سادگی، از کنار آن گذشته است. شخصیت تک بعدی «خجسته» و این که او هیچ گاه در قضاوت هایش اشتباه نمی کند و وجه منفی در شخصیت وی نمود کم رنگی دارد گواه این ادعاست. همین توجه نکردن به جزئیات، دلیلی بر ضعف فیلم نامه «رستگاران» است.«سروان صادقی» رستگاران که مدام هم در حال آب خوردن با بطری است، نمی تواند نمونه مناسبی از یک پلیس ایرانی باشد زیرا هم چون وصله ای ناچسب به داستان تحمیل شده است. اگر قرار است اقتدار نیروی انتظامی به تصویر کشیده شود، این ویژگی باید از تمام ابعادش مورد توجه قرارگیرد. اما مقدم در «رستگاران» ویژگی های خاصی برای پلیس داستانش طراحی نکرده و به همین سبب پلیس وی، بیشتر با همتایان فانتزی اش در فیلم های غربی برابری می کند. «رستگاران» با آن که از حضور بازیگران صاحب نام سود می برد، اما تنها تک مهره بازیگری سریال را باید «آتیلا پسیانی» دانست. بازیگری که اقتدار او در ایفای نقش های منفی، همواره درخشش ویژه ای داشته است. بازی وی در فیلم های «دوزن»، «نیمه پنهان»، «راه بی پایان»، «آب و آتش» و... و ایفای نقش های چند بعدی و باورپذیر دلیل این ادعاست. «آتیلا پسیانی» این بار هم به عنوان تک مهره تیم بازیگران «رستگاران»، به ویژه در مقایسه با سایر بازیگران که بازی تخت و یکدستی دارند، بازی درخور توجه و شایانی از خود ارائه می دهد. با وجود برخی دیالوگ های دلنشین و زیبای «رستگاران» بعضی دیالوگ ها و گفتارهایی که از زبان آدم های سریال نقل می شود، چندان دلنشین، منسجم و محکم نیست. حتی در برخی موارد بازیگران به جای گفتن دیالوگ در کسوت خطیب های بسیار بلیغ و فصیح، سخنرانی می کنند! اگر بخواهیم در مقام مقایسه برآییم، «رستگاران» در مواردی نسبت به برخی از سریال های قاب شیشه ای، یک سر و گردن بالاتر است. اما این هیچ گاه بدان معنا نیست که می توان از کنار ضعف های آشکار و پنهان سریال، به سادگی گذشت. از طرفی داستان «رستگاران» آن قدرها هم پیچیده و چند لایه نیست که مخاطب در پی کشف لایه های متفاوت آن باشد. «زنی از شهرستان به تهران می آید تا همسرش را پیدا کند. غافل از آن که همسرش (احمدرضا) با مبلغ هنگفتی پول معلوم نیست چه بر سرش آمده است.» اما این خط اصلی و سرراست، به سبب پراکنده گویی ها و داستانک های فرعی، مخاطب را دچار سردرگمی ساخته است. در حالی که با وجود داستانی سرراست، دلیلی ندارد که کارگردان از طریق نماهای مختلف دوربین، نمایش حس و حال بازیگران و گره افکنی های دم دستی، از باورپذیری داستانش بکاهد. اصرار مقدم بر ارائه نکات اخلاقی -که در بیشتر موارد هم در قالب شعار بیان می شود- از ضعف هایی است که باید آن را متوجه فیلم نامه نویس «سعید نعمت ا...» دانست. اگر این موارد از طریق رفتار و کنش بازیگران و خلاقیت های حرفه ای آنان و گاه بداهه پردازی، صورت می گرفت ساده انگاری آن کمتر به چشم می آمد. سیروس مقدم در «رستگاران» بر آن است تا از خودگذشتگی یک زن برای حفظ بنیان خانواده و تلاش  وی، برای اثبات بی گناهی همسرش را به نمایش بگذارد. اما باید پذیرفت که این موضوع انسانی اگر با پرداختی مناسب و سنجیده، شخصیت پردازی باورپذیر، تعلیق و گره افکنی های بجا، دست کم نگرفتن مخاطب در همراهی با داستان، روایت پردازی صحیح و... همراه می شد تاثیرگذاری آن دوچندان می بود. موسیقی «رستگاران» چندان با مضمون آن هم خوانی ندارد و در بیشتر نماها، بر اثر سنگینی می کند و یک نواخت به نظر می رسد. قدرت همذات پنداری و اطلاعاتی که در هر قسمت از سریال به مخاطب داده می شود، باید به گونه ای باشد که او را از روند داستان آگاه کند. اما این اتفاق خوشایند به سبب اغراق در نمایش اخلاقیات در «رستگاران» نیفتاده است. به سبب پراکنده گویی ها در روایت داستان، چنانچه مخاطبی از قسمت های چهارم یا پنجم، بیننده این سریال شده باشد، کمتر در جریان داستان آن قرار می گیرد. از طرفی ریتم کند «رستگاران» این گمان را تقویت می کند که مقدم کیفیت کارش را، فدای کمیت -زمان- آن کرده است .بی تردید در داستانی که به اصطلاح تم پلیسی آن پررنگ تر است، ضرباهنگ داستان باید تندتر باشد تا موجبات کسالت مخاطب را فراهم نیاورد. در این که سریال «رستگاران» هر شب مخاطبان بسیاری را برای پی گیری داستان و سرانجام آن، پای تلویزیون می کشاند، تردیدی نیست. اما «رستگاران» چونان کلاف سردرگمی است که با وجود برخی نقاط قوت، به سبب کاستی های فراوانی که ذکر آن رفت، نمی تواند انتظار سلیقه سخت پسند مخاطب فهیم رسانه تلویزیون را برآورده سازد. اوج و فرود داستان «رستگاران» به گونه ای تنظیم نشده که در هر قسمت، با یک تعلیق و گره افکنی، ذهن بیننده را برای پی گیری قسمت بعدی با خود درگیر سازد. از طرفی پرتعداد بودن شخصیت های داستان، تمرکز کافی را برای پی گیری وقایع از مخاطبش می گیرد. بیشتر شخصیت های «رستگاران» از جمله «دختر عصیانگر»، «زن جست وجوگر»، «مرد ثروتمند ورشکسته»، «جوان عاشق پیشه» و... کلیشه ای پرداخت شده است و گاه حذف آنان هیچ صدمه ای به داستان نمی زند و چون فاکتورهای جذابی برای آن ها درنظر گرفته نشده است نخ نما به نظر می رسند.متاسفانه «رستگاران» با وجود مخاطبان انبوهی که جذب خود کرده، فدای شتابزدگی فیلم نامه نویس و کارگردان و تهیه کننده شده است. زیرا داستان چند قسمتی یک سریال را بیهوده کش دار و آن را به اثری طولانی مدت تبدیل کرده اند که ریتم، ضرباهنگ، اتفاق، حادثه و تعلیق کافی ندارد. «رستگاران» می توانست هم چون آثار دیگر سیروس مقدم، در کارنامه اش جایگاه خاصی داشته باشد، اما «شتابزدگی»، فرصت کافی را، برای پرداخت مناسب روایت و شخصیت ها از وی گرفته است.اگرچه «رستگاران» در انبوه سریال هایی که این شب ها در ساعات مختلف و از شبکه های گوناگون سیما به روی آنتن می رود، ممکن است مخاطب بیشتری داشته باشد، اما با قرار گرفتن در کنار سریال هایی چون «در چشم باد» و «شمس العماره» حرف قابل تأملی برای گفتن ندارد. سریالی که با وجود برخورداری از یک کارگردان مجرب، تیم بازیگری مناسب و فیلم نامه نویس و تهیه کننده حرفه ای، می توانست به نقطه عطفی در مجموعه سازی تلویزیون بدل شود، اما قربانی سیاست های تولید انبوه رسانه ملی شد.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در سه شنبه بیستم مرداد 1388  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 تاخت و تاز سينماي جهان در قاب شيشه اي
 
 
 

 
چندي است كه پخش فيلم هاي سينمايي خارجي از تلويزيون، به نحو چشمگيري افزايش يافته است. توليد، ساخت و پخش برنامه هايي چون «سينما يك»، «سينما چهار»، «صدفيلم»، «سينما ماوراء»، «سينما اقتباس»، «سينما و سلطه»، «سينماي كمدي»، «سينماي صامت» و... كه بيشترشان نيز به پخش و نقد آثار سينماي جهان مي پردازند، گواه اين ادعاست. اين روند تا بدانجا گسترش يافته كه در چند سال اخير برخي فيلم هاي روز سينماي آمريكا هم چون: «شواليه تاريكي»، «ميليونر زاغه نشين»، «شكست»، «چارلي و كارخانه شكلات سازي»، «مرد عنكبوتي»، «پيرمردها سرزمين ندارند»، «خون به پا مي شود»، «شب  به خير و موفق باشيد»، «ارباب حلقه ها» و... از شبكه هاي مختلف سيما، به روي آنتن پخش رفته اند. از طرفي طبق گفته مسئولان و دست اندركاران رسانه ملي، امسال نيز پخش انبوهي از فيلم هاي خارجي، در دستور كار سازمان صدا و سيما قرار گرفته است.بي شك در تعطيلات پايان هفته، ايام مناسبتي، تعطيلات نوروزي و تابستان، جداي از تله فيلم ها و مجموعه هاي تلويزيوني و ايراني، فيلم هاي خارجي بخش عظيمي از كنداكتور پخش شبكه هاي گوناگون سيما را، به خود اختصاص مي دهند و متاسفانه در اين ميان سهمي به توليدات سينماي ايران اختصاص نمي يابد. اكنون اين پرسش مطرح مي شود كه با استمرار اين روند مي توان به آينده سينماي ايران، كه سال هاست در پيچ و خم اقتصادي بيمار و ناتوان، كمر خم كرده است خوشبين بود؟ آيا پخش اين شمار فزاينده آثار سينمايي خارجي، از تعداد مخاطبان حرفه اي و عادي سينماي داخلي نمي كاهد يا موجبات از رونق افتادن سالن هاي سينما را، فراهم نمي آورد؟ بايد به اين حقيقت توجه داشت چنان چه درخصوص فيلم هاي ايراني، سرمايه گذاري ويژه صورت گيرد و بر فيلم نامه اين آثار، تاكيد و تمركزي جدي انجام پذيرد، مي توانند جايگزيني مناسب، براي فيلم هاي خارجي به شمار آيند.
 
 
 
 
 
 
 
 با توجه به شرايط كنوني سينما و سياست هاي جديد صدا و سيما، تلويزيون بايد از سينماي ايران حمايت كرده و با خريد حق پخش آثار سينماي ايران، زمينه مناسب را، براي بالندگي و شكوفايي آن فراهم آورد.از طرفي بينندگان تلويزيون، گاه پخش فيلم هاي ايراني باكيفيت مناسب را، به پخش فيلم هاي خارجي ترجيح مي دهند. به همين سبب ضروري به نظر مي رسد كه در توليد، انتخاب و پخش فيلم هاي ايراني با مضامين مورد علاقه مخاطبان، هوشمندي بيشتري صورت گيرد. شايد يكي از دلايل رويكرد افراطي تلويزيون به پخش آثار سينمايي خارجي، اين است كه اين رسانه برخي از اين فيلم ها را بدون رعايت كپي رايت و پرداخت نكردن حق مادي اثر، به توليدكنندگان خارجي در اختيار مي گيرد.گاه نيز اين فيلم ها را، با بهايي ارزان تر از توليدات داخلي خريداري مي كند. در حالي كه براي پخش فيلم هاي ايراني، پرداخت حق پخش به تهيه كنندگان اين آثار، شرطي لازم و قانوني است. اگرچه در طول سال هاي اخير شاهد بوده ايم، زماني كه تلويزيون، مبادرت به پخش اثري از توليدات سينماي ايران كرده است، يا آن اثر در ويدئو كلوپ ها موجود بوده يا از فرط تكرار در پخش اين آثار از شبكه هاي مختلف، زمينه دلزدگي مخاطبان سينماي ايران فراهم آمده است. بي ترديد اگر هزينه خريد فيلم هاي خارجي، صرف ساخت فيلم هاي سينمايي ايراني با كيفيت شود، به اعتلاي سينما و فرهنگ بصري مردم كمك شاياني خواهد شد. در حالي كه پخش حجم انبوهي از فيلم هاي خارجي از تلويزيون، پيامدي جز مواجهه با يك سينماي ورشكسته نخواهد داشت. اگر مي خواهيم سينمايي پويا و بالنده داشته باشيم، آشتي ميان دو رسانه «سينما و سيما» و رويكرد تلويزيون به پخش آثار سينماي وطني، نخستين گام اين پيوند است. البته اين سخن هرگز به معناي ناديده گرفتن آثار سينمايي خارجي در تلويزيون و پخش نشدن اين آثار، نيست. اما آن چه زمينه نگراني سينماگران و دست اندركاران سينماي كشور را فراهم مي كند، پخش انبوه و بي رويه اين گونه آثار است. از طرفي بايد توجه داشت چنانچه ميان سياست هاي سينما و تلويزيون، تفاوت چنداني نباشد، مي توان اميدوار بود فيلمي كه از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، مجوز ساخت و نمايش عمومي مي گيرد، براي پخش از تلويزيون با مشكل خاصي مواجه نخواهد شد.بي گمان بسياري از فيلم هاي سينمايي ايراني، چه به لحاظ محتوا و ساختار و چه از نظر شاخصه هاي كيفي يك اثر استاندارد، مطلوب تر از برخي فيلم هاي اكشن و سطحي خارجي هستند كه گاه، از شبكه هاي مختلف به روي آنتن مي روند. سال گذشته مسئولان رسانه ملي اعلام كردند به سبب ناديده گرفتن برخي شئونات فرهنگي، از سوي شماري از سينماگران، تلويزيون نمي تواند بسياري از توليدات سينماي ايران را روانه آنتن پخش كند. به همين سبب در بسياري موارد، فيلم هاي ايراني از جمله «گيلانه»، «مهمان مامان»، «عروس آتش»، «هامون»، «اينجا چراغي روشن است» و... با حذف، جرح، تعديل و مميزي هاي فراواني به روي آنتن سيما رفته اند. نتيجه اين سياست نيز جز اعتراض تهيه كنندگان و كارگردانان سينما و تمايل نداشتن آن ها به پخش آثارشان، از تلويزيون چيز ديگري نبوده است. با روندي كه تلويزيون نسبت به پخش فيلم هاي ايراني در پيش گرفته مي توان گفت انگار براي تلويزيون «مرغ همسايه غاز است». بي شك تلويزيون با خريد و پخش فيلم هاي خارجي، به لحاظ مالي و زماني صرفه جويي مي كند. اما بي گمان با اين اقدام آسيب ها و ضررهاي فرهنگي جبران ناپذيري به سينماي وطني وارد مي آيد. ما اكنون سينماگران و هنرمندان توانمندي داريم كه با طرح سوژه هاي فرهنگي، ديني و اخلاقي و دستمايه قرار دادن اين مضامين، مي توانند تلويزيون را به عنوان رسانه اي فراگير به خوبي تغذيه كنند.سينماي ايران هنوز به حمايت هاي مالي بخش دولتي و به خصوص تلويزيون، نيازمند است.تا زماني هم كه اين نياز برطرف نشود، به شكلي بيمارگونه به حيات «كج دار و مريز» خود ادامه مي دهد. «سينما و سيما» به عنوان دو رسانه تاثيرگذار با مخاطبان فراگير، در صورت هم فكري و پيوند اهداف مشترك، اين فرصت طلايي را فراهم مي سازند كه تلويزيون، ديگر ميدان تاخت و تاز فيلم هاي خارجي نباشد. آن هم در شرايطي كه بسياري از فيلم هاي ايراني به سبب كمبود سالن فرصت نمايش عمومي را نمي يابند. بي ترديد در شرايط ناگواري كه سينما تهديد مي شود، تلويزيون مي تواند به عنوان يك پشتيبان حرفه اي، به كمك سينماي ايران آمده و موجبات شكوفايي آن را فراهم آورد.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 نگاهي به بازي هايي كه داوران فيلم فجر ناديده گرفتند
 
بازيگراني كه ديده نشدند

 
جشنواره فيلم فجر با تمامي فراز و نشيب ها و حاشيه هايش به پايان رسيد. سال هاي گذشته درباره نحوه داوري ميان داوران و سينماگران و مطبوعات، مناقشه هاي بسياري صورت مي گرفت. اما امسال پس از معرفي برگزيدگان و اهداي جوايز، كمتر به حواشي داوري ها پرداخته شد. اما بي شك مهم ترين و جذاب ترين بخش برگزيدگان براي تماشاگران عام و خاص، بخش بازيگري مرد و زن جشنواره است. به همين سبب فهرست نامزدها و اعلام برگزيدگان نهايي اين دو بخش، همواره مورد بحث و بررسي محافل سينمايي و مطبوعات بوده و هست: «آيا آن ها كه سيمرغ گرفتند مستحق اين جايزه بودند؟» «چرا به فلان بازيگر جايزه اي تعلق نگرفت» و... امسال نيز همانند سال هاي گذشته، بازي برخي بازيگران با وجود تاثيرگذاري و درخشان بودنشان، چندان مورد توجه داوران قرار نگرفت.در اين مطلب با نگاهي به برخي از اين موارد به بررسي آن ها پرداخته شده است.

محمد مطيع- ترديد
مطيع پس از دو دهه دوري از سينما، بازگشت خوبي به اين عرصه داشت و انتظار مي رفت بازي وي، مورد توجه داوران قرار گيرد. آن هم در فيلمي كه در ده رشته نامزد دريافت جايزه شده بود. نقش «انوري» در فيلم «ترديد» جديدترين ساخته «واروژ كريم مسيحي» ، برخلاف ديگر شخصيت هاي اين اثر، فراز و نشيب ها و ويژگي هاي خاصي داشت. با اين كه حضور محمد مطيع در «ترديد»، با دشواري هاي زيادي همراه بود، اما فرجام درخشاني براي وي داشت؛ به گونه اي كه تماشاگران و منتقدان بازي مطيع را در «ترديد»، به يادماندني توصيف كردند.

 

 

از ميان بازيگران پرشمار فيلم «ترديد»، تنها «ترانه عليدوستي» و «حامد كميلي»، در ميان فهرست نامزدهاي دريافت سيمرغ بلورين بازيگري جاي گرفتند. «مطيع» كه زمان فيلم برداري «ترديد»، براي بازي در مجموعه تلويزيوني «عمارت فرنگي» قرارداد بسته بود، مجبور شد در سكوت خبري در اين فيلم بازي كند. به همين سبب نام او در پايان مرحله فيلم برداري «ترديد»، در ميان بازيگران اين فيلم جاي گرفت. بيشتر بينندگان مجموعه هاي تلويزيوني، «محمد مطيع» را با سريال هاي «سلطان و شبان» -وزير اعظم-، اميركبير و «شاه شكار» به ياد مي آورند.

بهرام رادان- ترديد، زادبوم، بي پولي
بهرام رادان پس از گرفتن آن سيمرغ جنجالي براي بازي در فيلم «سنتوري» اثر داريوش مهرجويي، دومين سال است كه نامش در ميان نامزدهاي بازيگري جشنواره به چشم نمي خورد. وي سال گذشته با فيلم «كنعان» ماني حقيقي، در جشنواره فجر حضور داشت. اما امسال در سه فيلم «بي پولي» حميد نعمت ا...، «زادبوم» ابوالحسن داوودي و «ترديد» واروژ كريم مسيحي، ايفاي نقش كرد. بنا به شنيده ها بازي وي در «زادبوم» و «ترديد»، به شدت مورد توجه هيئت داوران قرارگرفته بود.
 
 
 
 
 
اما در كمال شگفتي، وي در ميان ده نامزد «ترديد» و پنج نامزد «زادبوم» جايي نداشت. فيلم هايي كه به گمان بسياري از منتقدان و تماشاگران، انتظار مي رفت بازي بهرام رادان در آن ها، مورد توجه داوران قرار گيرد. «بي پولي» حميد نعمت ا... هم تنها در يك رشته، نامزد بازيگري براي «ليلا حاتمي» را، به همراه داشت. رادان، در اين فيلم، كه از معدود فيلم هاي كمدي كارنامه حرفه اي اش به شمار مي رود، بازي به مراتب بهتري نسبت به «ترديد» داشت. در «زادبوم» هم با وجود كوتاه بودن نقشش، حضوري قابل تأمل داشت. در شرايطي كه تكرار نام برخي بازيگرها، در ميان نامزدهاي دريافت جايزه و حتي سيمرغ گرفتنشان، تبديل به امري عادي شده است، نام بهرام رادان مي توانست در ميان فهرست نامزدهاي امسال جشنواره جاي گيرد.

حامد بهداد- شبانه روز
خوب بازي كردن «حامد بهداد» در فيلم ها، ديگر براي بيشتر منتقدان و تماشاگران عادي شده است. شايد به همين سبب است كه براي دومين سال پياپي نام وي، در فهرست نامزدهاي بهترين هاي بازيگري جشنواره به چشم نمي خورد. حامد بهداد، متفاوت ترين نقش فيلم «شبانه روز» اميد بنكدار و كيوان علي محمدي را ايفا كرد.
 
 
 
 
 
 نقشي كه خيلي ها بدون آگاهي قبلي از حضور وي در اين فيلم، محال است شخصيت او را در «شبانه روز» تشخيص دهند. اين متفاوت بودن و كليشه زدايي، همان ويژگي انتخاب هاي حامد بهداد، در چند سال اخير است. شايد بسياري سپردن اين نقش را به يك بازيگر جوان، غيرمنطقي بدانند. اما نمي شود ريسك بزرگ بهداد را در قبول اين نقش ناديده گرفت. ريسكي كه كمترين بازتاب آن، مي توانست نامزد شدنش، در جشنواره بيست و هفتم باشد.

شقايق فراهاني- وقتي همه خوابيم
به جرأت مي توان گفت كه متفاوت ترين بازي «شقايق فراهاني»، پس از «ليلا»ي مهرجويي، در فيلم بهرام بيضايي رقم خورد. اگرچه اين موضوع، از ابتدا هم قابل پيش بيني بود.

 

 

 

شقايق فراهاني كه چند سالي است، در فيلم هاي درجه چندم بازي مي كند، در «وقتي همه خوابيم» در جاي درستي قرار گرفت، تا مشخص شود توانمندي و قابليت بازي در نقش هاي ديگري را هم دارد. حضور شقايق فراهاني در فيلم بهرام بيضايي هرچند كوتاه بود، اما براي منتقدان و تماشاگران، تاثيرگذار و باورپذير از كار درآمده است. به ويژه آن كه او در اين فيلم، نقش برادرزاده سرمايه گذار فيلمي را بازي مي كند كه پيش از وي، يك بازيگر مشهور نقش اصلي آن را برعهده داشت. البته گريم «سعيد ملكان» كمك زيادي به شقايق فراهاني، براي ايفاي اين نقش و باورپذيري آن كرده است. به همين سبب تماشاگران و منتقدان جشنواره، بازي فراهاني را پسنديدند.

هرچند به دليل مشكلاتي كه براي خواهرش- گلشيفته فراهاني- رخ داد، ناديده گرفتن بازي وي چندان هم دور از انتظار نبود.

پانته آ بهرام- پستچي سه بار درنمي زند
نقش «پانته آ بهرام» در فيلم «حسن فتحي»، از آن نقش هايي بود كه مي توانست مورد توجه هيئت داوران، قرار گيرد. شايد به اين سبب كه شخصيت وي كه نمونه اش را فقط مي توان در فيلمفارسي هاي پيش از انقلاب، سراغ گرفت مانع از آن شد كه نام وي در ميان پنج نامزد دريافت سيمرغ بازيگري قرار گيرد.
 
 
 
 
 
 با وجود كوتاه بودن نقش «پانته آ بهرام»، به سبب برخي مميزي ها، «مهوش» -پانته آ بهرام- در «پستچي سه بار در نمي زند»، از ديگر شخصيت هاي فيلم بيشتر به چشم مي آيد. البته اين موضوع شامل ديگر شخصيت اين فيلم، يعني «امير جعفري» هم شد. بده بستان هاي ابرام غيرت -امير جعفري- و مهوش -پانته آ بهرام- با آن ديالوگ هاي شيرين حسن فتحي، هرچند خيلي زود به ديگر طبقه هاي فيلم كات مي خورد، اما به دل تماشاگر مي نشيند. شايد بتوان موفقيت بازي اين زوج را در فيلم «پستچي سه بار در نمي زند»، به همكاري قبلي «بهرام» و «جعفري» در تئاتر نسبت داد. پانته آ بهرام دو سال پيش، براي بازي در فيلم «بچه هاي ابدي» ساخته پوران درخشنده، از جشنواره فيلم فجر سيمرغ بازيگري گرفت. اتفاقي كه مي توانست امسال هم تكرار شود، اما نشد!

حسام نواب صفوي- وقتي همه خوابيم
در حالي كه نزديك بود «نواب صفوي» به يك تيپ كليشه اي در فيلم هاي سينمايي كمدي سطحي تبديل شود، فيلم بهرام بيضايي، روي ديگري از بازيگري او را نشان داد. خيلي ها زماني كه نام «حسام نواب صفوي» را، در ميان بازيگران فيلم جديد بيضايي ديدند، به اين انتخاب استاد خرده گرفتند. اما نواب صفوي از پس ايفاي اين نقش به خوبي برآمد. او مرز ميان اغراق و واقعيت را به درستي تصوير كرد، تا «وقتي همه خوابيم» در لحظاتي شيريني خاصي داشته باشد.
 
 
 
 
نواب صفوي در «اخراجي ها٢» نيز نقش متفاوتي ايفا كرد. نقشي كه مشابه آن را در «اخراجي ها» «كامبيز ديرباز»، برعهده داشت. قرار گرفتن نام حسام نواب صفوي در ميان نامزدهاي بازيگري جشنواره امسال، مي توانست تشويقي براي حضور متفاوت اين بازيگر در سينما باشد. نكته اي كه البته براي «شقايق فراهاني»، «عليرضا جلالي تبار» و «مژده شمسايي» هم اتفاق نيفتاد.

پوريا پورسرخ- عيار ١٤
بازي متفاوت وي در فيلم «پرويز شهبازي»، خيلي به چشم منتقدان و تماشاگران آمد. بازي درخور توجه «پوريا پورسرخ» و بقيه بازيگران فيلم «عيار ١٤»، نخستين نكته اي بود كه تماشاگران اين فيلم، به آن اعتراف مي كنند.

 

 

نقش احسان «عيار١٤» -پوريا پورسرخ- هرچند كوتاه اما تاثيرگذار بود، به ويژه در تقابل با دو شخصيت ديگر فيلم، يعني «محمدرضا فروتن» و «كامبيز ديرباز».بازي پوريا پورسرخ را در آن سكانسي كه با محمدرضا فروتن وارد معامله مي شود، به ياد بياوريد. شايد اگر «فروتن» و «ديرباز» براي «عيار ١٤» نامزد نمي شدند، نام پوريا پورسرخ، در ميان فهرست نامزدهاي بازيگري نقش دوم قرار مي گرفت. البته «عيار ١٤» براي پورسرخ، سرآغازي جديد در عرصه بازيگري است. بازي در نقش هاي كوتاه و متفاوت كه اين اواخر، در فيلم هاي حميدنژاد (آناهيتا) و نادر طريقت (نويسنده) نيز تكرار شده است.

امير جعفري- بي پولي
جعفري امسال دو فيلم در جشنواره داشت كه اتفاقا هر دو فيلم، جزو شاخص ترين آثار جشنواره بود. هرچند «بي پولي» هم چون فيلم پيشين «حميد نعمت ا...» -بوتيك- با بي توجهي داوران روبه رو شد. اما نقش آفريني بازيگران «بي پولي»، همانند «بوتيك» قابل توجه بود. امير جعفري در كنار «بابك حميديان» و «سيامك انصاري» نقشي كوتاه اما متفاوت داشت. گروه بازيگران «بي پولي» دقيقا شبيه همان جمعي بود كه در خانه مجردي جهان -محمدرضا گلزار- در «بوتيك» ديده بوديم. آدم هايي شبيه خودمان كه هر روز آن ها را، در اطرافمان مشاهده مي كنيم.

 

امير جعفري در فيلم «پستچي سه بار در نمي زند»، نيز حضوري درخشان، تاثيرگذار و باورپذير داشت. «ابرام باغيرت» يك كلاه مخملي دهه پنجاه است كه عاشق يك زن مي شود. امير جعفري خيلي خوب از پس ايفاي اين نقش برآمده است. به ويژه ديالوگ هاي پرطمطراق و طولاني حسن فتحي، از زبان وي بسيار باورپذير از كار درآمده است.

ماني حقيقي- درباره الي
چه كسي فكر مي كرد در فيلم شلوغ و پربازيگر «درباره الي» اصغر فرهادي، شخصي به نام «ماني حقيقي» قد علم كند. جدا از بازيگري يك دست ماني حقيقي- كارگردان فيلم كنعان- نخستين تبريك را بايد به اصغر فرهادي، براي اين انتخاب درست گفت. وقتي نام «ماني حقيقي» و «پيمان معادي» در ميان فهرست بلندبالاي بازيگران «درباره الي» ديده شد، كمتر كسي فكر مي كرد اين دو نفر بتوانند در ميان بازيگراني چون «گلشيفته فراهاني»، «ترانه عليدوستي»، «مريلا زارعي»، «شهاب حسيني» و «صابر ابر» خودي نشان دهند. ماني حقيقي خيلي به شخصيت روزمره ما شباهت دارد.

 

 

او حتي مثل يك بازيگر حرفه اي، خيلي خوب توانسته است مرز ميان شادي و فاجعه را رعايت كند. براي اثبات اين ادعا كافي است دو سكانس از دو نيمه فيلم «درباره الي» را به خاطر آوريد. پايكوبي سرشار از شادي امير با احمد -شهاب حسيني- كه سپيده -گلشيفته فراهاني- هم همسرش را همراهي مي كند. اما در نيمه دوم فيلم امير موبايل به دست و مستأصل و هاج و واج، «سپيده» را نگاه مي كند، تا بدان جا كه خونش به جوش مي آيد. از اين فصل هاي درخشان در فيلم «درباره الي» كم نيست. انصافا ماني حقيقي، يكي از روان ترين بازي هاي اين فيلم را، ارائه كرد.

بازيگراني كه در فهرست نبودند
محمدرضا فروتن در فيلم «شبانه روز»، آتيلا پسياني (صداها)، نيكي كريمي (شبانه روز)، رويا نونهالي (صداها)، ميكائيل شهرستاني (صداها)، رويا تيموريان (پستچي سه بار درنمي زند) و (زادبوم) علي مصفا و پريوش نظريه (دوزخ، برزخ، بهشت)، مژده شمسايي (وقتي همه خوابيم)، حبيب رضايي (بي پولي)، فرشته صدرعرفايي (بيست)، علي نصيريان (پستچي سه بار درنمي زند)، فريبا كوثري (سوپراستار)، نسرين مقانلو (سوپراستار)، نازنين فراهاني (صداها)، فريبرز عرب نيا (صندلي خالي)، زنده ياد خسرو شكيبايي (حيران)، رضا كيانيان (صداها)، حبيب رضايي (بيست)، حميد فرخ نژاد (پوسته)، باران كوثري (حيران) و... از ديگر بازيگراني هستند كه با وجود ارائه بازي هاي درخشان، روان، تاثيرگذار و باورپذير، نامي از آن ها در فهرست نامزدهاي بازيگري جشنواره بيست و هفتم فيلم فجر به چشم نمي خورد.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در شنبه هفدهم اسفند 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 آسیب‌شناسی پشت صحنه سینما در "ستاره می‌شود"
فیلم سینمایی "ستاره می‌شود" که این روزها بر اکران سینماهاست، به بخشی از معضلات پشت صحنه سینمای ایران می‌پردازد اما در نسخه فعلی فیلم بسیاری از وجوه و طراحی‌ها الکن مانده است.

بالاخره دومین فیلم از سه‌گانه "ستاره‌ها" ساخته فریدون جیرانی که به مسائل پشت پرده سینمای ایران می‌پردازد به نمایش درآمد. پیش از این "ستاره است" از این سه‌گانه اکران عمومی شده بود.

"ستاره‌ها" دارای مولفه‌های مشترک در مضمون، ساختار و پرداخت تصویری‌اند. پشت صحنه سینمای ایران موضوعی مشترک است که با محوریت شخصیت اصلی در هر یک از این سه‌گانه‌ها ـ ستاره‌های سینما در سه موقعیت مختلف ـ آمیزه‌ای از دنیای واقعی و نمایشی را به تصویر می‌کشد.

 

 

"ستاره می‌شود" به زندگی دختری (اندیشه فولادوند) می‌پردازد که قصد دارد پله‌های ترقی و ستاره شدن را از راه میانبر طی کند. در کنار جاه‌طلبی این دختر، گذشته پدر افلیج او (عزت‌الله انتظامی) که با دنیای نمایش و سینما گره خورده روایت می‌شود. در این فیلم به شرایط نابرابر و چه بسا نادرست پشت صحنه سینما برای تازه‌واردها و نابازیگران پرداخته می‌شود و البته روابط  میانبر حاکم بر سیستم ستاره‌سازی.

طرح گذشته پدر در تئاتر و روابط عاطفی قدیم او با یک نابازیگر (آهو خردمند) وقتی اهمیت پیدا می‌کند که با زندگی دختر جوان قرینه‌پردازی می‌شود. زنی که برای ستاره شدن و گرفتن نقش اول، نه تنها زندگی آینده و کار بلکه مهر عشق را از سرنوشت خود پاک کرده و ... همه چیز تصویرگر پایانی است که انتظار دختر را می‌کشد.همان پایانی که در انتظار دختر است. 

بخش عمده فیلم به فضاسازی موقعیت پشت صحنه یک فیلم می‌پردازد که فضایی غریب از روابط انسانی و زیر سوال رفتن  فردیت و شخصیت آدم‌ها است. متأسفانه در جرح و تعدیل انجام شده راه میانبری که در مسیر دختر جوان قرار گرفته و انگیزه‌های او شکل می‌گیرد، حذف شده است.

در چنین موقعیتی هم دیگر نمی‌توان به قرینه‌پردازی خط فرعی زن نابازیگر اشاره کرد چون با این حذف اصل ماجرا دچار ابهامی شده که کلیت ماجرا و انگیزه شخصیت‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد. به این ترتیب تأثیرگذاری سرانجام پدر افلیج که به نوعی با فیلمنامه‌ای که از پس اجرای آن برنیامده منطبق می‌شود نیز دچار لکنت می‌شود.

"ستاره است" به زندگی فرزانه مشرقی (نیکی کریمی) ستاره سینما می‌پردازد که دارای شهرت و محبوبیت است و دغدغه حضور در نقش‌های متفاوت و ناهمخوان با توانایی و فیزیکش را دارد. پذیرش نقش یک معتاد موادفروش در فیلم تجربی  کارگردانی که اولین اثرش را می‌سازد، سرآغاز یک بازی است که مشرقی ناخواسته واردش می‌شود.

بخشی از پشت صحنه سینما که در این فیلم پررنگ و برجسته شده، به نظارت‌ و سانسورهای حاکم بر سینما می‌پردازد. شایعات پیرامون ستارگان مشهور بخصوص در نشریات زرد، تصویری کاریکاتوری از یک تهیه‌کننده و مدیر تولید سینما و مأمور نیروی انتظامی، ... برخی از وجوه برجسته فیلم هستند.

اما آنچه در فیلم به چالش کشیده شده، درهم آمیختگی دنیای واقعی و نمایش است. بازی‌هایی که منجر به زندگی و زندگی‌هایی که منجر به بازی می‌شوند. وقتی مشرقی بازی قناری (اندیشه فولادوند) را در پارک باور می‌کند و النگوهایی را که بر دست ندارد  در مقابل مواد مخدر قلابی از او می‌گیرد، مفهوم بازی نمایشی و بازی برخاسته از زندگی، مقابل هم قرار می‌گیرند.

از آنجا که مواجهه دو زن در بخش میانی پیش‌برنده قصه است، خط موازی (جستجوی گروه فیلمبرداری به دنبال مشرقی) که برای تغییر فضا و موقعیت طراحی شده نتوانسته کارایی پیدا کند. هر چند از جهت سیر منطقی داستان، گروه فیلمبرداری باید در جستجوی بازیگر گمشده باشند، ولی کمیت و نوع پرداخت این خط سئوال برانگیز است.

به نظر می‌آید این اشکال بیشتر برآمده از نقطه شکلگیری اولیه این سه‌گانه بازگردد. سه اپیزود از یک فیلم سینمایی که هر یک تبدیل به فیلمی مستقل شده‌اند و کمبود بار روایی قصه در کلیت کار به چشم می‌خورد. در این فیلم نیز خط اصلی که به نظر می‌آید در مواجهه دو زن جریان دارد با کمبود بار روایی دچار ضعف شده که منجر به یکدست نشدن کل کار شده است.

"ستاره بود" شخصی‌رین فیلم این سه‌انه است که به زندگی ستاره‌ی قدیمی می‌ردازد که فراموش شده و پس از مرگ، بازیگران قدیمی تئاتر و سینما سعی می‌نند او را به یاد بیاورند. شخصیت سرایدار هم عاشق قدیمی وی است که بودن در کنارش و مرور گذشته را بر هر چیز دیگر ترجیح داده و تاریخ مصور ستاره قدیمی است.

فیلم بدون آنکه اوج و فرود پررنگی را دنبال کند از ابتدا با جستجوی خبرنگاری (اندیشه فولادوند) که خبر مرگ ستاره قدیمی را دریافت کرده، همراه می‌شود. حضور بازیگران قدیمی سینما و تئاتر برای شناسایی ستاره‌ای که مرده، به عنوان نقطه عطفی تلقی می‌شود که در ادامه به تهدید شدن آنها از سوی سرایدار می‌انجامد و  تنها کنش محوری فیلم است.

ذکر این نکته لازم است که اپیزودیک بودن فیلم‌ها با نمایش همزمان می‌توانست به درکی بهتر از طراحی و پرداخت مولفه‌های مشترک در سه موقعیت مختلف بینجامد. ساختار و پرداخت نیمه‌مستند هر سه فیلم که با قرار گرفتن بخش‌هایی از پشت صحنه در انتهای جلد دوم، دیالوگ‌های تمرینی پدر در انتهای جلد اول و پرداختی مشابه در جلد سوم دنبال می‌شود، از این تمهیدات هستند.

"ستاره است" می‌تواند تصویر پایانی "ستاره می‌شود" محسوب شود، همانطور که "ستاره بود" به نوعی پایان "ستاره است" به حساب می‌آید. آغاز، میان و پایان یک ستاره ... ستاره‌ای که زود می‌میرد. "ستاره می‌شود" از چهارشنبه 23 بهمن در گروه سینما آفریقا اکران شده است.

این فیلم در بیست و چهارمین جشنواره فجر به نمایش درآمد و از عوامل آن می‌توان به عزت‌الله انتظامی، امین حیایی، اندیشه فولادوند، آهو خردمند و رضا رویگری بازیگران، محمد آلادپوش مدیر فیلمبرداری و مهرداد میرکیانی چهره‌پرداز اشاره کرد. "ستاره است" دی‌ماه 85 در چند سینمای محدود به نمایش درآمده است.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 یک فیلم تلویزیونی بی‌رنگ و بو
در فیلم سینمایی "پای پیاده" ساخته فریدون حسن‌پور ملاحظات تلویزیونی کاملاً رعایت شده و مانند فضای حاکم بر این آثار، داستان نه موشکافانه است و نه رنگ و بو و خاصیتی دارد.

در سال‌های اخیر آثاری متعدد در سینما و تلویزیون ساخته شده که خط اصلی آنها به امامزاده، سفر طول و دراز به این مکان، زندگی در امامزاده و ... می‌پردازد. "پای پیاده" تازه‌ترین نمونه‌ای است که رسیدن به امامزاده و معجزه بخشی مهم از خط اصلی داستان را به خود اختصاص داده و در واقع داستان از نیمه به بعد به دام تکرار می‌افتد.  

با نگاهی اجمالی به داستان و شخصیت‌ها و گریم و پوشش آنها (بخصوص روسری خانم معلم) به مجموعه‌ای می‌رسیم که بیشتر ما را به یاد فیلم‌های تلویزیونی می‌اندازد. ملاحظات تلویزیونی کاملاً در ساخت فیلم رعایت شده و مانند فضای حاکم بر فیلم‌های تلویزیونی، داستان نه موشکافانه است و نه رنگ و بو و خاصیتی دارد.

گرچه هیچیک از اینها را نمی‌توان ضعف کار بر شمرد اما واقعیت این است که مخاطب سینما برای دیدن کاری متفاوت پا به سینما می‌گذارد. بهتر شدن کیفیت آثار تلویزیونی حتماً سینماگران را به رقابت وامی‌دارد تا از این جعبه جادوی فراگیر عقب نمانند اما نزدیک شدن فیلم‌های سینمایی به کارهای تلویزیونی (حتی از لحاظ محتوا و مضمون) ضربه‌ای جبران‌ناپذیر و غیر قابل بازگشت به سینما وارد می‌کند.

فیلمبرداری در "پای پیاده" با آثار تلویزیونی بسیار متفاوت است و فیلم محمدرضا فروتن را در اختیار دارد که خوشبختانه کمتر در تلویزیون حضور دارد. اما پلان‌های تکراری متعدد در فیلم وجود دارد بخصوص بعد از نیمه اول که بارها پلان دور هم نشستن اعضای خانواده و میهمانان در خانه نشان داده می‌شود. اگر برای نقش‌آفرینی این شخصیت‌ها از بازیگران و چهره‌های مناسب (برای پرده بزرگ سینما) استفاده می‌شد، تحمل این پلان‌ها ساده‌تر شده و فیلم سر و شکلی دیگر پیدا می‌کرد.

پلان‌ها و سکانس‌های بسیار در فیلم وجود دارد که زائدند و حذف یا کوتاهتر شدنشان به انسجام فیلم کمک می‌کرد مانند سکانس رفتن جعفر و خانواده‌اش به خواستگاری. نمایش پیاده‌روی طولانی آنها تا خانه دختر نه تنها ملال‌آور است بلکه کار را بیشتر به اثری تلویزیونی نزدیک می‌کند.

از سوی دیگر در فیلم مرتب به موضوع کار کشیدن پدر جعفر از او اشاره می‌شود (که مانند نوکر از او کار می‌کشد) و حتی به این دلیل پدر با رفتن او به عروسی مخالفت می‌کند. برای رسیدن به این تصویر حداقل باید چند پلان از کار کردن جعفر نشان داده می‌شد که این اتفاق نیفتاده است.

در حالیکه صرفنظر از سکانس اول، جعفر را به عنوان جوانی سر به هوا می‌بینیم که لحظه‌ای کار نمی‌کند و پدرش تمام مدت روز به پدربزرگ رسیدگی می‌کند. نمی‌توان صرفاً با دیالوگ روی مسئله‌ای که مهمترین دلیل شکل گرفتن داستان است تأکید کرد و در اجرا به سمت و سویی دیگر رفت.

نکته دیگر به شبی باز می‌گردد که دختر کوچک به امامزاده رفته و همه پی او می‌گردند. پیش از این دیده‌ایم که او به دنبال خانواده‌ای راه افتاده و به امامزاده می‌رسد و به کمک پسر کوچک خانواده از روی نرده وارد امامزاده می‌شود. بعد جعفر از زن و مردی که در کنار امامزاده چادر زده‌اند در مورد زهرا می‌پرسد. آنها هم راهی خلاف جهت روستا را نشان داده و می‌گویند از این طرف رفت!

در حالیکه زهرا بدون این که آنها بدانند وارد امامزاده شده و هدف او از ورود به جنگل رفتن به امامزاده بوده، حالا که آنجا رسیده به کجا رفته؟ زن و مردی که در اوایل راه با جدیت او را از ادامه راه منصرف می‌کردند چگونه اجازه دادند او نیمه‌شب تنها به جنگل برود؟ و حالا چرا او به جای برگشتن به سمت خانه خلاف جهت رفته است؟

در واقع موقعیت امامزاده به گونه‌ای نیست که حتی یک بچه هم قادر به تشخیص جهت نباشد و اگر هم چنین بوده زن و مرد در آن مکان چه کاره هستند در حالیکه حداقل می‌توانستند مسیر درست را به او نشان دهند! البته نقاط مثبت فیلم هم کم نیستند که شوخی‌های بین دیالوگ‌ها تنها بخشی از آن است. اما به همین کوتاه بسنده می‌کنیم تا سر فرصت و زمان اکران فیلم به سراغش برویم.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 بی‌پولی"؛ یک طنز تلخ اجتماعی موفق
موفقیت فیلم سینمایی "بی‌پولی" ساخته حمید نعمت‌الله بیش از هر چیز ناشی از نگاه جزئی‌نگر فیلمساز به مضمون انتخابی و احاطه بر فضا و روابطی است که به خلق یک طنز تلخ اجتماعی موفق منجر شده است.

 نعمت‌الله در دومین فیلم کارنامه خود حرکتی هوشمندانه بر لبه تیغ کمدی و تراژدی دارد و می‌تواند با کمترین لغزش این مسیر را به سلامت طی کند. بالاخره وسواس‌های این فیلمساز پنج سال پس از "بوتیک" نتیجه داد و نعمت‌الله بدون تکرار فضای آن فیلم، این بار سراغ مضمونی تلخ و مسئله مبتلا به جوان امروز رفته که با لحن طنز و یکدست فیلم به یک طنز تلخ اجتماعی با سویه‌های اجتماعی بدل شده است.

 

نعمت‌الله با محوریت غرور بی‌جا در میان جوانان امروز و پیامدهای آن در زندگی زوج محوری، سویه‌های اجتماعی چون فقر، بی‌پولی، بیکاری و... را نیز نشانه رفته و می‌تواند با لحنی یکدست در ترسیم فضای موجود موفق عمل کند. هر چند رسیدن به پرداخت یکدست این فضا مهمترین مشکل بوده اما فیلمساز توانسته بدون لغزش صرف به سوی کمدی و تراژدی، پیوندی بین این دو فضا ایجاد و از قِبل آن هم تلخی موجود را قابل هضم کند و هم فضای طنز را از افتادن به دام لودگی نجات دهد.

در "بی‌پولی" برای طراحی روند اوج و فرود زندگی این زوج نویسنده و فیلمساز دست به خلق شخصیت‌هایی تازه با پرداختی متفاوت زده‌اند که البته حضور بازیگران نیز به این امتیاز دامن زده است. لیلا حاتمی با فاصله گرفتن از کلیشه زن معصوم، عمیق و درونگرای همیشگی به شخصیت زنی جوان از طبقه مرفه با سطح فکری محدود نزدیک می‌شود که اوج و فرودی جذاب دارد.

زنی که از یک عاشق بی‌چون و چرا و کوته‌فکر که ناآگاهانه وارد بازی‌های شوهرش شده به زنی مقتدر بدل می‌شود که شوهرش را ترک کرده و در انتها با چرخشی تعیین‌کننده به سوی او بازمی‌گردد. در این میان روندی که برای شخصیت مرد با بازی بهرام رادان طراحی شده نیز سیر او را از یک جوان مغرور که به قابلیت‌های ظاهری خود غره است، به یک مرد تنها و ترک‌شده در قالب طنز به تصویر می‌کشد.

شخصیت‌های فرعی فیلم نیز به اندازه‌ای که باید پرداخت شده و حضوری تأثیرگذار با همان کمیت دارند. طیفی تمام و کمال از مردان بیکار که هر یک با رنگامیزی خاص در عین ایجاد فضایی مفرح برای پذیرفتنی شدن این موقعیت، به گونه‌ای نگاهی چند وجهی به معضل بیکاری مردان دارد.

"بی‌پولی" بیش از هر چیز ناشی از نگاه جزئی‌نگر نعمت‌الله و فیلمنامه‌نویسش به مضمونی که انتخاب کرده‌اند و احاطه آنها بر فضا و روابط موجود بین شخصیت‌های اصلی و فرعی است. فیلمی که تلخی عمیق آن تنها با لحن یکدست انتخاب شده می‌تواند برای مخاطب قابل تحمل شود.

"بی‌پولی" دومین فیلم نعمت‌الله پس از "بوتیک" با فیلمنامه نعمت‌الله و هادی مقدم‌دوست داستان زوجی جوان را روایت می‌کند که درگیر یک دوره بیکاری می‌شوند. رادان، حاتمی، حبیب رضایی، امیر جعفری، سیامک انصاری، بابک حمیدیان، نادر فلاح، علی سلیمانی، رضا رشیدپور، سوسن مقصودلو، جلال پیشوائیان، افشین سنگچاپ و فرهاد شریفی بازیگران فیلم هستند.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 عشق‌های جنون‌آسا با چاشنی مرگ در فیلم‌های جیرانی
 
مولفه مشترک فیلم‌های فریدون جیرانی را ـ که این روزها فیلم "ستاره می‌شود" را روی پرده دارد ـ می‌توان نگاهی خاص به عشق‌های جنون‌آسا دانست که با چاشنی مرگ به نقطه پایان می‌رسند.
 جیرانی فیلمسازی و ورود به عرصه سینما را با عضویت در سینمای آزاد مشهد، کار مطبوعاتی و فیلمنامه‌نویسی برای فیلمسازان حرفه‌ای و کارگردانان سینمای بدنه آغاز کرد و در برخی از این آثار از همکاری مشترک با کارگردان یا نویسندگان دیگر بهره برد.

او از سال 60 حضور خود را در سینمای حرفه ای با فعالیت‌های مختلف آغاز کرد که پرداخت نهایی فیلمنامه "پائیزان" برای رسول صدرعاملی از جمله آنها است. ضمن اینکه او در همین سال فیلمنامه "آفتاب‌نشین‌ها" را برای مهدی صباغ‌زاده نوشت و دستیاری کارگردان را هم بر عهده داشت.



فیلمنامه با توجه به دهه تاریخی سینمای ایران که عرصه مضامین را محدود کرده و سیاست‌زدگی برخاسته از انقلاب و دفاع مقدس حرف اول را می‌زد، به مبارزه نابرابر میان روستائیان و اربابان می‌پرداخت که با تفکر آن سالها پایانی جز قربانی شدن بی‌گناهان در برابر زور و سلطه بزرگان نداشت.

جیرانی فیلمنامه "رهایی" را سال 61 به صورت مشترک با صدرعاملی برای وی نوشت که به یکی دیگر از مضامین مجاز در سینمای آن سال یعنی دفاع مقدس می‌پرداخت. رزمنده‌ای که با از دست دادن یک پا دچار کشمکش با خود شده و از ازدواج با دختر دایی‌اش سر باز می‌زند.

طراحی دغدغه‌ای جدید برای رزمنده که دنبال پیدا کردن یک سرباز عراقی است، کمک می‌کند فیلم تک‌لایه نباشد و از معدود آثار این دهه پرمخاطره شود که چهره‌ای تخت از سربازان عراقی ارائه نمی‌دهد. در پایان اسیر عراقی که در مقام دفاع از سربازان ایرانی برمی‌آید، با حضور خود به کشمکش درونی رزمنده خاتمه می‌دهد.

فیلمنامه "سناتور" سال 62 بدل شد به فیلمی از مهدی صباغ‌زاده که جیرانی دستیاری کارگردان را هم به عهده داشت. فیلمی که به تأسی از آثار سیاسی آن زمان بخصوص نمونه‌های خارجی، افشای فساد درونی رژیم سابق را برجسته کرده و در نهایت همراهی یک متهم و استوار موجب پرده برداشتن از بسیاری مسائل پنهان می‌شود.

فیلم "پرونده" در همان سال با فیلمنامه مشترک جیرانی و صباغ‌زاده توسط کارگردان ساخته شد که به رابطه ارباب رعیتی متداول در روزگاری نه چندان دور می‌پرداخت. فیلمنامه ملودرام پرفروش سال 63، "گل‌های داوودی" را جیرانی برای صدر‌عاملی نوشت که بدل به اثری پرفروش شد.

"گمشده"، "تصویر آخر"، "زیر بام‌های شهر"، "در آرزوی ازدواج"، "نرگس"، "دو همسفر"، "در کمال خونسردی" و "اشک و لبخند" فیلمنامه‌هایی هستند که او تا سال 73 به تنهایی یا به طور مشترک برای دیگران نوشت. در بررسی این آثار سیری به سمت ملودرام‌های خانوادگی با ته‌مایه‌های اجتماعی دیده می‌شود. به این آثار می‌توان طرح اولیه "شب حادثه" و "زاگرس" و  پرداخت نهایی "گریز" را هم افزود.

جیرانی عرصه فیلمسازی حرفه‌ای را سال 66 با "صعود" آغاز کرد که نکته جالب آن این است که فیلمنامه‌اش را علی صمیمی‌زاد و مسعود میمی نوشته بودند. مضمون تا حدی دور از جریان سینمای آن زمان بود و به دغدغه‌های دو کوهنورد جوان برای فتح علم‌کوه و مسائل و مشکلات در طی مسیر می‌پرداخت. البته فیلم به خوبی دیده نشد و به عنوان مهجورترین ساخته جیرانی هنگام مورد توجه قرار گرفتن "قرمز" به چشم نیامد.

"قرمز" دومین فیلم جیرانی بود که سال 77 آن را ساخت. فیلم علاوه بر ورود به عرصه بیماران روانی و نوعی روانپریشی برخاسته از عشق، از شخصیت‌پردازی و پرداخت تصویری ویژه بهره می‌برد و خوب دیده شد. پرداختن به تعصبات مرد سنتی که با اوج‌گیری بدل به عشقی جنون‌آسا می‌شود تا آن مقطع در سینمای ایران کمتر وجود داشت و جیرانی با انتخاب هوشمندانه بازیگران توانست فیلم را از مرحله فیلمنامه تا اجرا ارتقا دهد.

محمدرضا فروتن و هدیه تهرانی آن زمان ستاره‌های کنونی نبودند و این انتخاب هوشمندی جیرانی را برجسته کرد که در آثار بعدی او هم به چشم آمد و کاراکترهای آثارش در ذهن ماند. علاوه بر اینکه پرداختن به روابط و مضامین جسورانه که با جریان عمومی همخوانی چندانی نداشت را هم می‌توان از ویژگی‌های این فیلمساز دانست.

جیرانی "آب و آتش" را سال 79 حول رابطه‌ای سنت‌شکن با ترکیب بازیگران خاص ساخت. کمتر کسی می‌توانست لیلا حاتمی را با آن چهره معصوم و بازی درونی در کاراکتر یک زن خیابانی تصویر کند. اما حاتمی این نقش را بدل به معدود چهره‌های ماندگار از این قشر در سینمای ایران کرد. حضور آتیلا پسیانی در نقش بدمن انتخابی خاص و هوشمندانه بود برخلاف انتخاب پرویز پرستویی در نقش نویسنده‌ای که قربانی یک موقعیت ناخواسته شده و باید وارد رابطه‌ای غریب می‌شود.

قصه نامتعارف فیلم از آن جهت اهمیتی فراتر از ورود به خط قرمز زنان خیابانی پیدا کرد که توانست بخش انسانی و شخصی این شخصیت را بزرگنمایی کند. زنی که دو دغدغه خاص دارد، اینکه بدون قرار گرفتن در توجه دیگران زندگی کند و چیز بنویسد و تنها وقتی مقابل آینه صورت بزک کرده خود را پاک می‌کند، می‌توان کارکرد ترکیب چهره معصومانه این بازیگر با کاراکتر زن خیابانی را درک کرد.

"شام آخر" در سال 80 به عشقی نافرجام و یک مثلث عشقی مخرب می‌پرداخت. مثلث عشقی که دو ضلع آن را یک مادر و دختر تشکیل می‌دادند و رابطه‌ای شکل می‌گرفت که در انتها به جنون برخاسته از عشق و مرگ ختم می‌شد. در واقع می‌توان عشق‌های جنون‌وار را که در انتها به قتل، مرگ و خونریزی ختم می‌شوند مولفه مشترک آثار جیرانی محسوب کرد. هر چند این مولفه با قرار گرفتن در بسترهایی مستعد به اثری ویژه بدل شده و گاه با نوعی از هم‌گسیختگی در انتها به اثری ناپیوسته انجامیده است.

"شام آخر" در عین حال نوعی تقابل سنت و مدرنیسم را در جهت دادن به نگاه زن مورد نقد قرار می‌دهد. این تقابل و کشمکش‌های برخاسته از آن است که زن را وامی‌دارد ابتدا در برابر حس درونی خود مقاومت می‌کند، ولی درست هنگامی که می‌خواهد وارد مرحله انتخاب شود این حرکت با قتل او متوقف می‌شود.

جیرانی میل خود را به روایت غیرخطی از "قرمز" برجسته کرد و در "آب و آتش" این وجه را پررنگ کرد. در "شام آخر" هم روایت غیرخطی به همان شیوه قدیمی کارکرد پیدا کرده، هنگامی که فیلم در سکانس آغاز بدون مشخص کردن نکات برجسته از زبان کلفت خانه به زندگی زن می‌پردازد و زیر و بم تنهایی، سرکوب‌شدگی و ... او را به تصویر می‌کشد و نهایتاً وقتی به حضور عشق در زندگی او می رسیم که حرکت زن دیگر آن وجه تابوشکن را ندارد. در واقع مناسبات ریشه‌دار جامعه سنتی است که او را از صحنه زندگی بیرون می‌کند.

جیرانی "صورتی" را سال 81 با رویکردی کمدی به اختلافات زنان و مردان جامعه مدرن ساخت. فیلمی که بسیار متکی است بر نوع خاص کمدی، کارکرد تکرارهای معنادار و موتیف‌های طراحی شده. فیلم از نقطه نظر کودک این زن و مرد که قصد جدایی دارند روایت می‌شود و حتی حضور زن دوم هم از این زاویه دید، پرداختی جدید با چاشنی پررنگ کمدی پیدا می‌کند.

"صورتی" را می‌توان به عنوان تجربه‌ای در عرصه کمدی برای جیرانی محسوب کرد. تجربه‌ای که ماندگار نمی‌شود و فیلم‌های بعدی نشان می‌دهند دغدغه فیلمساز نیستند، چرا که مایه‌های برجسته و مولفه مشترک آثار او را به همراه ندارد. استفاده از قابلیت‌های فقیهه سلطانی به عنوان تنها بازیگر زن که نقش سیاه را در تئاتر بازی کرده از همان نکات فرامتنی است که با وجود بازنویسی فیلمنامه بر اساس قابلیت‌های او، نتوانسته در بطن قصه نفوذ کند.

"سالاد فصل" سال 83 ساخته شد با رویکرد خاص جیرانی به ساختار شکنی در روایت و گوشه چشمی به اقتباس از "سرگیجه" هیچکاک. استفاده از تضاد معصومیت ظاهری لیلا حاتمی با کاراکتری خلاف که وجه قربانی بودن او را پررنگ می‌کند، طرح و توطئه‌هایی که در نقاط عطف تعاریف قصه را عوض می‌کنند و ... فیلم را تبدیل به اثری مغشوش کرد که روابط جسورانه حاکم در آن جوابگوی سوراخ‌های متعدد فیلمنامه‌ای نبود.

رویکرد جیرانی به ساختار غیرخطی در "سالاد فصل" به نوعی سردرگمی منجر شد که بار اطلاعاتی گره‌گشایی را بالا برد و معمولاً هنگامی که اطلاعاتی کلیدی با حجم زیاد در یک موقعیت ارائه شود، باورپذیری کلیت ماجرا و روابط را زیر سئوال می‌برد.

از همین جاست که نمی‌توان گوشه‌چشم جیرانی به "سرگیجه"، استفاده از کاراکتر زن مخرب، افشاء شخصیت و حتی سوء استفاده از عشقی سنتی را نقطه قوت فیلم در نظر گرفت. چرا که همه چیز با طراحی یک گره‌گشایی عجولانه زیر سئوال می‌رود و سکانس پایانی و مرگ زن که قربانی یک بازی عاطفی شده، خنده بر لب می‌آورد.

"ستاره ها" که سال 84 ساخته شد، قرار بود سه اپیزود مرتبط به هم را روایت کند که با یک تصمیم نه چندان درست به سه فیلم مستقل با نخ تسبیحی کمرنگ بدل شد. ستارگان زن سینمای ایران در سه موقعیت مختلف قبل از شهرت، شهرت و گمنامی محور این سه فیلم قرار گرفتند که البته نوع پرداخت به موضوع و نگاه شخصی تر جیرانی در اپیزود اول جلب نظر می کند و البته یک خطی هر کدام کافی است حدس بزنیم این آثار با اقبال عمومی مواجه نشده و نمی شوند.

"ستاره‌ها (جلد 1: ستاره بود)" به زندگی یک ستاره زن سابق سینما می‌پردازد که پس از مرگش کسی او را به یاد نمی‌آورد. فیلم با دغدغه‌های شخصی جیرانی بدل به اثری مهجور و نامتعارف شده که لوکیشن‌ محدود، نمایشی بودن صحنه تئاتر لاله‌زار و حضور بازیگران قدیمی سینما و تئاتر کشور به این وجه دامن می‌زند. جیرانی سعی کرده روند تخت و کند روایت را با محور قرار دادن جستجوی یک خبرنگار و تکیه بر شم کنجکاوی او واجد پتانسیل کند. اما این وجه نمی‌تواند تأثیری بگذارد.

در بخش میانی هم حرکت بر مسیر رابطه کنجکاوی برانگیز سرایدار تئاتر لاله‌زار و ستاره سابق، کنش و واکنش‌هایی ایجاد می‌کند که جیرانی درشت‌نمایی آن را در رفتار سرایدار که حاضران را زندانی کرده و اجازه خروج نمی‌دهد، برجسته می‌کند. اما این وجه هم نمی‌تواند رکود و تخت بودن فیلم را بهبود بخشد.

"ستاره‌ها (جلد 2: ستاره است)" زندگی یک ستاره مشهور را برجسته می‌کند که دغدغه حضور در نقش‌های متفاوت را دارد که از قابلیت‌های فیزیکی و ظاهری او فاصله دارد. "ستاره است" با طراحی نوعی فیلم در فیلم، نقشی که زن ایفا می‌کند را وارد زندگی روزمره کرده و در بخش عمده فیلم، او را در نقش موادفروش نگه می‌دارد تا علاوه بر شکلگیری نوعی تقابل بین بازی‌های خودخواسته و بازی‌های تحمیلی و اجباری، فیلم به سطح روایتی جدید برود.

اما در ادامه آنچه از پشت صحنه سینما در فیلم ثبت شده و باقی می‌ماند تصویری کاریکاتوری از عوامل پشت صحنه و سانسور در سینما است. در بخش میانی که فیلم بر تقابل دو زن متمرکز می‌شود همان عشق جنون‌آمیز است که قصه را پیش می‌برد و قناری را وامی‌دارد زن بازیگر را در خانه‌ای که شوهرش را به قتل رسانده، زندانی کند تا او با مولفه‌هایی که حضور ندارند به بازی خود در نقش زن موادفروش ادامه دهد. 



"ستاره‌ها (جلد 3: ستاره می‌شود)" دختر جوانی را محور قرار می‌دهد که آرزوی ستاره شدن دارد و در این مسیر از هیچ کاری رویگردان نیست. جیرانی سعی کرده خط داستانی پدر افلیج دختر را به موازات زندگی او پیش ببرد تا جایی که به هم گره خورده و تفاوت دغدغه‌ها و مسایل نسل امروز و دیروز بازیگران، زیرلایه فیلم را واجد مفهوم کند. این فیلم از دو اپیزود دیگر قصه‌ای متعارف‌تر دارد و شیوه روایی جیرانی هم به باورپذیری موقعیت کمک می‌کند. هر چند سیاهی، تلخی و پوچی حرف اول را در این سه‌گانه می‌زند.

"پارک‌وی" آخرین ساخته جیرانی سال 85 به اکران سینماها درآمد. جیرانی در این فیلم به زعم خود ادای دینی دارد به "قرمز"، "درخشش" کوبریک و گونه سینمایی Slasher Movie. فیلم باز هم بر مسیر روابطی نامتعارف، عشق‌های بیمارگون و جنونی برآمده از عشق حرکت می‌کند که خون و خونریزی و قتل و جنایت مولفه‌های پررنگ آن هستند.

فیلم سینمایی "ستاره می‌شود" به نویسندگی و کارگردانی فریدون جیرانی از چهارشنبه 23 بهمن‌ماه در گروه سینمایی آفریقا اکران شده است.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 ايجاز جادوي سينما
 
 

نگاهي به نمادپردازي در سينماي ايران و جهان

اگر انسان قدرت «ايثارگري» داشته باشد، جهان دگرگون خواهد شد. در سرزميني كه هيچ كس «ايثار» نمي داند ايثار كن، تا ديگران به ديار آزادي و ايمان راه يابند.

 آندره تاركوفسكي

نشانه ها و نمادها، در تاريخ ادبيات و سينماي ايران و جهان، همواره خاطر خوانندگان و تماشاگران فرهيخته را، درگير خود ساخته است. بي ترديد نمادين سازي مضامين، به تصاويري باورپذير در سينماي كلاسيك و مدرن امروز، ستودني و تحسين برانگيز است. اگرچه در برخي آثار سينمايي، در گونه هاي مختلف، كم و بيش مي توان نشانه هايي را از اين نمادپردازي ها پي گرفت. بي شك نمادسازي (سمبوليسم) و واقع گرايي (رئاليسم)، در ادبيات و سينماي ايران و جهان، روندي پرفراز و نشيب را، پشت سر گذاشته است. در ادبيات كلاسيك، اين «واژه» است كه «تصويرسازي» و «نمادپردازي» را شكل مي دهد. آثار نويسندگاني چون: «ويليام شكسپير»، «چارلز ديكنز»، «ارنست همينگوي»، «ديويد. جي. سالينجر»، «فردوسي»، «حافظ»، «سعدي» و «مولوي»، گواه آشكاري بر اين ادعاست.در «مكبث»، «هملت»، «پيرمرد ودريا»، «فراني وزويي»، «شاهنامه»، «مثنوي»، «خمسه نظامي» و «غزل هاي سعدي و حافظ»، بار اصلي انتقال تصاوير، بر دوش «واژه »هاست.

اما در ادبيات مدرن، «تصاوير» به «واژه»ها جان بخشيده و سبب شده اند، تا مكتب هايي همچون «فرماليسم» و «رئاليسم جادويي» بنيان گيرد. در اين گونه آثار ادبي، متن اصلي چنان سرشار از «تصوير» است كه ديگر، جايي براي «واژه» باقي نمي ماند. رمان جاودان «صد سال تنهايي» نوشته «گابريل گارسيا ماركز»، از جمله آثاري است كه تصويرسازي در آن، از سيطره واژه ها گذشته است.

نمادها در سينماي كلاسيك و مدرن، نيز در «تصوير» صرف جاي گرفته و «واژه»، خود را بيشتر در پسزمينه نشان مي دهد.فيلم «ايثار» اثر «آندره تاركوفسكي»، نمونه بسيار مناسبي در اين زمينه است. اين فيلم سرشار از تصاوير چشمگير و نمادين است كه «واژه» در آن، قدمت مانور كمتري دارد. از آن جا كه «نمادسازي»، برپايه مفاهيم و تجليات روحي و دروني فيلم ساز جان مي گيرد، وي نيز انديشه و احساس خويش را با زباني رازآلود و نمادين بيان مي كند.نمادپردازي در عرصه سينماي ديني، نيز تنها از عهده فيلم سازاني برمي آيد كه توانايي نقد و بررسي وجوه گوناگون و گسترده «دين» و «آموزه هاي ديني» را، داشته باشند. به گونه اي كه بتوانند از هر برداشت مذهبي ديروزين، برداشت هايي امروزين ارائه دهند. مفهوم «مرگ» در فيلم «مهر هفتم» اينگمار برگمان با برداشت وي از همين مفهوم، در فيلم «توت فرنگي هاي وحشي» اش كاملا متفاوت است. چرا كه دريافتي امروزين، محسوس و باورپذير به شمار مي آيد و نشان از ايده و انديشه اي جديد و ديگرگونه دارد. «برگمان» در «مهر هفتم» اشاره هايي به «روز داوري» دارد، اما در «توت فرنگي هاي وحشي»، «مرگ و انديشه آن»، راهي براي آگاهي، خودسازي و آرامش روحي انسان هايي خودبين و خودپسند است. مفهوم «سفر» كه «بهرام بيضايي»، در فيلم كوتاه (سفر)ش از آن سخن مي گويد مفهومي آشكار، ساده، بي پيرايه و به دور از هرگونه تاثير و نگرش ايدئولوژيك است. اما همين مفهوم -سفر-، در فيلم «مسافران»اش كه سرشار از استعاره و نماد است، برداشتي امروزين، باورپذير و محسوس مي باشد. بهرام بيضايي در «مسافران»، مهلت حقيقي براي زندگي را، با تضادي بسيار زيبا، پرمفهوم و تاثيرگذار (عروسي و عزا)، در هم آميخته و به تصوير مي كشد. به همين سبب «مرگ» در اين اثر جاودان، آيينه اي مي شود كه همگان روزي سرانجام بايد بر آن، چهره بسايند. حتي نحوه القاي مفاهيم در فيلم «روز واقعه» شهرام اسدي، با جرياني از روان شناختي و روان كاوي همراه مي شود كه اوج نمادپردازي، در عرصه سينماي ديني است.«ويم وندرس» كارگردان آلماني فيلم «بهشت بر فراز برلين»، مفاهيمي چون: «بي گناهي كودكان»، «روح آزاد انساني» و «كسالت هاي ناشي از زندگي روزمره» را، به گونه اي هنرمندانه و نمادين، به پوچي زندگي انسان معاصر پيوند مي دهد. بي ترديد كارگردان آگاهانه و با اتكا به پشتوانه هاي فكري، به نمادپردازي مي پردازد.به همين سبب اثري كه بر پرده مي آيد، نمونه اي بارز از سينمايي تصويرمند و تاثيرگذار است. همان گونه كه «روبر برسون» فرانسوي، در بيشتر آثارش، هماره نمايش «احساسي آميخته به تفكر» را ترجيح مي دهد. هرچند گاه هر دو وجه را با يكديگر مي آميزد. فيلم «جاده» به كارگرداني «فدريكو فليني»، نمونه اي بارز، ازاين ويژگي است. نياز انسان به پناهگاهي دروني در فيلم كوتاه «يا ضامن آهو»ي پرويز كيمياوي، از نمونه هايي است كه احساس و ذوق انساني و روحاني، در آن جلوه گري مي كند. احساسي كه با نماهايي درشت از دست و پاي زائراني تهيدست و گفت وگوهاي دروني آنان به زيبايي تمام پيوند مي خورد. از سويي فيلم سازان چيره دست هماره پيامدهاي همراه با هيجانات خودآگاه انسان را، به خوبي و به گونه اي نمادين به تصوير مي كشند. «آلن پاركر» در فيلم «برودي» اوج و سقوط انسان را، با نمادپردازي هاي ساده و روان، اما فراگير، به نمايش مي گذارد. اين مفاهيم در آثار «داريوش مهرجويي»، از جمله «گاو»، «دايره مينا»، «پستچي»، «هامون»، «بانو»، «ليلا»، نيز چشمگيرند؛ در فيلم «بانو»، اتفاقات صرف ذهني، به حقايقي عيني بدل مي شوند. در حالي كه حقايقي چون «پوچي انسان» و «مرگ انسانيت»، هيچ گونه مابه ازاي بيروني ندارند. اما مهرجويي آگاهانه و با نوعي چيرگي مثال زدني از اين حقايق، تصاويري باورپذير اما نمادين ارائه مي دهد. «عروسي خوبان» محسن مخملباف نيز گونه موفقي از اين ويژگي را، در دل خود دارد. در سينماي ديني، فيلم ساز از «نگراني»، «ترس»، «رنج»، «نااميدي»، «ترديد»، «سرگرداني»، «باورها» و... سخن مي گويد. اين مفاهيم نيز در آثار نمادپردازان صاحب نام سينماي جهان، از جمله: «آندره تاركوفسكي» در «سولاريس»، «ويتوريو دسيكا» در «دزد دوچرخه»، «لوئيس بونوئل» در «ويريد يانا»، «فدريكو فليني» در «هشت و نيم» و «ژان لوك گدار» در «پرسونا»، عينيتي شگرف گونه دارند.

 

 

 

 

نمادپردازي در سينماي معاصر ايران، با تصاويري پيچيده آميخته شده اند كه گاه تماشاگر، از درك، فهم و تحليل و تفسير آن ها درمي ماند. بي ترديد داريوش مهرجويي در «پري»، مسعود كيميايي در «سرب»، ناصر تقوايي در «كاغذ بي خط» ، بهرام بيضايي در «سگ كشي»، رخشان بني اعتماد در «بانوي ارديبهشت»، ابراهيم حاتمي كيا در «روبان قرمز»، مجتبي راعي در «تولد يك پروانه»، كمال تبريزي در «يك تكه نان» و...، نمونه هايي درخشان از «سينماي نمادپرداز» آن هم به دور از پيچيدگي هاي خاص ارائه كرده اند. اما بي ترديد در زمانه اي كه «ايجاز» حرف نخست سينماست و حكم جادوي سينما را دارد، بايد با مباني تصويري و نمادهاي سينمايي آشنا شد، تا بتوان با آثاري كه با زباني نمادين، با تماشاگر سخن مي گويند ارتباط مناسبي برقرار نمود. «سينما»، جادوي تصوير است و بايسته فهم و دريافت اين زبان، آگاهي تماشاگر از نمادهايي است كه امروز، واژه را به حاشيه رانده اند.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 زن آشنای سینمای حاتمی‌کیا در "دعوت" غایب است
مخاطبی که در پی رد پای آشنای ابراهیم حاتمی‌کیا در فیلم "دعوت" است، نباید توقع حضور نگاه ستایشگرانه او را به زن در "آژانس شیشه‌ای" داشته باشد. فاطمه اینجا نیست...

 حاتمی‌کیا در یازدهمین فیلم کارنامه خود رویکردی صرفاً اجتماعی به یک موضوع حساس دارد که تاکنون در سینمای ایران به وجه آسیب‌شناسانه آن توجه نشده است. توجه کارگردان نام‌آشنای سینمای جنگ به موضوع سقط جنین به همان نسبت که غریب می‌نماید، نوعی ارزشگذاری به جایگاه فراموش‌شده هنرمند و سینماگر در کشور ما است.

هنرمند متعهد کسی است که در فضای جامعه خود نفس می‌کشد و از همه اتفاق‌ها و روابط موجود تأثیر می‌گیرد. حالا اینکه کارگردانی با 9 فیلم و یک مجموعه دفاع مقدسی و یک فیلم در ارتباط غیرمستقیم با جنگ (ارتفاع پست)، پس از یک مجموعه ماورایی به ساخت فیلمی با محوریت سقط جنین پرداخته، می‌تواند اتفاقی خوشایند برای سینمای ما و البته این سینماگر تلقی شود.

در مرحله بعد می‌توان به این وجه پرداخت که این موضوع، حساسیت‌های موجود و... تا چه حد توانسته از فیلتر این کارگردان هنرمندانه و تأثیرگذار روایت شود و اینکه موضوع به شدت زنانه که متکی بر تحقیق پزشکی، روانشناسی و نگاه ستایشگرانه به وجه مادرانه زنان است با قرار گرفتن در قالب سینمایی که حاتمی‌کیا طراحی کرده، تا چه حد جذاب و پذیرفتنی است؟



 

 

نکته قوت بالقوه دیگر "دعوت" حضور فیلمنامه‌نویس زن در کنار حاتمی‌کیاست که می‌تواند این امیدواری را ایجاد کند که فضا و حال و هوای زنانه حاکم بر فیلم بیشتر به واقعیت نزدیک شود و مهر حاکمیت نگاه مردانه به کار نخورد. مجموع  این عوامل انتظارها را برای دیدن فیلم جدید حاتمی‌کیا بالا می‌برد؛ به ویژه که فیلمساز در فیلم‌هایش نگاهی ستایشگرانه به زن داشته است.

"دعوت" تشکیل شده از پنج اپیزود با محوریت پنج زن در موقعیت‌های مختلف که با دریافت خبر بارداری، واکنش‌های مختلف به آن نشان می‌دهند. از وجه ساختاری فیلم برای پاسخ دادن به روابط علت و معلولی در اولین نما آزمایشگاهی را نشان می‌دهد که در آستانه تعطیل قرار گرفته و مسئول آن مجبور می‌شود برای اعلام جواب آزمایش مراجعه‌کنندگان با آنها تماس بگیرد.

این نکته بدل می‌شود به موتیفی که همراه با خود قصه هر اپیزود را شروع کرده و حکم نخ تسبیحی را دارد که قرار است این پنج اپیزود را به هم مرتبط کند. مولفه‌های دیگر که برای پیوند دادن این اپیزودها طراحی شده حضور دو پزشک زنان است که برای سقط جنین (آناهیتا نعمتی) و سونوگرافی و نگهداشتن جنین (کتایون ریاحی) به آنها مراجعه می‌شود.

موتیف تماس تلفنی آزمایشگاه هر چند می‌تواند این پیوند را به درستی ایجاد کند، همچنان از وجه منطقی زیر سئوال است. اما وجه کارکردی آن می‌تواند این علامت سئوال را تا حدودی کمرنگ کند. در این میان حضور این دو پزشک زنان در همه اپیزودها هم از همین وجه آسیب دیده و وجوه منطقی داستان را زیر سئوال می‌برد.

با توجه چینش اپیزودها در کنار هم مهمترین اشکال ساختار فیلمنامه قرار دادن اپیزود پزشک زنان در میان بقیه اپیزودهاست. در حالی که اگر چهار اپیزود اول به دیگر زنان می‌پرداخت و پزشک در آنها معرفی می‌شد و در نهایت خودش در اپیزود پایانی به عنوان موردی خاص در موقعیت بیماران قرار می‌گرفت، هم تأثیرگذاری بیشتر داشت و هم ساختار فیلمنامه را هنرمندانه می‌کرد.

از نگاهی دیگر می‌توان به شخصیت‌پردازی و انتخاب این پنج زن در موقعیت خطیر انتخاب اشاره کرد. با توجه به اینکه معمولاً در فیلم‌های اپیزودیک با هسته مرکزی مشترک تلاش می‌شود برشی برجسته و تأثیرگذار از چند شخصیت خاص به تصویر درآید، در "دعوت" هم تلاش شده این پنج زن نمونه‌وارترین انتخاب‌ها باشند.

بازیگر (شیدا / مهناز افشار)، شهرستانی (سودابه / سحر جعفری جوزانی)، عاقله زن (سیده خانم / گوهر خیراندیش)، پزشک و زن صیغه‌ای (بهار / مریلا زارعی) شخصیت‌هایی هستند که "دعوت" برای آسیب‌شناسی سقط جنین انتخاب کرده است. نکته مهم در واکنش آنها به بارداری اینکه چهار زن خودشان از ابتدا تمایل به این کار دارند و تنها بهار می‌خواهد بچه‌اش را نگه دارد.

دیگر اینکه نه تنها در اپیزود زن صیغه‌ای حضور مرد تعیین‌کننده و تأثیرگذار است و او مهر پایان را بر ماندن یا نماندن بچه می‌زند، در سایر اپیزودها رد پای این حضور تعیین‌کننده مردان احساس می‌شود. وجود این نگاه را در یک یا چند اپیزود می‌توان بنا به نیاز قصه و جذابیت درام پذیرفت، ولی وقتی این وجه به کلیت کار تعمیم می‌یابد، یک جای خالی بزرگ نمایان می‌شود.

جای زنی مقتدر و تعیین‌کننده نه از جهت فیزیکی و سن و سال، بلکه از جهت تأثیرگذاری در ماجرایی که به مادر شدن یا نشدن او ختم می‌شود در "دعوت" حاتمی‌کیا به شدت خالی است. همان حسی که تا همیشه دنیا یک خط فاصله بین زن و مرد کشیده و یک مادر را در جایگاهی متفاوت قرار می‌دهد.

در "دعوت" جای زنی مشابه ترانه در "من ترانه 15 سال دارم" رسول صدرعاملی خالی است. زنی که همه مصایب مادر شدن را می‌پذیرد اما زیر بار خفت نمی‌رود. زنی که با عزت نفس حتی از یک نام خانوادگی اجباری برای فرزندش چشم می‌پوشد تا غرور مادرانه خود را حفظ کند.

تصویر بهار در اپیزود پایانی به عنوان تنها زنی که قصد نگه داشتن فرزندش را دارد (آن هم با تکیه بر این وجه که نازا بوده)، نه یک پیروز میدان بلکه زنی است که به واسطه قرار گرفتن در موضع ضعف و آسیب‌دیدگی با حال و روز زار و نزار، می‌تواند مجوز نگه داشتن بچه را بگیرد. در انتها باز هم مرد است که با تأیید این کار به بهار فرصت مادر شدن می‌دهد.

با توجه به این نگاه کلی حاکم که در همه اپیزودها خودنمایی می‌کند، در پرداخت و دراماتیزه کردن برخی اپیزودها به قدری شدت و ضعف وجود دارد که نمی‌تواند آنها را در کنار هم به یک مجموعه یکدست تبدیل کند. به عنوان مثال اپیزود زوج شهرستانی و پزشک زنان از وجود نقاط عطف متوالی آن هم در زمانی کوتاه که به هر اپیزود اختصاص دارد آسیب دیده‌اند.

در اپیزود زوج شهرستانی تازه در پایان یک تعریف جدید از داستان روایت می‌شود که خورشید خانم (ثریا قاسمی) برای کفاره سقط جنین‌هایی که در جوانی انجام داده به روشی غریب متوسل شده تا زوج‌هایی را که قصد این کار را دارند بازدارد. تعریفی که در دقیقه 90 این اپیزود آن هم در چند دیالوگ بریده و کوتاه عنوان می‌شود.

در اپیزود پزشک زنان هم این پیچیدگی روایت و نقاط عطف متعدد مخاطب را دچار سردرگمی کرده است و اینگونه دیالوگ‌های طولانی و توضیحی باید مدام شخصیت‌ها، ذهنیت‌ها و مقاصدشان را تعریف کنند که به کار لطمه زده و ارتباط مخاطب را با پیوستگی کار قطع می‌کند.

یکی دیگر از وجوهی که به "دعوت" لطمه زده دیالوگ‌نویسی است. دیالوگ‌های فیلم با فاصله گرفتن از شاعرانگی و نمادینه بودن در بطن خود که ویژگی همیشگی آثار حاتمی‌کیا بود، ترکیبی هستند از شعارهای مستقیم، پیام‌های اخلاقی و البته جملات قصار کلیشه‌ای که گاه شنیدن آنها در موقعیتی که انتظارش نمی‌رود مخاطب را به فکر می‌برد.

فکر کردن به اینکه حاتمی‌کیا همان کسی است که "ارتفاع پست"، "روبان قرمز"، "آژانس شیشه‌ای"، "از کرخه تا راین" و... را نوشته و ساخته است. مخاطبی که در جستجوی رد پای آشنای حاتمی‌کیا در "دعوت" است، توقع خاکریز و تیر و تفنگ ندارد. توقع حضور نگاه ستایشگرانه او به زن در "آژانس شیشه‌ای" و تعیین‌کنندگی نقش او در سرنوشت مرد، توقعی بیجا نیست.

"دعوت" واکنش زوج‌های مختلف را با سقط جنین روایت کرده و محمدرضا فروتن، مهناز افشار، کتایون ریاحی، مریلا زارعی، گوهر خیراندیش، ثریا قاسمی، رضا بابک، سیامک انصاری، فرهاد قائمیان، سحر جعفری جوزانی، آناهیتا نعمتی، نگین صدق گویا، نگار فروزنده و محمدرضا شریفی‌نیا بازیگران آن هستند. فیلم از سوم مهرماه در گروه سینمایی آفریقا اکران شده است.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در سه شنبه شانزدهم مهر 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 تمام وسوسه هاي زمين
نگاهي به سريال روز حسرت 
 

 

يك سر و گردن بالاتر

پرداختن به مضامين ماورايي و معنوي درباره عالم برزخ، چند سالي است در ساخت مجموعه هاي مناسبتي ماه مبارك رمضان، در دستور كار مديران شبكه هاي مختلف سيما قرار گرفته است. در همين راستا امسال هم «سيروس مقدم» با ساخت سريال «روز حسرت»، به مقوله «مرگ»، «دنياي پس از مرگ»، «شيطان»، «وسوسه هاي زميني»، «دنياي برزخ» و «بهشت» پرداخته است.شايد علت اصلي ساخت اين گونه سريال ها، نقش پررنگ مذهب، مفاهيم عرفاني و مضامين ديني در جامعه ماست. همين نكته سبب شده، تا سرك كشيدن كارگردانان به عالم ماورا، آن هم در قاب شيشه اي تلويزيون، براي مخاطب جذابيت ويژه اي داشته باشد. استقبال بينندگان از مجموعه هايي چون: «او يك فرشته بود»، «آخرين گناه» و «نيمه پنهان ماه» نيز گواه اين ادعاست. سيروس مقدم كه پيش از اين با سريال هاي «عروج»، «كمكم كن» و «اغما»، از مضامين ديني، مذهبي، اخلاقي و ماورايي بهره گرفته بود، امسال با سريال «روز حسرت» ديگرباره در اين مسير گام گذاشت. مجموعه اي كه در مقايسه با ديگر سريال هاي ماه رمضان، يك سر و گردن بالاتر ايستاد.وي با بهره گيري از عناصر جذب مخاطب و رعايت نكات ساختاري سنجيده در «روز حسرت»، توانست با ٢/٨١ درصد جذب مخاطب، نام اين سريال را در سكوي نخست پرمخاطب ترين مجموعه هاي ماه رمضان امسال به ثبت برساند.بي ترديد تسلط، تجربه، به كارگيري عوامل كارآمد و حرفه اي و نيز هدايت يك تيم حرفه اي، از امتيازات انكارناشدني «روز حسرت» به شمار مي رود.سريالي كه با وجود كم و كاستي هايي چند به لحاظ محتوايي و ساختاري، در مقايسه با مجموعه هايي چون: «مثل هيچ كس»، «مامور بدرقه» و «بزنگاه» سربلند ظاهر شد. اين امتياز نيز در رقابت سنگين ساخت سريال هاي مناسبتي، ويژگي چندان اندكي نيست كه بتوان به راحتي از كنار آن گذشت. آن هم در شرايطي كه بيشتر اين سريال ها، به سبب كمبود زمان به آفت «شتاب زدگي» مبتلا شدند!

انتقال هدف به مخاطب
«روز حسرت» روايت گر آدم هايي است كه بي توجه به عالم برزخ و آخرت، درگير زندگي روزمره و مادي خود شده اند. تفاوت اين سريال با مجموعه هايي از اين دست، اين است كه «مقدم» در «روز حسرت» از زاويه ديد آدم هاي زنده، به عالم برزخ مي پردازد، نه آن ها كه پس از مرگ، به برزخ رفته اند. نگرشي كه تاكنون در مجموعه هاي تلويزيوني، بدين گونه به آن پرداخته نشده است.كارگردان در تصوير كردن عالم برزخ، تحقيقاتي را به انجام رسانده و «عليرضا افخمي» و «سجاد ابوالحسني»، به عنوان نويسندگان فيلم نامه «روز حسرت»، جلساتي پژوهشي با كارشناسان ديني داشته و از منابع مختلفي، براي نگارش متن خود سود جسته اند. اما به نظر مي رسد كه سازندگان «روز حسرت»، درخصوص نشان دادن عالم برزخ از برخي حقايق غفلت كرده اند. نمايش يك بيابان وسيع، گسترده و وهم آلود كه شماري از آدم هاي پريشان و سرگردان با ظاهري دهشتناك و بهت زده در آن جا نشسته و سكوت كرده اند، تنها تصويري است كه از عالم برزخ به مخاطب ارائه مي شود. اما به هر حال با استفاده كارگردان از جذابيت هاي بصري، جلوه هاي ويژه و تكنيك هاي فيلم برداري، صحنه هايي نسبتا جذاب و باورپذير خلق شده است. فضايي كه تا حدي مي تواند در حكم تلنگري براي آدم هاي غفلت زده اي باشد كه خود را در دنياي مادي گم كرده و گرفتار وسوسه هاي زميني شده اند. ساختار و روايت داستان «روز حسرت»، از سوي نويسندگان فيلم نامه، بر مبناي پيكره بندي «علي و معلولي» پايه ريزي شده است.نخستين تمهيدي كه كارگردان «روز حسرت» به نحوي تاثيرگذار از آن سود جسته، «تعليق»، «گره افكني» و «پيچش هاي داستاني» است. به ويژه آن كه سكانس پاياني هر قسمت از سريال را، درست با يك تعليق و معما به پايان مي رساند، تا مخاطبش را شب بعد پاي تلويزيون بكشاند.«سيروس مقدم» متناسب با فضاي قصه اش به گونه اي خودآگاه به تقطيع رخدادهاي «روز حسرت» پرداخته است. استفاده از نماهاي كلوزآپ، قاب بندي هاي نامتعارف، لنزهاي وايد و به كارگيري ريتم نسبتا مناسب و روايت غيرخطي داستان، از نكات بارز كارگرداني اين سريال است. بي ترديد مخاطبي كه سال هاست نظاره گر ملودرام هاي دم دستي خانوادگي بوده، در برخورد با مضامين سريال هايي چون «روز حسرت» بيشتر جذب اثر مي شود، تا اين كه آن را پس بزند. بي شك جذابيت هاي نمايشي، داستان پردازي، فضاسازي و شخصيت پردازي سريال، در خدمت انتقال پيام به مخاطب است. اگر هدف از ساخت «روز حسرت» را، هشدار به مخاطباني بدانيم كه بدانند به جز دنياي مادي، عالم برزخي هم وجود دارد كه در آن جا، ديگر فرصت جبران كردارهاي ناپسند خود را نداشته و فقط، «فرصت حسرت» برايشان فراهم است، بايد گفت سيروس مقدم در رسيدن به اين هدف، تا حد زيادي موفق بوده است. امتيازي كه در سريال هاي امروز تلويزيون، اتفاق نادري به شمار مي آيد!

كمي تا قسمتي ابري
«سيروس مقدم» در «روز حسرت» مضموني ديني، اخلاقي و مذهبي را دست مايه خود قرار داده، تا بتواند به مضمون اصلي سريال -جدال هماره «خير» و «شر» - بپردازد. وي با فيلم نامه نسبتا مستحكم، كم نقص و سنجيده «عليرضا افخمي» و «سجاد ابوالحسني»، پرهيز از افراط در پرداخت روايت داستان -البته با تاكيد بر وجه شعاري و كليشه اي به بعد ماورايي «روز حسرت»- بيشتر به ايجاد تعليق هاي ساختاري داستانش نظر داشته است. به همين سبب نيز تقابل ديرينه و سنتي «خير» و «شر» را در رفتار، كردار و زندگي آدم هاي داستانش عمق بخشيده است. كارگردان در شخصيت پردازي هاي «روز حسرت» اغراق نكرده و تا حد زيادي آدم هاي داستانش را، براي مخاطب به گونه اي باورپذير به تصوير كشيده است.وي با محور قرار دادن يك رخداد اصلي- تصادف مسعود و معصومه- موقعيت ها و اتفاق هايي غيرقابل پيش بيني را براي شخصيت هاي داستانش رقم زده، تا هم از يكنواختي بگريزد و هم مخاطبش را به كسالت دچار نكند. البته در چند قسمت نخست سريال، فضاي داستان كمي تا قسمتي ابري بود و ريتم كندي بر فضاي داستان سنگيني مي كرد. اما پس از نمايش تحول و دگرگوني «نرجس» - با بازي افسانه بايگان- «روز حسرت» ريتم مناسب خود را بازيافت. مقدم در هر قسمت از سريال خود، موقعيت جديدي را براي شخصيت هاي داستانش فراهم مي آورد تا با ايجاد تعليق و گره افكني هاي مناسب، مخاطبش را با اتفاقي جديد مواجه كند. اما در برخي قسمت ها ظرافت هاي داستاني از حالت تعادل درآمده است. ارتباط «نرجس» با مشاهدات روحاني، خواب هاي مكاشفه انگيز و روياهاي ماورايي ازجمله اين فصل هاست. به ويژه آن كه با توجه به تاكيد بزرگان ديني، «خواب» نمي تواند «حجت» باشد. حتي روحاني سريال -اسماعيل خلج- نيز در گفت وگو با «نرجس» بر اين موضوع تاكيد داشت. اما فيلم نامه نويسان براي پيشبرد اين فصل ها، تاكيد زيادي بر «خواب» داشتند. نكته اي كه بي ترديد، تاثيري منفي بر فرهنگ اجتماعي دارد. حتي سكانس هاي دونفره داخل ماشين حاج رضا سرمد (فرامرز قريبيان) و نرجس (افسانه بايگان) با بازي هاي كنترل نشده و ديالوگ هاي سطحي، «روز حسرت» را تا حد يك ملودرام هندي، تنزل مي دهد. سيروس مقدم در پرداخت اين صحنه ها، به لحاظ تكنيكي، راه به خطا پيموده است. زيرا تاكيد بيش از حد وي بر رفتار «نرجس» با «رضا» و «مسعود» پس از مرگ «معصومه»، -كه منطقي و باورپذير به نظر نمي رسد- اين
 
 
بخش ها را تصنعي، ساختگي، سطحي ، كليشه اي و كسالت بار جلوه مي دهد. اگرچه تلاش براي نمايش مفاهيم مذهبي در «روز حسرت»، ارزشمند و تاثيرگذار است. اما به اين شرط كه به سبب حساسيت بالاي مضامين اين حوزه، مطالعه، پژوهش و دقت كافي از سوي كارگردان صورت گيرد تا مخاطب به آساني از كنار آن نگذرد. با چشم پوشي از برخي كاستي هاي «روز حسرت» ازجمله ريتم كند برخي فصل ها و فانتزي شدن چند قسمت سريال ،خواب نما شدن و ورود «نرجس» به عالم برزخ و پايان بندي نه چندان مناسب مي توان آن را اثري دانست كه آفت «شتاب زدگي»، دامن آن را نگرفته و تاثيرگذاري لازم و مناسب را بر مخاطب داشته است. نكته اي كه ديگر مجموعه هاي تلويزيوني ماه رمضان، نتوانستند از دام آن بگريزند!

همكاري يك تيم حرفه اي
در ساخت مجموعه هاي مناسبتي تلويزيون، كتابچه راهنما يا دستور كار مصوب و استاندارد اعلام شده اي وجود ندارد كه بتوان آن ها را با چنين خط كشي اندازه گيري كرد. چرا كه يك سريال از ابعاد مختلفي، بايد مورد ارزيابي و كارشناسي قرار گيرد. چنان چه اثر ارزش هايي چون رعايت مسائل زيبايي شناسي، انسجام دروني داستان، بازي هاي خوب، تصويربرداري موزون، نورپردازي مناسب و موسيقي همخوان با فضاي اثر، جذابيت و كشش لازم را داشته باشد، با استقبال گسترده مخاطب مواجه مي شود. «روز حسرت» با داشتن نسبي چنين ويژگي هايي، ديگربار تجربه و تسلط «سيروس مقدم» را، در ساخت مجموعه هاي تلويزيوني پرتماشاگر تاييد مي كند. بي ترديد از امتيازات انكارناشدني «روز حسرت»، حضور تيمي از بازيگران حرفه اي است. بازيگراني كه با ارائه بازي هاي روان و تاثيرگذارشان، به اين مجموعه تلويزيوني اعتبار دادند. «فرامرز قريبيان» با ايفاي نقش «حاج رضا سرمد»، پس از بازي در سريال «نيستان» ديگربار اثبات كرد كه اين توانمندي را دارد كه علاوه بر پرده سينما، در قاب شيشه اي تلويزيون نيز با همان دقت، وسواس، بازي كنترل شده، زيرپوستي و باورپذير همچون هميشه بدرخشد.وي با بازي در سكوت و بهره گيري از ميميك چهره به ويژه تن صدا و چشم هايش، به نقش «حاج رضا سرمد» جان داد. «افسانه بايگان» نيز پس از درخشش در چند فيلم سينمايي ازجمله «كافه ستاره»، «كنعان» و مجموعه تلويزيوني «پيامك از ديار باقي» ديگر بار اين نكته را تاكيد كرد چنانچه براي بروز توانمندي هايش مجالي فراهم شود ،كم فروشي نمي كند. وي با ايفاي نقش «نرجس كمالي»، نشان داد هنوز توانايي هاي كشف نشده اي دارد كه مي تواند آن ها را بروز دهد. «افسانه بايگان» با بازي شايان توجه اش همراه با حركات فيزيكي دست و صورت تلاش كرد كفه ترازو را در كنار «فرامرز قريبيان»، در حالت تعادل نگاه داشته تا به اصطلاح كم نياورد.«پوريا پورسرخ» نيز اگرچه بازي حسي اش را در نقش «مسعود» دميده بود، اما گاه به سبب افراط در نشان دادن احساسات، تقليد از بازي «محمدرضا فروتن» را در ذهن مخاطب تداعي مي كرد. اما با چشم پوشي از اغراق و رنگ و لعابي كه «پورسرخ» براي ايفاي نقش متحمل شده بود، بازي قابل قبول و تا حدي كم نقص را از خود به نمايش گذاشت. اما در كنار «فرامرز قريبيان» و «افسانه بايگان»، بازي خوب، تحسين برانگيز، حسي و باورپذير يك استعداد نوظهور را نبايد از نظر دور داشت. بازيگري كه پيش از اين با بازي در سريال «ساعت شني»، جلوه هايي از توانمندي هاي خود را به نمايش گذاشته بود. «مهراوه شريفي نيا» با هنرنمايي بي نظير خود بخش زيادي از بار عاطفي و احساسي سريال را، متوجه خود كرد.

بي شك نقش «فريده» با بازي «مهراوه شريفي نيا» از جمله نقش آفريني هايي است كه در پرونده وي و خاطر بينندگان، حك خواهد شد. «رحيم نوروزي» نيز با ايفاي نقش «حامد» نشان داد كه به رغم كم رنگ بودن نقش، اين توانايي را دارد كه در چند تك سكانس، بازي هايي چشمگير از خود ارائه دهد. البته نبايد نقش «مهتاب نصيرپور» -بازيگر توانمند تئاتر، سينما و تلويزيون- را به عنوان بازيگردان «روز حسرت» از خاطر دور داشت چرا كه ارائه نقش هايي چنين قابل تامل و باورپذير تا حد زيادي مديون تلاش اوست. موسيقي موزون ، دلنشين وهمخوان با فضاي حاكم بر سريال «آريا عظيمي نژاد» نيز در پررنگ شدن وجه درام و احساسي اثر، تاثير فراواني داشت. تيتراژ آغازين و پاياني «روز حسرت» با صداي گوشنواز «مقداد شاه حسيني» در عين سادگي، قابل تامل و فكر شده بود. به ويژه آن كه در ديگر سريال هاي امسال، به «تيتراژ» كه حكم شناسنامه اثر را دارد توجه چنداني نشده بود، شناسنامه اي كه مي تواند در ذهن مخاطب حك شود!

 


 


 

 

 




|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در سه شنبه شانزدهم مهر 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 شکوه بازی فروتن در نقش‌های شهری
محمدرضا فروتن ستاره محبوب دهه 70 سینمای ایران است که در سال‌های اخیر سعی کرده با انتخاب نقش‌هایی متفاوت سیمایی تازه از خود نشان دهد.

 فروتن در دهه 70 سینمای ایران ترسیم‌کننده سیمای جوان معترض بود که می‌خواهد جایگاه خود را در جامعه تعریف کند. این سیما با تحول‌های اجتماعی و مختصات جامعه تطبیق داشت و فروتن نماد جوان‌های عاصی و تنهایی بود که عشق هم نمی‌توانست آنها را نجات دهد.

چهره او نوعی تلخی درونی و شکننده دارد. اما در خشن‌ترین نقشها هم این چهره معصومیت را نشان می‌دهد. در "قرمز" فریدون جیرانی ناصر ملک آمیزه‌ای از عشق و خشونت است و فروتن این تناقض را به خوبی به نمایش می‌گذارد. اما شخصیت او با آثار مسعود کیمیایی شکل گرفت.

فروتن تا چند سال نتوانست از سیطره نقش‌هایی که او را در قالب جوان معترض و عاصی کیمیایی می‌خواستند رها شود. اما این نقش‌ها موقعیت او را به عنوان ستاره محبوب تثبیت کردند. فروتن ستاره‌ای نبود که فقط امتیاز ظاهری یک ستاره را داشته باشد. جنس بازی او که یادآور جوانان اول فیلم‌های خیابانی دهه 50 بود، او را از همنسلانس متمایز می‌کرد.

 

فروتن هرگز در نقش جوانانی که برای نقش‌های رمانتیک مناسب بودند کلیشه نشد و در سال‌های اخیر تلاش کرد با نقش‌هایی متفاوت سیمایی تازه از خود نشان دهد. او تن به گریم‌های سنگین و سخت داد و از عناصر همیشگی بازی‌اش فاصله گرفت، اما نتیجه این خطر کردن همیشه خوش‌یمن نبود و گاهی توانایی‌های این بازیگر را زیر سئوال برد.

بازیگر سینمای ایران در این مسیر تجربه‌هایی موفق مانند "به آهستگی" پرویز شهبازی، "کنعان" مانی حقیقی و تئاتر تلویزیونی "خرده جنایت‌های زن و شوهری" فرهاد آئیش را دارد. اما حضور در "دعوت"، "خاک سرد" و" وقتی همه خواب بودند" نمی‌تواند نقطه عطف کارنامه او باشد.

فروتن گمان می‌کند اگر چهره‌اش را مخفی کند یا با گریم اغراق‌آمیز در قالب مردان روستایی فرورود به موفقیت رسیده است. اما تجربه ثابت کرده او بازیگر مناسب نقش‌های شهری است و در قالب نقش‌های بومی چندان موفق نیست. مناسب نبودن او برای برخی نقش‌ها نشان ناتوانی و دیده شدن در نقش‌های یکسان نیست و فروتن باید دنبال تنوع در همین نقش‌های شهری باشد.

شناخت فروتن از چنین شخصیت‌هایی بیشتر است و شکل اجرای آنها قابل قبولتر است. او در یکی دو سال گذشته تعدادی از این نقش‌های جذاب را به خوبی بازی کرده و نیازی نیست برای نشان دادن توانایی‌اش در نقش جوان‌های شیرین‌عقل یا روستایی‌های ساده‌دل به قامت نابازیگرها درآید.

او در "کنعان" یکی از بهترین بازی‌های سال‌های اخیرش را نمایش می‌دهد. مرتضی مردی میانسال است که همسرش نمی‌خواهد به زندگی مشترکش با او ادامه دهد و فروتن در بازی خود اندوه و ملال این مرد را نشان می‌دهد. بازی او درونی با ضرباهنگی آرام است و در این ضرباهنگ یاس و درماندگی مرتضی دیده می‌شود.

در "خرده جنایت‌های زن و شوهری" هم فروتن درکی درست از نقش داشته و اجرایی متناسب با امتیازهای متن دارد. مرد در طول قصه مدام نقش و موقعیت عوض می‌کند و زن را در یک بازی طراحی‌شده پیش می‌برد. او این تنوع احساس را به خوبی نشان می‌دهد. از سویی چهره‌های مختلف به خود می‌گیرد و در سیمای قربانی، عاشق و خائن حضوری باورپذیر دارد.

فروتن از چهره و صدایش به درستی در خدمت نقش استفاده و مثل یک بازیگر باسابقه تئاتر لحظه‌های متفاوت و موقعیت‌های متناقض را مستقل اجرا می‌کند. "خرده جنایت‌های زن و شوهری" قصه زن (نیکی کریمی) و دغدغه‌های اوست، اما بازی فروتن عرصه را برای جلوه بازیگر مقابلش باز نمی‌گذارد و او یک تنه به برگ برنده این نمایش تلویزیونی تبدیل می‌شود.

او در "اتوبوس شب" کیومرث پوراحمد با لهجه صحبت می‌کند. رویه بیرونی نقش وجه منفی و خشن دارد که فروتن به خوبی آن را عیان و در فصل‌های احساساتی‌تر با شیرینی شخصیت فاروق را تبدیل به مردی رمانتیک و دوست‌داشتنی می‌کند. "اتوبوس شب" از همان تجربه‌های متفاوت است که به نتیجه قابل قبول ختم شده است.

اما همین بازیگر در "خاک سرد" با وجود تلاشی که برای نقش‌آفرینی متفاوت دارد، خود و توانایی‌هایش را هدر داده است. نقش بی‌رمق‌تر از آن است که جایی برای درخشش فروتن باقی بگذارد. اگر قرار است ستاره‌ای مثل او در فیلمی سایه‌ای از خود نباشد، چه اصراری برای حضور او وجود دارد و می‌شود از نابازیگر استفاده کرد.

 

فروتن برای بازی در چنین نقش‌هایی بی‌تجربه نیست و حتی نمونه خوبی مثل "به آهستگی" را در کارنامه دارد، اما مهم تفاوت این نقش‌ها است. فروتن در "به آهستگی" مازیار میری و "زیر پوست شهر" رخشان بنی‌اعتماد نقش مردانی از طبقه فرودست را بازی کرده، اما مردانی شهری با مشکلاتی که یک شهرنشین با آنها مواجه است.

اما تلاش او در "دعوت" ابراهیم حاتمی‌کیا نتیجه مثبت نداشته است. حضور فروتن در قالب مردی شهرستانی و احساساتی با آن گریم غلیظ فابل باور نیست. سکانس‌هایی که مرد با همسرش صحبت می‌کند اغراق‌آمیز است و نمی‌شود علاقه عمیق بین این دو شخصیت احساس کرد. فروتن برای فاصله گرفتن از خود، به اغراق در بازی متوسل می‌شود و این به فیلم هم لطمه می‌زند.

او به شهادت همین نقش‌ها می‌تواند در نقش‌های شهری هم ویژه باشد. این بازی‌ها دیده شده و مورد توجه قرار گرفته، اما فروتن اصرار دارد برای غنی کردن کارنامه خود در نقش‌های خاص بازی کند که بستری برای درخشش او فراهم نمی‌کنند. بازی در "میزاک" حسینعلی لیالستانی و" پای پیاده" فریدون حسن‌پور نمی‌تواند امتیازی در کارنامه او باشد.

محمدرضا فروتن در میانسالی نمی‌تواند بازیگر نقش‌هایی باشد که با آنها ستاره شده و نگرانی او برای عبور از این مقطع به مدد نقش‌هایی ویژه، طبیعی و دغدغه هر بازیگری است که به ماندگاری می‌اندیشد، اما او باید در این مسیر به نقش‌هایی فکر کند که با چهره و قابلیت‌های بازیگری‌اش همخوان باشد و بازی در هر نقشی حتی اگر بسیار از او دور باشد، امتیازی برایش نیست.


|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 جغرافياي تصوير نشده سينماي جنگ
 
 

حماسه اي سرشار از غرور

در تاريخ حيات ديار كهنسال و ناميراي ايران زمين، موقعيت هاي ناب، ماندگار و انساني پرشماري وجود دارند كه سرشار از روح زندگي اند. فرصت هايي كه هر كدامشان به تنهايي، مي توانند دستمايه پيدايش آثار هنري ارزشمند و جاودان -به ويژه در عرصه سينما- باشند. جنگ هشت ساله اي كه بر ايران عزيز تحميل شد، جداي از آن كه تجربه اي پرفراز و نشيب، آكنده از هيجان و سرشار از درام ،ملودرام و تراژدي بود اما در درون، لبريز از موقعيت هاي ناب و تجربه زندگي است. دوران جنگ و دفاع مقدس، شايسته ترين رخداد معاصر جامعه ايران به شمار مي رود. فراموش نكنيم كه مبارزه و دفاع حماسه گونه ملت ايران، در اين جنگ هشت ساله، تنها براي نسل امروز نيست كه بتوان به سادگي، از كنار آن گذشت يا آن را ناديده انگاشت. دستاوردهاي اين دفاع غرورانگيز، براي همه آن هايي است كه از پي ما مي آيند، در اين جغرافيا زندگي مي كنند و دلشان براي ايران سربلند و پرافتخار مي تپد، بهره اين حماسه پرافتخار براي تمامي آن هايي است كه در گوشه گوشه گيتي، به فراگرفتن تجربه دفاع از ارزش هاي انساني، اجتماعي و ملي-ميهني خود نياز دارند. اين پايمردي و مبارزه، سند افتخار و شرف نسلي است كه اجازه نداد دشمنان حتي يك وجب از خاك كشورش را به يغما ببرند.

با خودمان روراست باشيم
 
حقيقت تلخ و پرسوگ «سينماي دفاع مقدس» اين است كه تاكنون به دلايل گوناگون و به گونه اي شايسته، نتوانسته به واگويي وجوه مختلف اين رزم حماسي و زندگي هشت ساله مردم محصور در آتش، انفجار و خون بپردازد. در اين سال ها آن چه بر پرده سينماها از اين حماسه روايت شده، يا فاقد ارزش هاي هنري-تصويري و به دور از حقايق جاري در ميدان هاي نبرد بوده، يا دفاع ملت مبارز ايران در اين آثار، چنان سطحي به تصوير كشيده شده كه گاه از تماشاي برخي از آن ها، احساس شرمساري مي كنيم. البته در اين ميان نيز بوده اند سينماگران و فيلم سازاني كه با درك نسبي ماهيت دفاع مقدس، تلاش كرده اند تا به تصويري باورپذير و همخوان با حقيقت جنگ برسند. به گونه اي كه تا حد توان همان حقايق را بي اغراق و در كمال راستي و به دور از حادثه پردازي هاي ساختگي، براي مردم به نمايش گذاشته اند. متاسفانه سينماي جنگ ما در سال هاي اخير، سينمايي خموده، ناپويا و سرشار از كليشه هايي نخ نما بوده است. زيرا نه فيلم سازش مي داند در كدام جغرافيا و با كدام فرهنگ زندگي مي كند و نه در انتخاب مضامين و سوژه هاي آثارش، انتخابي درست داشته است. اين سينماي افسرده و كاهل، نه در قصه پردازي مي كوشد و نه در ساختار سينمايي. حتي نمي كوشد براي نزديك شدن به بستر قصه اي كه آن را روايت مي كند، با آن ها كه سال هاي پرارزش جواني خود را در دفاعي هشت ساله سپري كرده اند، به گفت و شنود بپردازد، تا داستان فيلم خود را با بازگويي خطرات و خاطرات آن ها روايت كند. در بيشتر آثار اين سينما، دشمن هميشه ترسو و بدون تاكتيك و استراتژي بوده است. در مقابل نيروهاي خودي، همواره قهرمان و داراي سري نترس و بي باك بوده اند. در حالي كه چنين نگرشي به هيچ جنگي در هر گوشه اي از جهان، كامل و بي نقص نيست. پس با خودمان روراست باشيم و گلايه نكنيم كه «سينماي دفاع مقدس» مخاطب ندارد. در حالي كه دلاورمرداني كه روزها و سال ها در خاكريزها با خون، آتش، خمپاره و انفجار همسايه بوده اند، پس از تماشاي چنين آثاري، آن ها را باور نمي كنند، چگونه مي توان انتظار داشت، تماشاگر آگاه امروز كه با انواع رسانه هاي تصويري سر و كار دارد و تماشاي فيلم هاي جنگي تاريخ سينما را نيز تجربه كرده، با اين سينما احساس صميميت و همذات پنداري كند؟

حقيقت هميشه تلخ است
ا
نگار ما گاهي فراموش مي كنيم كه تصوير ضعف و زبوني دشمن، به مفهوم قدرت نيروهاي خودي نيست. زماني «پيروزي» ارزش مي يابد كه دشمن «قدرتمند» باشد و دلاورمردان ميدان نبرد، پوزه چنين دشمني را به خاك بمالند. زيرااگر جز اين مي بود، بزرگان جنگ شناخته نمي شدند. دفاع ما در برابر هجوم دشمن، هم چون دفاع تن در
 
 
 
برابر تانك بود. اما اين حقيقت تاكنون جز در شماري اندك و انگشت شمار از آثار سينمايي، به تصوير كشيده نشده است. آيا اگر واقعيت هاي دفاع مقدس، به گونه اي به تصوير درآيد كه نشان گر اين حقيقت باشد كه فرزندان ايران چونان برگ خزان در زير باران گلوله هاي توپ و خمپاره، به زمين افتادند اما اجازه ندادند حتي يك وجب از خاك ميهن عزيزمان در دست دشمن باقي بماند، ارزشمندتر و به حقيقت نزديك تر نيست؟ تصاويري كه زنده ياد «رسول ملاقلي پور» آن را در فيلم هاي «هيوا»، «سفر به چزابه»، «نجات يافتگان»، «مزرعه پدري»، ابراهيم حاتمي كيا در «آژانس شيشه اي»، «از كرخه تا راين»، «مهاجر»، «روبان قرمز»، «به نام پدر»، احمدرضا درويش در «كيميا»، «سرزمين خورشيد» و «دوئل»، پرويز شيخ طادي در «دفتري از آسمان»، كاظم معصومي در «طبل بزرگ زير پاي چپ»، حسن برزيده در «دكل»، كامبوزيا پرتوي در «بازي بزرگان»، رخشان بني اعتماد در «گيلانه»، عزيز الله حميدنژاد در «اشك سرما»، شهريار بحراني در «هراس» و... بازگو كرده اند، جزو برترين ها وماندگارترين هاي سينماي جنگ به شمار مي آيند. آيا تصوير جنگ ملتي تنگ دست از نظر تجهيزات، آن هم در محاصره با دشمني كه تا بن دندان مسلح است و هيچ كمبودي به لحاظ پشتيباني و لجستيكي ندارد، واقعي تر و باورپذيرتر و پيروزي فرزندان ميهن، در چنين ميداني بهت برانگيزتر و غرورآفرين تر نيست؟ درست نيست با سهل انگاري و ساده پنداري، جفايي چنين بزرگ و نابخشودني، در حق ملتي بزرگ و نسل آينده ايران زمين روا داريم. نبايد فصلي ماندگار و باشكوه از تاريخ يك ملت ديرپا، مبارز و افتخارآفرين را به بازي گرفت، بي آن كه قصدمان اين باشد كه جعل واقعيت كنيم. بي ترديد در «سينماي جنگ» فيلم هاي خوب، باورپذير و نزديك به واقعيت دفاع هشت ساله كم نداريم. اگرچه برخي فيلم سازان مان نيز تلاش چشمگير و خيره كننده اي براي بازتاب اين رخداد پرشكوه از خود نشان داده اند. اما بي شك اين حقيقت تلخ را بايد پذيرفت، هنوز در اين زمينه كوتاهي كرده ايم. زيرا با مروري بر آثار سينماي جنگ كفه سنگين ترازو، به سود فيلم هايي است كه با حادثه پردازي هاي صرف و ساده انگاري هاي محض، از شمار تماشاگران اين سينماي ريشه دار كاسته اند اين طور نيست؟!

هنوز بايد تلاش كرد
حادثه پردازي هاي صرف در سينماي دفاع مقدس، سبب شد كه بيشتر سينماگران و كارگردانان برجسته و شاخص سينماي دفاع مقدس، دوربين هايشان را بر پيامدهاي ناگوار اين جنگ هشت ساله زوم كنند. آثاري كه هم در گيشه و هم در ميزان استقبال منتقدان و تماشاگران، موفق بودند. زيرا در اين فيلم ها شخصيت پردازي، درام، داستان گويي و ساختار سنجيده سينمايي، حرف نخست را مي زد. فيلم هايي چون «آژانس شيشه اي»، «ارتفاع پست»، «مزرعه پدري»، «هيوا»، «روبان قرمز»، «گيلانه» و... از آن جمله اند. هنوز در خاطرم هست كه «ابراهيم حاتمي كيا» در برنامه تلويزيوني «برداشت ٢» كه به مرور آثار وي اختصاص داشت، درباره سينماي جنگ گفت: «من كه سال هاي جواني ام را در جبهه و جنگ گذرانده ام، با تماشاي بسياري از فيلم ها و شخصيت هاي اين سينما، حسرت مي خورم. زيرا مي بينم برخي  لايه هاي اين حماسه پرقصه، چگونه دستمايه گروهي مي شود كه به جاي گفتن از اين دفاع پايمردانه، آن را چنين سطحي جلوه مي دهند. به همين سبب بود كه سينماي جنگ را، كنار گذاشتم و تلاشم اين شد كه به پيامدهاي اين مبارزه ملي-ميهني بپردازم. موقعيت هايي بكر، كه سرشار از ناگفته هاي ناب است.»زنده ياد «رسول ملاقلي پور» نيز در همين برنامه تلويزيوني به صراحت زبان به شكوه گشود و گفت: «وقتي قرار است فيلم جنگي بسازم، تمام بدنم مي لرزد. با خود مي گويم آيا توان اين را خواهم داشت تصوير كاذبي را كه ديگران از اين شيرمردي ها در خاطر تماشاگران حك كرده اند پاك كنم. به همين سبب، به سمت سينماي «ضدجنگ»  آمدم. سينمايي كه با به تصوير كشيدن پيامدها و دستاوردهاي اين حماسه پرشكوه، حرف هاي بسياري براي گفتن دارد. حرف هايي كه مي تواند اين سينما را به جايگاه ارزشمند و حقيقي خود برساند.» هنگامي كه چنين كارگردانان شاخصي كه جنگ را با گوشت و پوست لمس كرده اند، از به بيراهه رفتن سينماي دفاع مقدس مي گويند، بايد پذيرفت كه ساخت فيلم در اين عرصه از سينما، اراده اي به استواري كوه و جزمي بي مانند و مهارتي بايسته مي خواهد. البته دشواري ها، موانع و مشكلاتي هم كه برخي فيلم سازان برجسته جنگ را، چنين به ستوه آورده كه عطاي سينماي دفاع مقدس را به لقايش ببخشند و با اين سينما وداع كنند را نبايد فراموش كرد. مميزي هاي سليقه اي، كمبود امكانات و تجهيزات، نبود تخصص در ميان برخي از سياست گذاران سينماي دفاع مقدس، ضعف فيلم نامه نويسي، خط قرمزهاي غيركارشناسانه و... سبب شده تا امروز در كارنامه سينماي جنگ، آثار شاخص و ماندگار اندكي به ثبت برسد. در حالي كه اين سينما به عنوان الگويي از «سينماي ملي» توان آن را دارد كه شاهكارهاي بسياري بيافريند. باور كنيم هنوز كافي نيست، بايد بيشتر تلاش كرد.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در یکشنبه هفتم مهر 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 فیلمی با روابط و مسائل ایرانی
"حقیقت گمشده" محمد احمدی هر چند بر اساس ایده اولیه فیلم "21 گرم" شکل گرفته، اما در پرداخت شخصیت‌ها و انتخاب خط داستانی با وارد کردن نگاه مستقل فیلمساز تبدیل به فیلمی با روابط و مسائل ایرانی شده است.

احمدی در دومین فیلم خود که این روزها روی پرده سینماها است تلاش کرده نگاه مستقل خود را به مضمون پیوند اعضا با تکیه بر ایده اولیه فیلم خارجی "21 گرم" به تصویر بکشد، هر چند خودش ارتباطی بین این دو فیلم نمی‌بیند.

او در اولین خود "شاعر زباله‌ها" نیز نگاه مستقل و علاقه‌اش به نوعی سینمای شخصی را مورد توجه همگان قرار داد. این فیلم با توجه به قصه کمرنگ و کم اوج و فرود و کندی متأثر از این وجه در ریتم، توانست تا حدی زیاد به دنیای درونی یک مأمور شهرداری راه پیدا کند و دغدغه‌های خاص او را در روال عادی زندگی روزمره‌اش به تصویر بکشد.

این فیلمساز ایده اصلی دومین فیلمش را از فیلم ساختارشکن "21 گرم" ساخته آلخاندرو گونزالس ایناریتو با فیلمنامه‌ای از گی‌یرمو آریاگا گرفته و بر بستر این ایده نگاه خاص و دغدغه‌های مستقل خود را وارد کرده است. "21 گرم" قصه‌ای متقاطع از سه خط داستانی دارد که بر محور موضوع اهدا عضو بنا شده است.

این سه خط رابطه در هم پیچیده یک گیرنده عضو با همسر دهنده عضو و فردی را که باعث مرگ همسر زن شده با تقدم و تأخر زمانی روایت می‌کنند که بر یک وجه اساسی بنا شده است. این نکته مهم که قلب پیوندی دارای هویت است و گیرنده عضو را به گونه‌ای غریب به سمت همسر مرد مرگ مغزی پیش می‌برد.

این همان وجه ماورایی است که متکی بر برداشت شخصی نویسنده و کارگردان وارد "21 گرم" شده و البته موتور پیش‌برنده فیلم است. احمدی در "حقیقت گمشده" این موقعیت را وامدار "21 گرم" است که یک گیرنده عضو به جستجوی کسی که کلیه‌اش را به او اهدا کرده برمی‌آید و چالش‌های پیش روی این شخصیت او را در مسیری ناخودآگاه پیش می‌برد.

اما مهمترین وجه و موتور پیشبرنده "21 گرم" در فیلم احمدی غایب است که می‌تواند بنا به دیدگاه و جهان‌بینی خاص او باشد. به این ترتیب که وجه ماورایی کشش‌های قلب پیوندی که شخصیت را به جستجو برای یافتن همسر دهنده قلب وامی‌دارد در "حقیقت گمشده" غایب است و محرک و پیشبرنده شخصیت اصلی در این جستجو شکایت او از ادامه زندگی بدون همسر و فرزندان است.

به این مفهوم که این شخصیت که در تصادف همسر و فرزندانش را از دست داده و با کلیه پیوند شده به زندگی بازگشته، در میان ناامیدی و اقدام به خودکشی تصمیم می‌گیرد فردی را که عضو را به او اهدا کرده پیدا کند و شکایت و اعتراض خود را به گوش او برساند که اجبار برای ادامه این زندگی را به او هدیه کرده است.

در واقع هر چند انگیزه قهرمان‌های هر دو فیلم درونی و شخصی است اما در "21 گرم" با رویکرد ماورایی به انگیزه‌های این جستجو موتور حرکت با پتانسیلی پرقدرت و البته با جذابیت‌های دراماتیک پررنگتر حرکت می‌کند. در حالیکه رویکرد نویسنده و کارگردان "حقیقت گمشده" به این وجه حرکت شخصیت اصلی را کمرنگ و حتی در لحظاتی بیرنگ کرده است.

انتخاب سه خط قصه اصلی که با تداخل در هم روایت و درام را می‌سازند در فیلم احمدی با تکیه بر ایده "21 گرم" انجام شده اما انتخاب و چگونگی این پرداخت نتوانسته به نتیجه‌ای بهتر منجر شود. رابطه مردی که کلیه را دریافت کرده و همسر مردی که کلیه را به او اهدا کرده در همین پیچ و خم‌ها و با تکیه بر انگیزه‌های اشاره شده پیش می‌رود.

اما برای انتخاب خط سوم به دلیل حذف حادثه تصادف به عنوان علت مرگ و حذف کاراکتر ضارب، احمدی و نویسنده‌اش خط فرعی زوج جوان همسایه را انتخاب کرده‌اند که این خط قصه نتوانسته در تعامل با دو خط قصه دیگر وارد روابط و انگیزه‌های شخصیت‌ها شود.

به این ترتیب زوج جوان با ایده الحاقی سقط جنین با اصرار به قصه سنجاق می‌شوند تا هم از ایده اولیه تخطی نشود و هم اینکه درام میان دو خط قصه به تنهایی جوابگو نیست. در این میان مهمترین وجه فیلم که منجر به حضور نگاه فیلمساز و شناسنامه‌دار شدن آن شده انتخاب دهنده عضو است که جانباز بودن او همراه با خود یک سری مفاهیم تازه را وارد فیلم می‌کند.

هر چند می‌توان کنار هم قرار گرفتن این زن و مرد تنها را از همان ابتدا نیز پیش‌بینی کرد، اما فیلمساز تلاش کرده این مسیر را با تقطیع روایت به گونه‌ای غیر قابل پیش‌بینی و جذاب برای پایان نگاه دارد. روایت متقاطع و ساختارشکن که وجه تعیین‌کننده در "21 گرم" دارد، در "حقیقت گمشده" تنها برای تقدم و تأخر اطلاعاتدهی و غافلگیری مخاطب کارکرد پیدا کرده است.

"حقیقت گمشده" دومین فیلم احمدی پس از "شاعر زباله‌ها" است. این فیلم بر اساس فیلمنامه محمود غلامی و رضا خطیبی در قالب سه داستان موازی نگاهی به زندگی سه خانواده دارد که تقدیر باعث ارتباط بین آنها می‌شود. حمید فرخ‌نژاد، پریوش نظریه، حبیب دهقان‌نسب، احمد مهرانفر، ستاره چالاکی و مریم رهبری بازیگران این فیلم هستند.

از دیگر عوامل فیلم می توان به احمدی مدیر فیلمبرداری، اصغر شاهوردی صدابردار، کیوان مقدم طراح صحنه و لباس، بابک شعاعی طراح گریم و حسین صابری تهیه‌کننده اشاره کرد. "حقیقت گمشده" در بخش میهمان بیست و ششمین جشنواره بین‌المللی فجر به نمایش درآمد و از چهارشنبه سی‌ام مرداد در گروه سینمایی آزاد اکران شد.


|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در شنبه نهم شهریور 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 فیروزآذر با "سرقت 2" به تلویزیون می‌آید
السا فیروزآذر در فیلم تلویزیونی "سرقت 2" به کارگردانی محمدرضا آهنج نقشی متفاوت بازی می‌کند.

این بازیگر جوان درباره نخستین حضور تلویزیونی خود  گفت: فیلمنامه و نقش امتیازهای زیادی داشت. من کارهای قبلی آهنج را دیده بودم و به کارش ایمان داشتم. نقشی که در "سرقت 2" بازی می‌کنم با تجربه‌های قبلی‌ام تفاوت دارد و این دختر به خاطر سرقتی که برادرش انجام می‌دهد شرایط سختی را تحمل می‌کند.

تسویه حساب

بازیگر فیلم‌های "زن زیادی"، "سوپراستار" و "مجنون لیلی" درباره ادامه حضور در تلویزیون افزود: اگر فیلمنامه خوبی پیشنهاد شود و به توانایی‌های کارگردان اطمینان داشته باشم از حضور در تلویزیون پرهیز نمی‌کنم. بازی در پروژه‌های تلویزیونی تجربه‌هایی به همراه دارد که می‌تواند برایم ارزشمند باشد.

فیروزآذر که فیلم‌های سینمایی "سوپراستار" و "تسویه حساب" تهمینه میلانی و "نسکافه داغ داغ" علی قوی‌تن را در نوبت اکران دارد گفت: برای هر بازیگر تنوع نقش جذابیت دارد و من در این مدت سعی کرده‌ام نقش‌هایی را بازی کنم که متفاوت باشند. در انتخاب‌های بعدی هم این مسیر را ادامه خواهم داد.

بازی وی در فیلم "سرقت 2" دیروز به پایان رسید و او به زودی در یک فیلم سینمایی مقابل دوربین می‌رود. "سرقت 2" داستان دو دوست است که دست به سرقت از یک طلافروشی می‌زنند و فرهاد قائمیان، علیرام نورایی و مونا فرجاد دیگر بازیگران این فیلم 90 دقیقه‌ای به تهیه‌کنندگی مجید عباسی هستند.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در چهارشنبه ششم شهریور 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 محوریت یک مثلث عشقی آشنا
فیلم سینمایی "حس پنهان" ساخته مصطفی رزاق‌کریمی برای جذابیت بخشیدن به مثلث عشقی آشنا مولفه‌هایی را مورد توجه قرار داده که در کنار رویکرد تازه به شخصیت‌پردازی و ماجرا می‌توانست اهمیت خاص خود را پیدا کند.

رزاق کریمی در "حس پنهان" نگاهی دارد به زندگی یک زوج جوان در جامعه مدرن که با ورود یک تازه‌وارد تصویری از مثلث عشقی همیشگی ارائه می‌دهد البته با تلاش برای رویکردی نه چندان تازه به این موقعیت آشنا.

رزاق کریمی سابقه ساخت فیلم‌های کوتاه و مستند متعدد دارد که مستند "یاد و یادگار" محصول سال 79 که با همکاری فرهاد ورهرام کارگردانی شده از آن جمله است. این سبقه انتظارها برای اولین فیلم کارگردانی را که تحصیلات آکادمیک و دغدغه‌هایی خاص را در آثار مستند و کوتاه خود دنبال ‌کرده، بالا می‌برد.

بخصوص از این وجه که ساخت اولین کار همواره همراه با یک سری پیش فرض‌ها برای یک فیلمساز است چون باید به نوعی تفکر  و دغدغه‌ها و در عین حال مهارت‌های خود را در کنار هم پیوند داده و در اولین گام نمره قبولی را برای ورود به دنیای  فیلمسازی حرفه‌ای دریافت کند.

فیلمساز برای برداشتن این گام مهم، یک زوج جوان را در جامعه معاصر و مدرن امروزی محور کار خود قرار داده تا با مانور دادن روی مسائل و مشکلات آنها به نوعی بخشی از همراهی مخاطب را بواسطه همین موقعیت اولیه در اختیار داشته باشد. هر چند فیلم‌های متعدد بر این بستر اولیه ساخته شده و همچنان می‌شود، اما حرکت بر مسیری تکراری و آشنا در اولین گام نمی‌تواند یک نقطه ضعف تلقی شود.

در واقع ساخت فیلم‌های موفق و جذاب بر بستر موضوعات تکراری و چه بسا کلیشه‌ای خودبه‌خود این پیش‌فرض را از بین برده و اهمیت اصلی را به زاویه دید فیلمساز در نگاه به این مضامین می‌دهد. به این ترتیب رزاق کریمی با محور قرار دادن یک مثلث عشقی آشنا، امتیاز اصلی فیلم را به نقطه دید خود، چگونگی روایت و نوع ترسیم و چینش روابط و ماجراها می‌دهد.

فیلم "حس پنهان" همانطور که اشاره شد زندگی یک زوج در مناسبات جامعه مدرن را مورد توجه قرار داده و به گفته بهتر طبقه‌ مرفه را در نظر داشته است. این وجه بخصوص در طراحی خاستگاه و شغل این زوج اهمیت پیدا می‌کند و قرار است بخشی از مشکلات و دور افتادن آنها از یکدیگر متأثر از روحیات و مناسبات خاص این طبقه اجتماعی باشد.

امیر (محمدرضا فروتن) مدیر یک شرکت تبلیغاتی است که البته بخش عمده و برجسته فعالیت‌های شرکت در فیلم به تبلیغات کارخانه تولید بستنی دایتی اختصاص یافته است. نویسنده و کارگردان تلاش کرده‌اند این شغل علاوه بر تبلیغ برای اسپانسر فیلم در شخصیت پردازی نیز کارکرد پیدا کند و به نوعی وجه تبلیغی آن تعدیل شود.

اما واقعیت این است که این ایده هر چند در قالب دیالوگ‌های امیر بخشی از گذشته و آرزوهای کودکی او را برجسته می‌کند، اما در موقعیت ترسیم شده و محوری فیلم تأثیری کارکردی ندارد. امیر موقعیت مردی را دارد که در گیر و دار روابط سرد با همسرش وقتی به طور اتفاقی با دختری جوان آشنا می‌شود، متفاوت بودن او، دنیا و فضایش موجب می‌شود یک رابطه جدید را تجربه کند.

اما کارکردی که شغل او توانسته در موقعیت ترسیم شده پیدا کند در حد اشاره‌های حسرتبار به خاطره کودکی او از بستنی خوردن و علاقه‌اش به بستنی است که در طرح ایده‌های جدید برای تبلیغات باید تأثیر بگذارد. این همه کارکرد شغل خاص امیر در موقعیت بحرانی‌اش است. بعلاوه او به اتومبیلرانی هم علاقه‌ای خاص دارد و در شرایطی که وارد رابطه‌ای دوگانه شده، این مهارت قرار است بخشی از کشمکش و ناآرامی‌های درونی‌اش را به تصویر بکشد.

اما این وجه هم از آنجا که به گونه‌ای موردی با آن برخورد شده بیشتر فضایی برای گرفتن تصاویری متفاوت از جریان عمومی فیلم است و گریزهایی که از وسط شهر به بیابان و صحرا و ... برای نمایش تلاطمات درونی او زده می‌شود، باز هم نتوانسته در بطن موقعیت وارد شود.

سیمین (مهتاب کرامتی) نیز یک روانپزشک با همه پیش‌فرض‌هایی است که از این کاراکتر می‌توان داشت. زنی که به دلیل تخصص خود دچار ذهنیات خاص و قانونمند و البته پرهیز از بچه‌دار شدن به خاطر ترس از بیماری‌های روحی،‌ روانی و جسمی و ... است. در واقع بخشی از سردی که در رابطه این زوج ایجاد شده می‌تواند به این تعاریف اولیه بازگردد و بخش دیگر به دلایل عام.

شغل سیمین از یک جهت دیگر نیز در فیلم کارکرد پیدا کرده که به شکلی اغراق‌شده، نمایشی جلوه می کند. به این مفهوم که این قرینه پردازی را می‌کند که سیمین با وجود شنیدن درد و دل بیماران و رفع مشکلات روحی روانی آنها، خودش هم به نوعی بیمار است و از این مسئله خبر ندارد. بعلاوه یک گره‌گشایی مهم در فیلم هم به واسطه شغل او و شنیدن اعترافات برادر ندا (بهرام - حامد بهداد) انجام می‌شود که از لابلای اعترافات او می‌فهمد شوهرش (امیر) وارد رابطه با خواهر او (ندا) شده است!

در فیلم "حس پنهان" تلاش شده ترسیم یک مثلث عشقی آشنا به واسطه ورود یک کاراکتر فرعی جذاب به نوعی تازه شود و نیم نگاهی هم به مباحث روانشناختی و بیماران روانپریش داشته باشد. حضور کاراکتر بهرام بخصوص با بازی بهداد این قابلیت را دارد تا فضا و روابط را تا حدی تازه کند و در بطن همه رفت و برگشت‌ها و پیشرفت ماجرا نوعی ترس پنهان را تزریق کند.

حضور کاراکتر برادری روانپریش که علاقه‌ای خاص و بیمارگون به خواهرش (ندا - نیوشا ضیغمی) دارد و به نوعی توجه و علاقه ندا را به هیچکس جز خودش برنمی‌تابد، از نقاط قوت فیلم است که می‌تواند تا حدی مثلث عشقی آشنا را واجد وجوه تازه کند. 

اما مسئله این است که فیلم با توجه به همه موارد ذکر شده فقط نمی‌تواند با تکیه بر جذابیت اشاره شده حرکتی موفق و حساب شده داشته باشد و نیاز به پرداختی حساب‌شده‌تر و جزئی‌تر در روابط و پرداخت شخصیت‌ها دارد تا بتواند اهمیت دیدن یک قصه تکراری را بر پرده سینما بالا ببرد. 

فیلم سینمایی "حس پنهان" برای جذابیت بخشیدن به قصه تکراری شکلگیری یک مثلث عشقی مولفه‌هایی را مورد توجه قرار داده که در کنار رویکرد تازه به شخصیت پردازی و طراحی اتفاقات می‌توانست اهمیت خاص خود را پیدا کند. اما تنها تکیه بر وجه تازه یافته حضور یک کاراکتر روانپریش، توانایی اداره کلیت فیلم را تا انتها ندارد.

"حس پنهان" اولین فیلم بلند سینمایی مصطفی رزاق کریمی و درباره زندگی یک زوج جوان است که با ورود یک دختر جوان دچار بحران‌هایی می‌شود. محمدرضا فروتن، مهتاب کرامتی، آتیلا پسیانی، شهره سلطانی، حامد بهداد، نیوشا ضیغمی و شیوا بلوریان بازیگران فیلم هستند. 

ابراهیم حاتمی‌کیا مشاور کارگردان، فریدون فرهودی بازنویس فیلمنامه و اصغر پورهاجریان طراح جلوه‌های ویژه این فیلم هستند که محصول مشترک دکافیلم و مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی است. "حس پنهان" در بخش فیلم‌های اول بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد و در بخش‌های بهترین فیلم اول و بازیگر نقش مکمل زن نامزد بود. این فیلم از چهارشنبه پنجم تیرماه در گروه سینمایی آزادی جایگزین "همخانه" شده است.  


|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در سه شنبه هجدهم تیر 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 به سادگي سكوت


 يادداشتي بر فيلم «به همين سادگي» ساخته رضا ميركريمي

آوازهاي سرزمين مادري ام

رضا ميركريمي در جديدترين فيلمش، روايت يك روز از زندگي شهري زني از طبقه متوسط جامعه را، دستمايه خود قرار داده است.تيتراژ زيباي «به همين سادگي» با دست خط بچه گانه اي، اثر «عباس كيارستمي» آغاز مي شود. بي ترديد نمايش زندگي روزمره زني با ويژگي هاي خاص و منحصر به فرد ايراني، كارچندان آساني نيست. بيشتر سكانس هاي فيلم، برايم يادآور «يك اتفاق ساده» «سهراب شهيد ثالث» بود. با همان سرسپردگي «محمد»، به شرايط و اوضاع ملال آور، ساده و روزمرگي محيطش. «طاهره» فيلم «به همين سادگي»، برايم «كوكب خانم» را به خاطر مي آورد. همان زني كه در كتاب فارسي دوم دبستان،

 

 

درباره اش مي خوانديم. با همان متانت زنانه، نظافت، صبوري و دقت مادرانه. در «به همين سادگي» با گونه اي خاص از يك اتفاق ساده، كه ممكن است براي بسياري از زنان جامعه رخ دهد مواجهيم. ملال و اندوه طاهره را با تمام وجودمان حس مي كنيم. همچنين فرسودگي اش را از تكرار انجام كارهاي كسالت بار روزانه، دلخوري اش از بي تفاوتي هاي امير (همسرش)، محدود شدنش در چهارديواري يك زندگي بي هيجان آن هم در شهري زنده و شلوغ اما سيماني. در طول يك روزي كه با طاهره همراه مي شويم، دوربين مدام در پي اوست. به گونه اي كه ما را در جريان دقيق جزئيات زندگي او قرار مي دهد، جزئياتي در حد بوئيدن لباس چرك هاي فرزندانش. بي شك پرداختي چنين دقيق و موشكافانه و توجه كارگردان به جزئيات زندگي طاهره، «به همين سادگي» را به زنانگي خاصي نزديك كرده و نوعي حس زنانه، در فيلم موج مي زند. به گونه اي كه ناخودآگاه در طول تماشاي فيلم، همراه طاهره مي شويم. لباس چرك هايش را جمع كرده و در ماشين لباس شويي مي ريزيم. با او خريدهايش را انجام مي دهيم. حتي بوي غذاهايش را دم به دم مي فهميم. «به همين سادگي» فيلم جزئيات و زندگي كه اصلا خود زندگي است، با اين تفاوت كه قرار نيست در فيلم هيچ اتفاقي بيفتد. چون بايد فقط يك روزمرگي دلپذير و دوست داشتني را، با طاهره سپري كنيم. تيتراژ آغازين فيلم، بسيار خلاقانه طراحي شده است. صداي ساييده شدن مداد روي كاغذ، موسيقي گوش نوازي را خلق كرده است. از همين تيتراژ زيبا، مي توان به اين نكته رسيد كه با فيلمي بي تكلف و ساده مواجهيم. بازي روان، زيرپوستي و باورپذير «هنگامه قاضياني» -طاهره- نيز اين تصور را عينيت مي بخشد كه مي شود روزمرگي يك زندگي را، به سادگي باور كرد و با آن ساخت. در برخي فيلم ها لحظاتي هست كه آدم را، به دنيايي پرت مي كند كه انگار ديرزماني است دوران شان سپري شده است. موقعيت هايي كه مدت هاست در حافظه كوتاه مدت مان، ديگر جايي ندارند. حكايت «به همين سادگي» نيز چنين است. آن جا كه زمزمه هاي زير لب طاهره يا نجوا كردن قطعه آواز تركي «ساري گلين»، دوراني را برايمان تداعي مي كند كه مادران مان، خسته از روزمرگي كار خانه، زير لب آواز زمزمه مي كردند. با تماشاي هفت تير بازي طاهره و پسرش خاطره هفت تير بازي ها و بلاهايي را كه بر سر جوجه ماشيني هاي بيچاره اي كه مي خريديم در ذهن مان دوباره جان مي گيرد. «طاهره» دلخور شدن مان را از كنجكاوي هاي دلسوزانه مادران مان به سبب كارهايي كه مي كرديم به خاطر مي آورد. چون هنوز هم از يادآوري ژست هاي بازيگوشانه اي كه براي بزرگ ترهايمان مي گرفتيم، لذتي سرخوشانه مي بريم.«به همين سادگي» بيش از آن كه سينما باشد، خود زندگي است. ميركريمي در اين فيلم، لحظات ناب يك زندگي روزمره، تكراري و كسالت بار را، به بهترين شكل ممكن به تصوير كشيده است. لحظات، دقايق و ثانيه ثانيه هايي كه دير مي گذرند و كند. اما همين ريتم كند، چنان وجدآور است كه گذشت زمان را، برايمان شيرين مي سازد. مگر مي توان زندگي را جز با همين سادگي ها، پاكي ها و مرور خاطرات تلخ و شيرين و آميختگي مدام آن ها، با گذشته هاي پرفراز و نشيب تاب آورد؟!

سكوت سرشار از ناگفته هاست

«به همين سادگي» فيلم صادقي است چرا كه با شعبده بازي، مخاطب را به سوي خود نمي كشاند. «ميركريمي» اين بار در كسوت يك كارگردان «ضد قصه»، تمامي بار فيلمش را بر دوش «هنگامه قاضياني» (طاهره) گذاشته است. اما همه چيز فيلم آن قدر ساده، بي پيرايه و بي آلايش است كه حس روزمرگي زندگي بسياري از زنان خانه دار را، به تماشاگرش القاء مي كند. هنگام تماشاي فيلم، بسياري از اتفاقات آن برايم آشنا بود. انگار بارها خانه «طاهره» را ديده بودم. آنجا كه پسرش حاضر نيست زرشك پلو بخورد يا احساس بزرگي مي كند، چرا كه مي خواهد براي خودش يخچال جدا داشته باشد. اگرچه دختر طاهره نمي تواند كوچك ترين كاري انجام دهد. اما مادر صبور و آرام است. اگر هم گاهي عصباني مي شود خودش پا پيش گذاشته و از دختر و پسرش عذرخواهي مي كند. انگار طاهره براي از خودگذشتن، آفريده شده است.«امير» -همسرش- نيز چندان آدم بدي نيست. نه به زنش خيانت كرده، نه پدر بدي است و نه بزهكار است. او هم يك آدم معمولي است كه البته بيش از حد، درگير كار خويش است. همين

 

 

غفلت نيز سبب شده، تا ناخواسته از طاهره فاصله بگيرد و كمتر، اوقاتش را با او سپري كند. افرادي كه طاهره با آن ها در ارتباط است، همگي به نوعي يا گذشته او هستند مثلا زن باردار همسايه كه از سوار شدن به آسانسور مي ترسد، چون نگران وضعيت كودكش است، يا مي توانند آينده طاهره باشند. به عنوان نمونه مرد همسايه اي كه به تنهايي زندگي مي كند يا دوست طاهره كه از همسرش جدا شده و خودش به تنهايي مغازه اي را مي گرداند. حتي همسايه بالايي شان كه دخترش دارد ازدواج مي كند اما مادر نگران است كه در آينده چه اتفاقي براي دخترش مي افتد. در سكانسي طاهره متوجه مي شود دخترش دارد جلوي آينه مي رقصد و براي خودش آهنگ مي خواند. نخست تعجب مي كند. اما تحت تاثير اين اتفاق، فراموش مي كند كه صداي ضبط صوت بلند است. از خاطر مي برد كه غذايش دارد سرد مي شود و بچه هاي همسايه، بايد به خانه هايشان بروند. سر و كله زدن با همسايه ها، دغدغه هاي شخصي، خريد كادوي سالگرد ازدواج و...، مجال فكر كردن را از طاهره مي گيرد.در سكانس نخست «به همين سادگي»، طاهره از روي پشت بام به افق هاي دور، چشم دوخته است. جايي كه او ايستاده با بند و گيره لباس و آنتن هاي ماهواره -سنت و مدرنيته- از هم جدا شده اند.طاهره حيران و سرگردان است زيرا نمي تواند پاسخ قانع كننده اي، در مورد هويت خودش بيابد. از طرفي شعر مي گويد و دوست دارد اثرش، به نام خودش در مجله چاپ شود، تا خود را تثبيت شده بداند. اما از سويي هم دلش مي خواهد دخترش را همچون خودش بار بياورد. تلاش دارد تا به او آشپزي بياموزد. حتي اگر اين تلاش، به بهاي بازيگوشي دخترش و سوختن بادمجان ها تمام شود. اما طاهره در نهايت براي رسيدن به خودش، به خاطرات مشتركش با امير پناه مي برد، چرا كه توانايي مقابله با شرايط بيرون از خانه را ندارد. «تسليم» و «سكوت» تنها گزينه اي است كه طاهره را به روزهاي بعد و بعدتر پيوند مي دهد.ميركريمي در «به همين سادگي» تلاش دارد با تماشاگر ارتباط متقابلي برقرار كند. اين نكته را مي شود از آماده كردن بيگودي هاي زن همسايه، از اين كه طاهره هنگام شستن ظرف ها و آشپزي، براي همسر مهندسش شعر هم مي گويد و... فهميد. برخلاف دخترش، پسر طاهره دوست ندارد مادرش او را به كلاس زبان ببرد. چرا كه مادرش روسري هاي رنگي سرش نمي كند. حتي به قول همسايه اش ابروهايش را هم برنمي دارد. چون زبان انگليسي هم بلد نيست منشي پدرش پاسخگوي پرسش هاي پسرش است. طاهره در شرايطي گرفتار آمده كه احساس ناتواني و عجز مي كند. با اين كه همه از او كمك مي خواهند و به او پناه مي آورند، اما خودش احساس درماندگي مي كند و نمي داند چگونه خود خودش را بيابد. همين نكته نيز، بر معصوميتش نزد تماشاگر مي افزايد. تلاش چندباره او براي گرفتن استخاره و حتي قرآن باز كردن براي نوعروس همسايه گواه اين ادعاست. در سكانسي از فيلم، طاهره را مي بينيم كه با چادري سپيد بر سر و تسبيحي در دست نشسته و به ديوار تكيه زده است. اما چهره مصممي براي برون رفت از شرايط موجود، در او نمي بينيم اين در حالي است كه زن همسايه او را «سپيدبخت» مي داند. اين دوگانگي كه آيا طاهره اين توان را دارد كه از اين روزمرگي  بگريزد يا به شرايط موجود تن مي سپارد، تنها تعليق «به همين سادگي» است.ميركريمي در «به همين سادگي»، با طفره رفتن آگاهانه از روايت داستاني و كلاسيك، به عمد قصد گريز از الگوهاي تكرارشونده سينماي نيمه جان امروز را دارد. سينمايي كه در مبتذل ترين شكل بي قيدي به هنر، روزگار سپري مي كند. بي شك اين نكته نيز امتياز كمي نيست كه بتوان به همين سادگي، از كنار آن گذشت!

حقيقت هميشه تلخ نيست

ميركريمي در دو فيلم پيشين خود -«اينجا چراغي روشن است» و «خيلي دور خيلي نزديك»- دلبستگي اش به بيان دغدغه هاي فلسفي، در قالب ايمان مذهبي را نشان داده است. اما در «به همين سادگي» اين علاقه را كنار گذاشته تا دغدغه هاي جديدش را به نمايش بگذارد. قهرمان فيلم «به همين سادگي»، تنهاي تنهاست. شلوغي هاي پيرامونش نيز آزادي هاي ذهني اش را، از او گرفته است. «طاهره» به اين بن بست رسيده كه ديگر، به خودش تعلق ندارد. روزمرگي زندگي نيز هر لحظه، او را از خودش مي گيرد. همين ايده هاست كه «به همين سادگي» را، در زمره آثاري قرار مي دهد كه تلاش دارد با واقع نگري هنري، فرصت بيان دغدغه هاي جديد را فراهم كند. اين بازنمايي واقعيت كه دوربين روي دست هم به خوبي به كمك آن آمده است، اين مجال را به كارگردان مي دهد كه راوي خوب اين دغدغه ها البته وراي پيچيدگي هاي مضموني، روايي، زماني و مكاني باشد. «طاهره» در پايان درمي يابد كه در اعتراض به وضعيت موجود و براي گريز از آن، فقط و فقط سكوت كند و خويشتن داري. «به همين سادگي» بر آن چه هر روز در

 

گوشه و كنار زندگي روزمره آدم ها رخ مي دهد اما به چشم و احساس نمي آيد، تاكيد مي كند. به همين سبب تصويرتراژدي روحي زن نيمه مدرن «به همين سادگي»، ملموس و باورپذير از كار درآمده است. آنچه نگاه ميركريمي به ريزه كاري هاي يك زندگي تكراري را عمق مي بخشد موشكافي، توجه به جزئيات، پرداخت سينمايي لحظات زندگي و پرهيز هوشمندانه اش از «قضاوت» است. او داوري را به عهده تماشاگر مي گذارد. بي ترديد پرداختن به زندگي زنان طبقه متوسط جامعه ايراني، كه از نوعي بي توجهي و تكرار رنج مي برند و گاه احساس بيهودگي مي كنند دستمايه اي ظريف و حساس است. مضموني كه نمي توان آن را در قالب اثري سينمايي آن هم به دور از گزند «شعارزدگي» و «كليشه گرايي» بيان كرد. اما ميركريمي به خوبي و به دور از آفت هايي چون «كليشه»و «شعار»، حرفش را به خوبي و سادگي مي زند تا در دل تماشاگرش جا خوش كند. «به همين سادگي» با به كارگيري نماهاي غيرپيچيده، استفاده هوشمندانه  از بازي، كادر، صدا و تاكيد بر عناصر يك زندگي شهري اما تكراري و بازي هاي باورپذير، يك جريان ساكن را در دل دارد.همين سكون و ايستايي نيز شيريني خاصي، به فيلم داده است. طعمي دلچسب كه با مزمزه كردنش مي توان از آن لذت برد. مي شود با «طاهره» به افق هاي دور چشم دوخت و با تمام وجود در سكوت و تنهايي دلنشينش شريك شد. به همين سادگي!

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 فیلمی که وامدار واقعیت نیست
نگاهی به فیلم روز سوم
"روز سوم" محمدحسین لطیفی بیش از آنکه برخاسته از شناسنامه دفاع مقدس ایران و مسائل خاص برآمده از آن باشد، فیلمی است که می‌توان آن را تعبیری عام از جنگ و نه متکی بر واقعه مستند حصر خرمشهر دانست.

 لطیفی فیلمسازی است که پس از تجربه عرصه‌های مختلف و متنوع در سینما و تلویزیون برای نوعی ادای دین به دفاع مقدس سراغ ایده‌ای مستند در زمان حصر خرمشهر رفت. ایده‌ای که به عنوان استارت اولیه می‌توانسته موقعیت شاخص برای دراماتیزه کردن واقعیت فراهم کند و همه اهمیت آن در همین حد است: مدفون شدن دختری در باغچه برای در امان ماندن از دست سربازان عراقی.

مهدی سجاده‌چی فیلمنامه‌نویسی مستقل و در حوزه دفاع مقدس صاحب تجربه است و مجموعه "خاک سرخ" هم برگرفته از قصه اولیه "لیلا و جنگ" او بوده است. سجاده‌چی با پرداخت و بسط این ایده و درک نیازی که رئالیسم به دراماتیزه شدن دارد، تلاش کرده با طراحی موقعیت‌های نمایشی و مقاطع داستانی خاص، شخصیت‌پردازی، خلق کاراکترهای فرعی و مکمل و ... به تعبیر خود به درام نزدیک شود.

فیلم در روزهای حصر خرمشهر و نابسامانی شهر و مردمان آن با خطی فرعی آغاز می‌شود. معرفی کوتاه برادر (رضا) که از ازدواج با دخترعمو شانه خالی کرده و این گونه است که با رفتن پسرعمو (بروز ارجمند) سراغ رضا (پوریا پورسرخ) مخاطب هم به نوعی همراه وی به قلب روزهای دفاع این شهر می‌رود و ... رضا و سمیره (باران کوثری) معرفی می‌شوند.

از آنجا که ایده مدفون کردن دختر زیر خاک ایده اولیه و هسته مرکزی فیلم است، به نظر می‌آید تلاش نویسنده برای دراماتیزه کردن آن باید مهمتر از وجوه دیگر نمود پیدا کند، به خصوص که باورپذیری آن در کلیت فیلم موجب همذات‌پنداری مخاطب با چنین موقعیتی است. به این مفهوم که واقعاً باید همه راهها به گونه‌ای به بن‌بست برسد و مدفون شدن سمیره زیر خاک تنها و تنها گزینه ممکن و البته انتحاری در موقعیت حاضر در نظر گرفته شود.

اما آنچه در فیلم "روز سوم" برجسته می‌شود، چنین پرداخت و ناگزیری به همراه ندارد. واقعیت این است که مدفون کردن سمیره در خاک باغچه تنها گزینه ممکن در موقعیت چیده شده نیست و نویسنده نتوانسته همه راههای دیگر را به بن‌بست بکشاند. اولین و ساده‌ترین راه برای انتقال خواهری که پایش شکسته از روی دیوار این است که برادرش او را کول و از روی دیوار عبور  کند تا با هم فرار کنند.

درست است که این گزینه را محدودیت‌های سینمای ایران باطل می‌کند، ولی کار نویسنده در چنین موقعیتی مهم جلوه می‌کند تا از محدودیت در جهت خلاقیت استفاده کند و باورپذیری موقعیت چیده شده را با ابزار تخیل و ایده‌پردازی بالا ببرد. در صورتی که مواردی چون ورزیدگی رضا و امکانی که می‌تواند برای به دوش کشیدن خواهر داشته باشد این وجه را پررنگ و البته بزرگتر می‌کند.

در چنین موقعیتی با توجه به اینکه ایده مورد استفاده قابلیت تعابیر و تفاسیر فرامتنی و نمادین را دارد، نوع پرداخت نویسنده از مولفه‌های مستعد برای نمادینه شدن اهمیتی ویژه پیدا می‌کند. به عنوان مثال سمیره و مدفون شدن او زیر خاک و ... قابلیت این را دارد که او به عنوان نمادی از مام وطن برجسته و در عین رعایت اصول رئالیسم موقعیتی، مایه‌های مفهومی فیلم پررنگ شود.

اما در کلیت فیلم اثری از این پرداخت نمادین یا رویکرد به مفاهیم عمیق زیرلایه وجود ندارد و این گونه است که در فیلمی که از ابتدا چنین قراری با مخاطب نگذاشته تا او را به جور دیگر دیدن عادت دهد، به یکباره نمی‌توان به حاشیه رفتن دفاع، محاصره شهر، بیرون راندن دشمن و ... را منطقی تعبیر کرد. آن هم به این دلیل که بسیج شدن رضا، پسرعمو و دوستانش برای نجات دادن سمیره کنشی نمادین است که عین دفاع از مام وطن و شهر و میهن تلقی می‌شود.

واقعیت این است که جنس قصه‌گویی و پرداخت چنین قصه‌هایی روش و شیوه خاص می‌طلبد که با این رویکرد مسلماً فرق دارد. اگر به واقع نام جهان‌آرا، نام شهر خرمشهر و چند نشانه سطحی دیگر را از فیلم بگیریم، دفاع مقدس در کدام بخش فیلم "روز سوم" حضور دارد؟ در تعقیب و گریز فرمانده عراقی با گروه نجات‌دهندگان سمیره که او را روی دست می‌برند؟ این موقعیت و پرداخت آن که بیش از هر چیز یادآور فیلم‌های کماندویی بدون شناسنامه است!

لهجه جنوبی رضا و سمیره و رفقایشان قرار است شناسنامه به جنگ بدهد که در بخش‌هایی راکورد آن حفظ نمی‌شود. یا حضور شخصیت‌هایی با قومیت و خاستگاههای مختلف؟ کاراکتری برای لودگی و تلطیف فضا و موقعیت، یکی نماینده قشر تحصیلکرده و کاراکتری ... اینها نمایندگان اقشار مختلف حاضر در جنگ ما هستند و هویت تاریخی ما؟ به علاوه این بخش بیش از هر چیز به فضا و شخصیت‌پردازی مشابه "خاک سرخ" بازمی‌گردد که با مشترک بودن نویسنده به نظر اجتناب‌ناپذیر می‌آید.

"روز سوم" می‌توانست بخشی از نادیده‌های دفاع مقدس را برجسته کند، در حد و اندازه یک فیلم نه کمتر نه  بیشتر. مخاطب هم انتظار ندارد آئینه تمام‌نمای جنگ هشت ساله ایران و عراق یا حتی همه حجم وقایع حصر خرمشهر را در یک فیلم ببیند. ولی واقعیت این است که همان انتظار متعارف مخاطب هم جواب نمی‌گیرد و فیلم در بازنمایی همان زاویه کوچک که ادعای آن را دارد ناقص عمل می‌کند.

فیلم سینمایی "روز سوم" به کارگردانی محمدحسین لطیفی بر مبنای فیلمنامه‌ای از مهدی سجاده‌چی ساعت 22 روز پنجشنبه دوم خرداد از برنامه سینمایک پخش شد. این فیلم محصول 1385 است و داستان آن در 1359 در آخرین روزهای مقاومت در بخش غربی خرمشهر روی می‌دهد. در حالی که مردم در حال مقامت هستند، سمیره خواهر رضا در حلقه دشمن می‌ماند و رضا و همرزمانش تلاش می‌کنند او را از چنگال دشمن رها کنند.

پوریا پورسرخ، باران کوثری، حامد بهداد، برزو ارجمند، مجید یاسر و مهدی صبایی بازیگران "روز سوم" هستند که در بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر در 12 رشته نامزد جایزه بود و جوایز بهترین فیلم، کارگردانی، بازیگر زن نقش اول و طراحی صحنه و لباس را برد. لطیفی سازنده فیلم‌های "عینک دودی"، "دختر ایرونی"، "خوابگاه دختران" و "توفیق اجباری" است.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در جمعه سوم خرداد 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 یک کمدی رمانتیک مستقل
نگاهی به فیلم "همخانه"
فیلم سینمایی "همخانه" ساخته مهرداد فرید که بر اکران سینماهاست یک کمدی رمانتیک درباره همجواری اجباری یک دختر و پسر جوان و تأثیرپذیری آنهاست که با وجود مستعد بودن به مخاطب خود باج نمی‌دهد.

 فرید در دومین فیلم سینمایی‌اش تلاش کرده در عین وامداری به تعریف خاص خود از سینما که به  تعریفی تازه از سینمای مستقل پهلو می‌زند، رویکردی تازه به جذب مخاطب داشته باشد که به عنوان یکی از وزنه‌های تعیین کننده در گردش چرخ اقتصاد سینمای ایران مطرح است.

مهرداد فرید پس از سال‌ها سابقه کار مطبوعاتی و ساخت چند فیلم کوتاه به دیدگاهی ویژه به دنیای سینمای حرفه‌ای روی آورد و حاصل این تجربیات و نگاه خاص، فیلم مهجور "آرامش در میان مردگان" شد که با توجه به فضا و حال و هوای تقارن مرگ و زندگی و دغدغه‌هایی خاص که مخاطب پسند نبود، نتوانست در گیشه موفق ظاهر شود.

فیلم هر چند از حضور بازیگران حرفه‌ای تئاتر بهره می‌برد، ولی این وجه در کنار نگاه حرفه‌ای حاکم نتوانست کار را به عنوان یک اثر مستقل حرفه‌ای در ذهن همان اندک مخاطب هم ماندگار کند و این گونه است که فیلم دوم فرید را می‌توان به منزله شروع دوباره او برای تثبیت جایگاه حرفه‌ای یک فیلمساز در سینمای مستقل قلمداد کرد.

مروری بر روند شکل گیری دیدگاه فرید که با فیلم "همخانه" برجسته شده از جایی اهمیت پیدا می‌کند که او هر چند در فیلم اولش از مولفه‌های مخاطب پسند برای باج دادن به تماشاگر پرهیز کرد، در فیلم دومش گامهایی هوشمندانه به سوی مخاطب برداشت ولی همچنان زاویه دید خاص خود را حفظ کرد و به مخاطب باج نداد.

این ویژگی می‌تواند در وجوه مختلف فیلم مورد تحلیل و ارزیابی قرار بگیرد. در اولین گام ایده اولیه فیلم "همخانه" به نوعی موقعیتی حساس و جسورانه را محور قرار می‌دهد که قابلیت بدل شدن به اثری با نگاه گیشه‌ای صرف و البته فروش میلیاردی را دارد؛ یعنی موقعیت همجواری اجباری یک دختر و پسر جوان که مخاطرات خاص خود را به همراه دارد.

اما این موقعیت با اینکه استعداد سقوط به ورطه سطحی‌نگری را دارد، در پرداخت نمودی قابل قبول پیدا کرده و در عین حالی که مخاطب را مد نظر دارد، از حرکت بر نقاط حساس کاذب می‌پرهیزد. اینگونه است که برخلاف انتظار مخاطب عادت کرده به فیلم‌های گیشه‌ای موقعیت‌های دراماتیک طراحی شده یکی پس از دیگری جای هم را می‌گیرند بدون آنکه بیش از کارکردشان استفاده شوند.

فیلم "همخانه"‌ یک کمدی رمانتیک لطیف درباره همجواری است که دو جنس مخالف را دچار تغییراتی در دیدگاه و نقطه نظراتشان نسبت به یکدیگر می‌کند. مهسا (بیتا سحرخیز) و جمشید (علیرضا اشکان) به عنوان نماینده قشر دانشجوی جوان، با توجه به مقدمات چیده شده و بر اساس نیاز دراماتیک اولیه وارد یک رابطه اجباری می‌شوند.

در فیلم به نیاز دراماتیک مهسا به عنوان قهرمان اصلی (اولیه) بیشتر پرداخت شده و چگونگی رسیدن او به تصمیم عجیب پیدا کردن یک شوهر قلابی یک روزه، به تفصیل پرداخته می‌شود تا موتور فیلم روشن و حرکت بر مسیر طراحی شده آغاز شود. مهسا به جهت محروم شدن از خوابگاه و اجبار برای ماندن در تهران، مجبور می‌شود به شرایط فخری خانم (مریم بوبانی) برای اجاره کردن خانه‌اش تن دهد که این پیش شرط متأهل بودن اوست.

پذیرش اولیه این شرط هم به جهت موقعیت ناگزیزی مهسا و هم به دلیل ضرب الاجل فخری خانم برای سفر به خارج، می‌تواند در دنیای فیلم منطق خاص خود را پیدا کند و شرایط به گونه‌ای چیده می‌شود که فیلم با انتخاب قالب کمدی رسیدن به این مقطع را به شکل نمایشی پی  می‌گیرد. به این ترتیب پیشنهاد مهسا با تمرکز بر واکنش افرادی که مقابلش قرار می‌گیرند،‌ ترسیم شده و نهایتاً این خود جمشید است که به عنوان آخرین گزینه پیشقدم می‌شود.

همانطور که اشاره شد هر چند انگیزه اولیه جمشید به وضوع و بسط انگیزه مهسا پرداخت نمی‌شود ولی در ادامه با تمرکز بر رابطه دو نفره آنها در خانه می‌توان نیاز اولیه او را برای ورود به این رابطه به ظاهر عقیم حدس زد. در ادامه پرداخت دراماتیک و کمیک فیلم، بر هم خوردن ثبات اولیه را که با رفتن فخری خانم به سفر پدید آمده، قابل پیش بینی می‌کند.

بازگشت صاحبخانه تمهیدی است که پیشبرنده ماجرا در بخش میانی است و همان همجواری اجباری را واجد تم باز شناخت یکدیگر می‌کند. در این بخش هر چند موقعیت‌های مستعد برای حرکت بر خطوط قرمز کاذب و حساس فراوان است ولی فیلمساز تلاش کرده حرکتی آرام و با طمأنینه بر مسیر آنها انجام دهد و اگر هم همراهی مخاطب را می‌گیرد به واسطه حرکت بر حساسیت‌های کاذب نباشد.

این وجه موجب شده آشفتگی‌های جمشید که شب هنگام به بهانه‌های مختلف می‌خواهد با مهسا حرف بزند، پرداختی متعادل و کمرنگ داشته باشد و بیرون زدن او به مثابه انفجاری تلقی شود که در نوع خود باز هم با طمأنینه ترسیم شده است. لوکیشن پارک و مواجهه با مواد فروش (ارژنگ امیرفضلی) و زن خیابانی (عسل بدیعی) نیز به مثابه ایستگاهی تلقی می‌شود که رئالیسم گزنده موقعیت را با تکیه بر قالب کمدی واجد امتیاز می‌کند.

دروغ‌های مکرر مهسا و جمشید در بخش میانی نیز همه در این قالب مفهوم پیدا می‌کنند و از جایی به بعد وقتی جمشید بدون در خطر بودن موقعیتش تنها به خاطر حفظ موقعیت مهسا پنهان کاری می‌کند، مقدمات تأثیرپذیری آن دو از هم بنا نهاده می‌شود. به عنوان مثال موقعیتی که فخری خانم برای آشتی دادن آنها می‌خواهد روی هم را ببوسند و این درخواست با مخالفت شدید مهسا و جمشید روبرو می‌شود که هر کدام به نحوی می‌خواهند از موقعیت فرار کنند، از دیگر کدهای این تأثیرپذیری است.

یکی از نقاط امتیاز فیلم "همخانه" مانور حساب شده در موقعیت‌های میانی طراحی شده و خروج به موقع از آنهاست. از نمونه‌های بارز این پرداخت چگونگی طراحی پایان فیلم و رسیدن به سرانجامی تأثیرگذار و البته غیر قابل پیش بینی است. حضور پدر مهسا (اکبر عبدی) درست در بزنگاهی اتفاق می‌افتد که به نظر می‌آید فیلم در آستانه در جا زدن در موقعیت میانی است و نگرانی بابت چگونگی بستن پرونده فیلم وجود دارد.

جالب اینکه با توجه به موقعیت‌های کمیک طراحی شده برای این ورود ناگهانی، قرار نیست به شیوه‌ای سهل انگارانه پایانی خوش شکل بگیرد که موجب فاصله گرفتن از رئالیسم موجود شود. حضور پدر خیلی سریع موجب لو رفتن آخرین دروغ مهسا می‌شود و هنگامی که موبایل جمشید در کمد به صدا در می‌آید، آه از نهاد مخاطبی که در حال گذران موقعیت به شوخی و خنده بوده، بلند می‌شود.

سکانس دادگاه هر چند تلخی و گزندگی واقعیت موجود را مانند یک سیلی به پرداخت رمانتیک فیلم وارد می‌کند ولی از آنجا که به سکانسی نمادین و برجسته ختم می‌شود، حائز اهمیت است. در عین حالیکه این بخش انتقادات کمرنگ فیلم را که تا این بخش بیشتر در زیر لایه بوده به سطح می‌آورد و گزندگی خاص را به مخاطب انتقال می‌دهد.

رد و بدل شدن عکس ازدواج قلابی بین مهسا و جمشید در حالیکه هر کدام عکس دیگری را نگه می‌دارد آنهم پشت میله‌های زندان، بهترین پایانی است که می‌توان برای این قصه در نظر گرفت. پایانی که در عین حال تلخی رئالیسم و شیرینی رمانتیزم را به همراه داشته و وجهی دوگانه دارد.

فیلم "همخانه" از وجه انتخاب بازیگران هم از انتظار عمومی مخاطب فاصله گرفته و با انتخاب جسورانه قرار دادن دو بازیگر جوان و تازه کار در نقش‌های اول و همچنین استفاده از بازیگران حرفه‌ای و برجسته در نقش‌های غیر کلیشه ای (مانند اکبر عبدی در نقش پدر جنوبی و مریم بوبانی در نقش صاحبخانه پولدار و فضول)، نگاه مستقل خود را به وجوه دیگر فیلم تعمیم می‌دهد.

"همخانه" دومین فیلم مهرداد فرید پس از فیلم مهجور "آرامش در میان مردگان" است که سال 84 ساخته شد و سال گذشته هم به اکران عمومی درآمد. داستان فیلم درباره مهسا دانشجو ترم آخر شهرستانی است که به خاطر نمره نیاوردن در یک درس ناچار است یک ترم دیگر در تهران بماند و به فکر جایی دیگر برای اقامت باشد.

بیتا سحرخیز، اکبر عبدی، مجید مشیری، عسل بدیعی، مریم بوبانی و ارژنگ امیرفضلی بازیگران این فیلم هستند که محسن نامجو برای آن آهنگسازی کرده و بایرام فضلی هم مدیر فیلمبرداری آن بوده است. "همخانه" از چهارشنبه 25 اردیبهشت در گروه سینمایی آزادی اکران شده است.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 راجر ابرت، منتقد سينما: مگر مي شود اين فيلم را دوست نداشت؟

مترجم-احمد صبريان
 
«راجر ابرت» از منتقدان صاحب نام و سرشناس سينماي جهان است. وي كه عضو كانون منتقدان بين المللي فيلم آمريكاست، در نوشته ها و يادداشت هايي كه بر فيلم ها مي نويسد، گاه چنان با صراحت و جسارت از آنها حمايت يا اثر را نفي مي كند كه سبب خشم بسياري از كارگردانان و تهيه كنندگان مي شود. نوشته ها و نقدهاي «ابرت»، در جريان توليد وپروسه فيلم هاي هاليوود بسيار تاثيرگذار است تا بدان حد كه مي تواند ميزان فروش اين آثار را مشخص و معين كند. بيشتر علاقه مندان سينما در آمريكا و بيشتر كشورهاي جهان، تا بدان جا به نوشته هاي وي و يادداشت هايش بر فيلم هاي روي پرده، اعتماد دارند كه بيشتر اوقات ملاك تماشاي يك فيلم را نقدهاي وي مي دانند. حتي مديران جشنواره هاي خارجي گاه از «راجر ابرت» به عنوان داور، در بسياري از محافل سينمايي دعوت مي كنند. به جرأت مي توان «ابرت» را، يكي از جريان سازترين منتقدان سينماي امروز جهان دانست. جالب اين جاست كه بسياري از كارگردانان و تهيه كنندگان هاليوود، گاه از وي مي خواهند براي فروش بيشتر آثارشان، درباره آن ها نقد يا يادداشت بنويسد. اما او همواره از اين كار پرهيز كرده و از بيان حقيقت به هر بهايي هيچ پروايي ندارد. وي در گفت وگو با مجله تخصصي- سينمايي «فيلم ريويو»، از نكاتي ناگفته درباره فيلم «پدرخوانده»، سخن به ميان آورده است.

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

هرچه سن آدم بالاتر مي رود، بدعنق تر و بداخلاق تر مي شود. مثلا نمي تواند بعضي چيزها را تحمل كند يا حتي برخي غذاها را، درست هضم كند. در بدترين وجهش، آدم ها را اصلاح ناشدني مي داند.

 

 

 

به جرأت مي توان گفت آدم هايي هستند كه نظرشان درباره «موسيقي فيلم» محدود به جمله اي مي شود كه از قضا اين روزها، آن را زياد مي شنويم: (موسيقي فيلم هرگز جايگاه شايسته اي نداشته و ندارد.) يا آدم هايي كه كتاب نمي خوانند يا برخي كه فيلم «پدرخوانده» را، جزو بهترين آثار تاريخ سينما نمي دانند. اين تفكر به واقع جاي تاسف بسيار دارد. آدم هرگز نمي تواند با چنين افرادي، يك دوستي همراه با صميميت و صداقت برقرار كند. من براي اثبات اين حقيقت آشكار، كه «پدرخوانده» فيلمي جامع و كامل است، دلايل بسياري دارم. اين فيلم، نه فقط اوج هنرنمايي يك كارگردان، بلكه نقطه عطف گروه بسياري از هنرمندان آن است. «فرانسيس فورد كاپولا» (كارگردان فيلم) آن قدر سخت كوش بود كه پذيرفت در ازاي دويست هزار دلار، ساخت اين پروژه را، كه همه نسبت به آن نااميد بودند برعهده گيرد.
او نخبه ترين استعدادهاي سينماي آمريكا و جهان را گردهم آورد و از هر كدامشان كاري در سطح عالي گرفت. به راستي چطور مي شود تصور كرد كسي كه سينما را دوست دارد، فيلم «پدرخوانده» را دوست نداشته باشد؟ اصلا مگر مي شود اين فيلم را دوست نداشت؟ چگونه مي شود دلبسته فيلمي نباشيم كه با وجود مخالفت هاي احمقانه استوديو «پارامونت»، چنين كامل و بي نقص ساخته شده است. «پارامونت» «كاپولا»ي بي نام و نشان آن زمان را، پيش از اين كه كتاب «ماريو پوزو» به اثري پرفروش تبديل شود، استخدام كرده بود. هرچند بي درنگ هم از اين انتخاب پشيمان شد. اما پشيماني ديگر سودي نداشت. تهيه كنندگان براي اين كه «پدرخوانده» به سرانجام نرسد، سر هر مسئله كوچكي با «كاپولا» بحث و جدل مي كردند. حتي در مورد اين كه: «مگر او مي تواند سر يك اسب واقعي را در رختخواب بازيگر بگذارد؟» اگرچه كاپولا ثابت كرد كه مي تواند و حرفش را نيز به كرسي نشاند.
مسئولان پارامونت حتي هنگام انتخاب «براندو» به كاپولا گفتند: «مارلون براندو ديگر تمام شده و به آخر خط رسيده است. فراموشش كن.» آن ها اصرار داشتند كه كاپولا با اندك تغييري در فيلم نامه، «رايان اونيل» يا «رابرت ردفورد» را، در نقش «دون كورلئونه» جايگزين «براندو» كند. (تصورش را بكنيد اگر اين اتفاق مي افتاد چه فاجعه اي مي شد!) آن ها حتي «آل پاچينو» را قبول نداشتند و به «كاپولا» اصرار مي كردند كه «مارتين شين» يا «جيمز كان» را جايگزين او كند. در حقيقت آن ها با حضور هر بازيگر ديگري در فيلم، به جز «آل پاچينو» موافق بودند -فكرش را بكنيد چقدر كوته فكر و بي انصاف بودند- «پارامونت» حتي كاپولا را مورد سرزنش و شماتت قرار مي داد كه چرا خواهر كاپولا -تاليا شاير- در فيلم ايفاي نقش دارد. يا چرا پدرش -كارمينه كاپولا- در اجراي موسيقي «پدرخوانده» مشاركت دارد. اما خوشبختانه «كاپولا» برخلاف نظر مسئولان استوديو «پارامونت»، موفق شد يك فيلم هاليوودي اما به سبك و شيوه كارگرداني خودش بسازد. او مدام به كارمندان استوديو مي گفت: «خواهش مي كنم دست از سرم برداريد و رهايم كنيد. كاري به كارم نداشته باشيد.» وقتي فكر مي كنم «كاپولا» براي ساخت فيلم «پدرخوانده»، هيچ ترسي به خودش راه نداد و تمام تهديدها را به جان خريد، برايم شمايل يك قهرمان را مي يابد.

 

 

 

 

ترس... بله ترس. ماهيت انسان با ترس عجين شده و آميخته است. اين دومين نكته مهم «پدرخوانده» است. خانواده «دون كورلئونه» هرگز وحشت زده نمي شوند. آن ها از هيچ چيز و هيچ كس نمي ترسند. نه از مرد صاحب اسب كه نمي خواهد «جاني فونتن» در فيلم نقشي داشته باشد، نه از «دون» هاي سرسپرده مافيا و نه از هيچ شخص ديگري. اگر يادتان باشد در فيلم «پدرخوانده»، صحنه اي هست كه در آن، مامور كفن و دفن، با حالتي رقت انگيز اعصاب «مارلون براندو» را متشنج و دگرگون مي كند. «براندو» به او مي گويد: «اگر قدري محترمانه رفتار مي كردي در آن صورت دشمنان تو دشمنان من هم بودند.»در اين صحنه براندو به جسارت به او مي گويد: «آن وقت همه از تو مي ترسيدند.» هنگامي كه شما به عنوان تماشاگر، اين ديالوگ ها را مي شنويد، خودتان خوب مي دانيد كه كدام شخصيت هستيد يا دوست داشتيد جاي كدام يك از آن ها باشيد. خونسردي «آل پاچينو» انگار حكم نوعي فشارسنج را، براي فيلم هاي «پدرخوانده» دارد. اين خونسردي و آرامش، بيش از هر چيز در اين نكته متجلي مي شود كه «پاچينو» يك قهرمان جنگ است. در «پدرخوانده» صحنه اي هست كه شاهد رفتار توأم با خونسردي «آل پاچينو»، در بيمارستان هستيم. سكانسي كه دستش را، چنان زير لباسش مي گيرد كه انگار مسلح است. او به «انزو» مي گويد: «نترس همه چيز روبه راه مي شود.» اما اين بي باكي و شهامت، به تدريج تغيير ماهيت مي دهد. در پايان همين ترس نداشتن از هيچ چيز و هيچ كس، سبب مي شود «پاچينو» تمامي اشياء و آدم هاي اطراف خود را، ويران و نابود كند. او ديگر از هيچ چيز نمي ترسد، حتي از تنها ماندن. در پايان هم اين «مايكل كورلئونه» است كه به زيبايي هرچه تمام «تنها»ست. «آل پاچينو» با بازي درخشان و غافلگيركننده اش در «پدرخوانده»، توانست بر قله بازيگري ايستاده و آن را فتح كند. به ويژه آنجا كه مي گويد: «تو برادر بزرگتر مني و من دوستت دارم. اما ديگر هرگز عليه خانواده موضع نگير...» واقعا درباره يكي از درخشان ترين و هراس انگيزترين بازي هاي تاريخ سينما جز اين چه مي توان گفت؟! «جيمز كان» در فيلم «پدرخوانده»، نقش «ساني» را دارد. جالب است بدانيد او چنان در قالب اين نقش فرو رفته بود كه سال ها بعد، هنگامي كه در دادگاهي نام او به ميان آمد رئيس دادگاه با صدايي زمخت گفت: «مگر تو جلوي اتاقك عوارض كشته نشدي؟» همه حاضران دادگاه از اين اتفاق و از فرط خنده روده بر شدند. «رابرت دووال» (تام) هم در اين فيلم، يكي از بهترين بازي هايش را به نمايش مي گذارد. «تاليا شاير» -كاني- و جان كازال -فردو- هم در حد خود، درخشان اند. «مارلون براندو» و «رابرت دنيرو» هم بي شك بي نظيرند. «ريچارد كاتلان» -كلمنز- و «استرلينگ هايدن» -مك كلاسكي- نيز بازي هاي قابل تاملي از خود ارائه داده اند. موسيقي دلنشين، موزون و زيباي «نينوروتا»، به خوبي در ذهن ها نقش بسته و جاودانه شده است. «پدرخوانده»، با يك ميهماني خانوادگي آغاز مي شود. يك مراسم عروسي سيسيلي دوست داشتني، شاد و سرشار از نور و خنده.

 

 

 

«پدرخوانده ٣» هم با يك ميهماني خانوادگي آغاز مي شود اما با يك نماز عشاء رباني و فضايي دلگير و همراه با تلخي، با دسته نوازندگاني كه بلد نيستند، هيچ يك از آهنگ هاي قديمي را درست بنوازند.«پدرخوانده» به لحاظ تكنيكي و ساختار فوق العاده است. دكورها، طراحي صحنه و لباس ها، بازي ها، لحن روايي فيلم، نورپردازي، تدوين، موسيقي و... همه عالي اند. من ديگر چه بايد بگويم جز اين كه مگر مي شود اين فيلم را دوست نداشت؟

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 تصاويري از خيانت در سينما

 

خيانت دستمايه ازلي و ابدي درام‌نويسان همه دوران‌ها بوده است. در ادبيات نمايشي باستان و كلاسيك به وفور از اين مفهوم استفاده شده و طبيعي است كه سينما به عنوان هنر هفتم، چنين دستمايه غني و پركششي را از دست ندهد. وجه گناه‌آلود خيانت و پنهان‌كاري ماهوي كه از درونش مي‌آيد، به آن پيچيدگي رازآميزي مي‌دهد كه هر نويسنده و كارگرداني را براي نزديك شدن به آن وسوسه مي‌كند. از سوي ديگر، خيانت يك پديده عيني و واقعي است كه هركس در زندگي خود با شكل يا اشكالي از آن مواجه شده است و به همين دليل، مخاطبان سينما هم تماشاي آن در قالب داستان‌هاي متفاوت را دوست دارند. تماشاي خيانت بر پرده سينما نوعي حس مازوخيستي است؛ همه دوست دارند رنج ناشي از ديدن اين موقعيت ضداخلاق و پيامدهاي - عموماً- تراژيك آن را بر خود هموار كنند.

خيانت رابطه‌اي مستقيم با مفاهيم هم‌ارز يا متضاد دارد؛ با عشق، نفرت، حسد، دسيسه و... البته جنايت. دلايل بسيار ديگري هم وجود دارد كه باعث شده حافظه تصويري ما سرشار از موقعيت‌هاي مختلفي باشد كه فيلمسازان با استفاده از خيانت ساخته‌اند. مروري بر برخي از فيلم‌هاي شاخص سينماي ايران و جهان براي يادآوري خالي از لطف نيست.

 

 شوكران؛ خيانت و جاه‌طلبي

 

«بهروز افخمي» در كامل‌ترين فيلم كارنامه‌اش، ماجراي درگيري يك مرد با جاه‌طلبي و ارتقاي موقعيت شغلي را با رابطه مخفيانه‌اش با يك زن امروزي پيوند مي‌زند. محمود به دور از چشم خانواده‌اش سيما را به عقد موقت خود درمي‌آورد. رابطه اين دو، تا زماني كه سيما باردار مي‌شود مشكلي ندارد. اما وقتي اين اتفاق مي‌افتد، محمود كه يك مدير دولتي است و نمي‌تواند حضور سيما را توجيه كند، به رابطه پايان مي‌دهد. سيما به قصد كشتن خود به خانه محمود مي‌رود. اما منصرف مي‌شود و در برگشت طي يك تصادف كشته مي‌شود. كارگردان نحوه مرگ او را به تماشاگر نشان نمي‌دهد و تنها واكنش محمود پس از ديدن جنازه سيما در يك نماي طولاني تاثيرگذار روي پرده نقش مي‌بندد. اين راز هرچند براي اطرافيان محمود افشا نمي‌شود، اما احتمالاً او قرباني اصلي است كه بايد يك‌تنه بار اين راز را به دوش بكشد.

 

 شام آخر؛ خيانت و همخوني

 

مهين مشرقي، زن ميانسال روشنفكر، اسير احساس دانشجوي جوانش به خود مي‌شود. دختر مهين دلبسته پسر است، اما وقتي پسر بر عشق خود به مهين پافشاري مي‌كند، او تسليم مي‌شود و تاوان اين عشق نامتعارف، كشته شدن هردو به دست دختر است كه از اين اتفاق به جنون رسيده.

تمام تلاش «فريدون جيراني» در «شام آخر» تاكيد بر انتخاب مهين مشرقي است؛ كه بايد ميان احساس دروني و عرف بيروني، يكي را انتخاب كند. اما سرنوشت تراژيكي كه او براي سه رأس مثلث عشقي فيلم رقم مي‌زند، نشان مي‌دهد انتخاب مهين به جز پاسخ به درونش، خيانت به تنها فرزندش هم هست و او قيمت اين خيانت را با مرگ مي‌دهد.

 

 چهارشنبه‌سوري؛ خيانت و مصلحت

 

صريح‌ترين فيلم اين سال‌ها كه درونمايه اصلي‌اش خيانت است. اينجا ديگر خيانت در سطوح زيرين داستان قرار نگرفته، بلكه موضوع فيلم را تشكيل مي‌دهد. «اصغر فرهادي» در سومين فيلم بلند خود نشان مي‌دهد كه چگونه خيانت با تمام تنش و كشمكشي كه ايجاد مي‌كند، مي‌تواند به عنوان يك واقعيت تلخ پذيرفته شود. به همين دليل «چهارشنبه‌سوري» واقع‌گراترين فيلمي است كه در ايران با اين موضوع ساخته شده است.

در طول فيلم، زن به شوهرش مظنون است و به همين دليل رابطه اين زوج سرشار از تنش است. تعليق اصلي آن است كه آيا واقعاً خيانتي در كار هست؟ در دقايق پاياني مشخص مي‌شود كه مرد به همسرش خيانت مي كند. اما تصويري كه كارگردان از زن دوم و رابطه او با مرد تصوير مي‌كند، به محكوميت مطلق مرد نمي‌انجامد. در پايان فيلم، سوءظن همچنان وجود دارد، اما زن اول مي‌پذيرد كه به خاطر فرزند كوچك شان، بماند و زندگي ادامه مي‌يابد. البته فرجام كار به شكل تلويحي نمايش داده مي‌شود و اين عدم قطعيت، يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي فيلم است.

 

 خسارت؛ خيانت و هوس

 

آخرين فيلم «لويي مال» كارگردان مشهور فرانسوي، يكي از غريب‌ترين و پيچيده‌ترين فيلم‌هايي است كه با موضوع خيانت ساخته شده. فيلم به رابطه يك سياستمدار بلند‌پايه (جرمي آيرونز) با زن جواني (ژوليت بينوش) كه قرار است با پسرش ازدواج كند، مي‌پردازد. شكل‌گيري اين رابطه در اولين برخورد اين دو اتفاق مي‌افتد و مبنايش هوس است. اما لويي مال نشان مي‌دهد هوس مي‌تواند چه قيمت هنگفتي داشته باشد؛ در پايان، پسر سياستمدار به شكل تصادفي متوجه رابطه مي‌شود و از سر حيرت از ارتفاع سقوط مي‌كند و كشته مي‌شود. سياستمدار همه چيزش را از دست مي‌دهد و در كنج انزوا به گذشته فكر مي‌كند.

 

 بي‌وفا؛ خيانت و تصادف

 

«آدرين لين» در اين فيلم تاثيرگذار (كه به نوعي بازسازي فيلم «زن بي‌وفا» ساخته «كلود شابرول» است) رابطه زني ميانسال و سربه‌راه با جواني كوچك‌تر از او را روايت مي‌كند. نكته قابل توجه درباره فيلم آن است كه زن بر اثر يك تصادف وارد اين رابطه مي‌شود. شوهر او وقتي متوجه مي‌شود، پسر جوان را مي‌كشد و به اتفاق همسرش مي‌كوشند راز اين قتل را سربه‌مهر نگه دارند. آن ها موفق مي‌شوند، اما زن به اين فكر مي‌كند كه وقتي براي اولين بار به خانه جوان رفته بود، اگر مقابل در خانه، تاكسي صدا مي‌زد، هيچ كدام از اتفاق‌ها رخ نمي‌داد.

 

 چشمان تمام بسته؛ خيانت و فراموشي

 

آخرين فيلم «استنلي كوبريك» داستان مردي است كه از خيانت همسرش در گذشته، باخبر مي‌شود و اسير اين وسوسه است كه با خيانت انتقام بگيرد. اين وسوسه او را وارد يك شبكه مخفي از اشراف مي‌كند كه در يك آيين عجيب شركت مي‌كنند و افشاي هويت مرد در اين آيين كه هويت همه شركت‌كنندگان پشت ماسك‌ها مخفي است، او را تا مرز كشته شدن پيش مي‌برد. مرد به شكل معجزه آسايي از خطر مرگ نجات مي‌يابد. او نزد همسرش به وسوسه خود اعتراف مي‌كند و هر دو به اين نتيجه مي‌رسند كه براي در كنار هم ماندن، گذشته را فراموش كنند.

 

 پستچي هميشه دوبار زنگ مي‌زند؛ خيانت و حسرت

 

خلافكار خرده‌پايي (جك نيكلسون) براي پنهان كردن هويت واقعي خود، به عنوان كارگر در يك رستوران جاده‌اي مشغول به كار مي‌شود. رابطه او با همسر صاحب رستوران (جسيكا لنگ) از هوس آغاز و به نوعي عشق تبديل مي‌شود. آن ها تصميم مي‌گيرند شوهر زن را بكشند و ازدواج كنند. وقتي پس از يك بار تلاش بي‌نتيجه، موفق مي‌شوند نقشه خود را عملي كنند، به دام قانون مي‌افتند. در جريان دادرسي، وكيل مدافع زيرك، آن دو را نجات مي‌دهد و آن ها براي آغاز يك زندگي آرام به خانه باز مي‌گردند. در اولين گردش پس از پايان كشمكش‌ها و در اولين گردش با اتومبيل، زن بر اثر يك حادثه احمقانه كشته مي‌شود و فيلم با نماي گريه نيكلسون بر بالين زن به پايان مي‌رسد.

 

 پيشنهاد بي‌شرمانه؛ خيانت و اجبار

 

آدرين لين اين فيلم را در سال 1993 ساخت و خيلي زود به يك «فيلم كالت» تبديل شد. دايانا و ديويد زوج جواني هستند كه زندگي شاد و عاشقانه‌اي را آغاز كرده‌اند. آن ها بر اثر بحران اقتصادي دچار خسارت مي‌شوند و به لاس‌وگاس مي‌روند تا شايد در قمار بتوانند خسارت را جبران كنند، اما در عوض همه چيزشان را از دست مي‌دهند. بر اثر اتفاق با جان گيج ميليونر (با بازي رابرت ردفورد) آشنا مي‌شوند. او پيشنهاد مي‌كند در ازاي يك ميليون دلار، يك شب را با دايانا بگذراند. آن ها مي‌پذيرند، اما با وجود انتخاب آگاهانه و جبران خسارت مالي، رابطه‌شان ويران مي‌شود.

 

 نزديك‌تر؛ خيانت و تنوع

 

اين فيلم «مايك نيكولز» كه در سال 2004 به نمايش درآمد، بازتاب‌هاي ضد و نقيضي داشت؛ عده‌اي آن را فيلمي مهم و پيچيده معرفي كردند و عده‌اي ديگر، فيلم را مشمئز كننده خواندند. فيلم درباره دو زوج جوان است كه ظاهراً هيچ تناسبي با يكديگر ندارند. بر حسب اتفاق هر يك از مردها (با بازي كلايو اوون و جود لا) با همراه طرف مقابل طرح دوستي مي‌ريزند و روابط پيچيده‌اي ميان آن ها به وجود مي‌آيد. در پايان، هرچند زوج‌ها به زندگي مشترك ادامه مي‌دهند، اما تنوع‌طلبي اين چهار نفر، روابط خصوصي‌شان را دگرگون كرده است.

 

 از خط خارج شده؛ خيانت و توطئه

 

چارلز يك كارمند سربه‌راه از طبقه متوسط، در مترو با لوسيندا آشنا مي‌شود و به تدريج در خارج از خانه با او قرار ملاقات مي‌گذارد. در اولين ديدار خصوصي در يك متل، لاروش، يك تبهكار فرانسوي به آن ها حمله مي‌كند و پس از زخمي كردن چارلز، به لوسيندا تجاوز مي‌كند. به تدريج چارلز متوجه مي‌شود كه در دل يك دسيسه از پيش طراحي شده قرار گرفته كه هدف اصلي آن اخاذي از او به خاطر خيانتش است. در پايان، هرچند راز او افشا نمي‌شود، اما همه چيز با جنايت و خونريزي به پايان مي‌رسد.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 سقوط باشکوه یک ضدقهرمان
نگاهی به فیلم "نشانی از شر"
فیلم سینمایی "نشانی از شر" ساخته اورسن ولز روایت تقابل همیشگی خیر و شر است که چیدمانی باشکوه را برای سقوط ضدقهرمانی تنها و سرخورده تدارک می‌بیند.

 ولز در فیلم "نشانی از شر" مولفه‌های مشترک و موفق مجموعه آثار خود را کنار یکدیگر قرار داده تا خالق اثری باشد که در عین وامداری به سینمای نوآور خاص خودش، قدمی رو به جلو در کارنامه این فیلمساز نابغه محسوب شود.

ولز این بار هم با حضور خود در نقش کاراکتری جاه‌طلب که دورانش بسر رسیده و رو به زوال است در کنار ساختارشکنی در مولفه‌های کارگردانی و همچنین کنار هم قرار دادن ترکیبی غریب از بازیگران برجسته سینما، همچنان تصویر خود را به عنوان سینماگری جاه‌طلب و تجربه‌گرا تثبیت و بیش از هر چیز تعلق خود را به نسلی رو به زوال از فیلمسازان برجسته می‌کند.

موقعیت محوری در "نشانی از شر"‌ با ورود یک غریبه تازه‌وارد به شهری مرزی تأمین می‌شود. موقعیتی آشنا که با ظرائفی پرداخت شده و تصویر بازرس ویژه مواد مخدر مکزیکی (وارگاس) را در تقابل با کارآگاه قدیمی (ولز) قرار می‌دهد. این دو شخصیت در واقع نماد قانونمندی و فساد در میان مأموران پلیس هستند که در نهایت به تصویری از تقابل خیر و شر می‌انجامد.

نگاه ولز به عنوان فیلمساز به وارگاس (چارلتن هستن) و رقیبش سیاه و سفید و برآمده از تضادی کلیشه‌ای نیست و از همین وجه است که می‌توان این موقعیت را در فیلم واجد تازگی در زمان خود دانست. وارگاس هر چند تصویری ایده‌آل از مأموران قانونمند است و انتخاب هستن به عنوان بازیگر این نقش بر این وجه صحه می‌گذارد،‌ ولی در ادامه پرداختی ظریف او را از تخت شدن نجات می‌دهد.

وجوهی چون موضعگیری متعادل فیلم در قبال درگیری بیش از حد وارگاس با کار و وظیفه که باعث می‌شود از زندگی  همسرش غافل شده و در ماه عسل ازدواجشان او را در موقعیتی خطرناک قرار دهد یکی از این پرداخت‌های جزئی است. این  پرداخت چهره تخت وارگاس را تعدیل می‌کند و او را در جایگاه نقد شدن قرار می‌دهد، در عین اینکه سرتاسر فیلم ستایشنامه‌ای برای قانونمندی اوست که تاوانی تلخ به همراه دارد.

در مورد شخصیت پلیس فاسد که خود ولز ایفا می‌کند نیز این پرداخت جزئی به گونه‌ای دیگر از سیاه شدن محض او جلوگیری و تصویر رو به زوال او را از میان همه مخاطراتی که در گذشته داشته تا حدی تعدیل می‌کند. قتل مشکوک همسرش در گذشته در حالی که که او نتوانسته مدارک کافی برای گیر افتادن قاتل پیدا کند، به عنوان گرهی از گذشته این شخصیت را همراهی می‌کند و این وجه در زمان حال با شمایل پای لنگ او، موکد می‌شود.

این نکته کلیدی در واقع یکی از انگیزه‌های درونی این پلیس فاسد برای وارد شدن به منطقه ممنوع و معامله با خلافکاران برای پرونده سازی است. وجهی که او را مجاز می‌دارد به گونه‌ای مدرک جرم را برای گیر افتادن خلافکاران فراهم کند تا به زعم خود هیچ گناهکاری از چنگال قانون فرار نکند.

در واقع این تز شخصیت که او را به عنوان یک فاعل مجاز به دستکاری در واقعیت می‌کند، در آثاری چون "جنایت و مکافات" داستایوسکی هم نمود داشته که شخصیت اصلی رمان؛ راسکونیکف را در جایگاه برقرار کننده عدالت قرار می‌دهد. در واقع  کاراکتر ولز در فیلم "نشانی ..." از لحاظ ایدئولوژی وامدار این شخصیت مورد بحث است.

همانطور که اشاره شد در کنار تقابل این دو شخصیت، تفکر و ایدئولوژی آنها، فیلم وامدار تم مشترک برخی آثار موفق ولز چه در کارگردانی و چه در نقش آفرینی است. در واقع شخصیت پلیس فاسد "نشانی ..."  به نوعی بسیار شبیه به شخصیت‌هایی است که ولز در "همشهری کین" و "مرد سوم" ایفا کرده است.

شخصیت‌هایی که با تکیه بر جاه‌طلبی و به واسطه انگیزه‌ها و ایدئولوژی خاص به اوج رسیده و حالا در سراشیبی قرار گرفته‌اند. هر کدام از این فیلم‌ها از نگاهی دیگر می‌توانند تصویر چگونگی رسیدن این کاراکترها از اوج قدرت به حضیض ذلت محسوب شوند. شخصیت‌هایی تنها و سرخورده که پذیرای سررسیدن دوران خود نیستند و یک مبارزه منفی و پوچ را در پیش می‌گیرند که در واقعیت چیدمانی ناآگاهانه برای سقوطی باشکوه است.

از دیگر وجوهی که این سه فیلم را در یک گروه خاص مورد توجه قرار می‌دهد،‌ سیاه و سفید بودن آنها و همچنین فیلمبرداری خاص و تصاویری است که به مولفه‌های آشنا سینمای نوآر پهلو می‌زند و شخصیت‌های سیاه و منفی را در محور یک روایت مورد توجه قرار داده و با مولفه‌های تصویری به وجوه نمادین کار دامن می‌زند.

"نشانی از شر" طبق روال آشنا ولز در آثارش برای پیگیران و علاقمندان کدهایی جهت خاص شدن دارد که هنوز هم با همان مولفه‌ها مورد توجه قرار می‌گیرد. اگر "همشهری کین" به جهت ساختارشکنی در روایت و انتخاب چند راوی برای شکل گرفتن تصویر نهایی چارلز فاستر کین بهره برد و هنوز هم این ساختار روایی به عنوان اولین در نوع خود مطرح می‌شود، "نشانی از شر" نیز واجد همین وجوه و اولین‌ها به شکلی دیگر است.

نما / سکانس سه دقیقه‌ای ابتدای فیلم که ترکیبی غریب از کاربرد نماهایی در اندازه‌های مختلف است، یکی از این وجوه است که به گونه‌ای سینمایی شخصیت‌های درگیر در داستان را معرفی می‌کند. همچنین سکانس پنج دقیقه‌ای در بخش میانی فیلم که مثلث شخصیت‌های پلیس قانونمند، پلیس فاسد و رئیس تبهکاران را در مرکز توجه قرار می‌دهد یکی دیگر از نمونه‌های شاخص برای مخاطبانی است که به دنبال ویژگی‌های منحصر به فرد در آثار ولز هستند.

ولز در "نشانی از شر" به واسطه محوریت تقابل خیر و شر، از پررنگ‌نمایی چهره فاسد پلیس ابایی ندارد و از رفتن به دل خلق صحنه‌های سیاه پرهیز نکرده است. یکی از این سکانس‌ها جایی است که یک عده خلافکار و معتاد به اتاق همسر وارگاس (جانت لی) وارد شده و او را در محاصره قرار می‌دهند تا وادار به استعمال مواد مخدر شود. سکانسی که پلیس فاسد برای لو نرفتن خود اقدام به قتل رئیس خلافکاران می‌کند نیز از همین نمونه‌هاست که زاویه‌های خاص و نورپردازی به وجه سیاه آن دامن می‌زند.

ولز از مستعدترین و تحسین‌شده‌ترین چهره‌های سینما و "همشهری کین" او از دید بسیاری از منتقدان بهترین فیلم تاریخ سینماست. نوعی دسته‌بندی در سینمای جهان که فیلم‌ها را به دو دسته قبل و بعد از "همشهری کین" تقسیم می کند، نمونه‌ای از تأثیرگذاری این فیلمساز نابغه بر سینمایی است که همواره وامدار اوست.

فیلم سینمایی "نشانی از شر" ساخته تحسین‌شده اورسن ولز پنجشنبه 19 اردیبهشت در قالب برنامه سینما روی آنتن رفت. این فیلم آمریکایی را ولز سال 1958 بر مبنای فیلمنامه خودش و رمان "نشان شر" ویت مسترسن ساخت. هنری منسینی موسیقی متن "نشانی از شر" را خلق کرد و ولز، هستن، جانت لی، مارلنه دیتریش و آکیم تامیروف در این فیلم سیاه و سفید بازی کردند.

داستان فیلم درباره مایک وارگاس بازرس ویژه مواد مخدر دولت مکزیک است که همراه همسرش سوزان به شهری در مرز آمریکا و مکزیک می‌آید. همزمان با ورود این دو، بر اثر انفجار خودرو مردی کشته می‌شود. از فیلم "نشانی از شر" به عنوان یکی از آخرین نمونه‌های فیلم نوآر در سال‌های 1940 و 1950 یاد می‌شود.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 اتفاقي كه تكرار نشد

نگاهي به كارنامه سينمايي سيروس الوند

در ميان كارگردانان صاحب نام سينماي ايران، «سيروس الوند» جايگاه خاص خود را دارد. وي در كارنامه سينمايي اش ساخت آثار بسياري را به ثبت رسانده است. الوند به سبب سبك ويژه خود، در بيشتر فيلم هايش «عشق هاي نافرجام»، «كلاهبرداري»، «پيامدهاي تلخ جابه جايي هاي طبقاتي و اجتماعي» و «تغيير هويت آدم ها» را، به تصوير كشيده است. با مرور و بررسي فراز و نشيب كارنامه وي مي توان گفت، اگرچه وي در بيشتر آثارش، تسلط و چيره دستي خود را بر مديوم سينما نشان داده اما در مقايسه با هم نسلان خويش، نتوانسته جايگاه درخور و شايسته خود را بيابد. نوعي سرگرداني، توجه به استقبال گيشه، با جريان روز پيش رفتن و شتاب زدگي در ساخت آثارش، نشانگر اين حقيقت است كه او فيلم مي سازد، تا فقط حضورش را در سينما اعلام كند. درخشان ترين نقطه و قله اوج فيلم سازي او فيلم «يك بار براي هميشه» است. فيلمي كه به سبب «وسواس در كارگرداني»، «ساختار سنجيده» و «داستان پرفراز و نشيب» نگرش منتقدان و تماشاگران را نسبت به الوند تغيير داد. از آن پس بود كه از وي به عنوان كارگرداني نام مي بردند كه مسيري جديد را پيش گرفته و آينده اي روشن را پيش رو دارد. اما متاسفانه به رغم تلاش فراوان وي براي حفظ اين جايگاه، به دلايل مختلف و البته ذوق زدگي بيش از حد، ديگر نتوانست فيلمي درحد و اندازه نامش بر پرده سينما بياورد. اگرچه هر بار خودش پيش از اكران فيلم جديدش، آن را با «يك بار براي هميشه» مقايسه مي كند. اما اكنون همه منتقدان و تماشاگران به خوبي دريافته اند كه «يك بار براي هميشه »در كارنامه الوند اتفاقي بود كه ديگرتكرار نخواهد شد. وي هم اكنون «زن دوم» را بر پرده سينماهاي كشور دارد.«سيروس الوند» فعاليت سينمايي خود را سال ١٣٥٠ با نگارش فيلم نامه «ميعادگاه خشم»، به كارگرداني «سعيد مطلبي» آغاز كرد. پس از آن نيز تا هنگام ورود به عرصه كارگرداني، چهارده فيلم نامه براي فيلم سازان ديگر نوشت. فيلم هاي «فرياد زير آب»، «شب آفتابي» و «نفس بريده»، حاصل فيلم سازي وي در سينماي پيش از انقلاب -سال هاي ٥٦ و ٥٧- هستند. الوند در اين آثار با بهره گرفتن از مضامين رايج آن سال ها و حضور بازيگران چهره آن دوران، نگاهي تلخ و گاه عميق، به موقعيت قهرماناني داشت كه از طبقه فرودست جامعه بودند اما سهم بيشتري از سرنوشت خود مي خواستند. وي فيلم «ريشه در خون» را با فيلم نامه اي از «محمد ديهيمي»، به عنوان نخستين اثرش پس از انقلاب جلوي دوربين برد. فيلمي بر محور مضامين رايج آن دوران كه درباره مبارزات سياسي مردم با رژيم ستمشاهي بود. داستان اين فيلم جابه جايي كيف اسناد يك مبارز انقلابي و ضد قانون كاپيتولاسيون بود. فرامرز قريبيان، اكبر زنجانپور و جهانگير الماسي بازيگران «ريشه در خون» بودند. بازيگراني كه در دهه شصت، عرصه مناسبي براي پيوند ميان سينما و تئاتر يافته بودند. الوند فيلم «آوار» را در سال ٦٤ ساخت. زنده ياد هادي اسلامي ،جمشيد مشايخي، فرامرز قريبيان، مجيد مظفري، محبوبه بيات و... از بازيگراني بودند كه در اين فيلم نقش آفريني كردند. اثري كه مضمون آن بر محور تقسيم ارث و دارايي هاي يك پدر، در روزهاي پاياني عمرش متمركز بود و به نوعي به آسيب شناسي «حرص و طمع» مي پرداخت.وقوع هم زمان زلزله با مرگ پدر نيز شرايطي فراهم مي كند كه خانواده، نزديكي به مرگ را تجربه كند و به اصل خود بازگردد.«محموله» ششمين فيلمي بود كه الوند را، پشت دوربين كارگرداني كشاند. فيلمي درباره كشمكش چند نفر، براي تصاحب ميراث كهن و فرهنگي كشف شده از زير خاك. انتخاب مقطع پيش ازانقلاب براي روايت داستان موجب شد، وي افراد مختلف اجتماع را وارد اين بازي، براي تصاحب ميراث كهن كند. در اين ميان وي قهرمان اين فيلم را، به عنوان نمونه افرادي كه حضور كم رنگ در جامعه داشتند برجسته كرد. الوند در «محموله» از حضور بازيگران سرشناسي چون جهانگير الماسي، حبيب اسماعيلي و... بهره برد. وي در سال ٦٧ فيلم «شب حادثه» را، جلوي دوربين برد. فيلم به حادثه تصادفي مي پردازد كه راننده خاطي با فرار از صحنه جرم، مورد تعقيب يك ناشناس قرار مي گيرد كه مدعي است فرزندش در اين تصادف كشته شده است. بيژن امكانيان، پرويز پورحسيني، سوگند رحماني و گوهر خيرانديش، ازجمله بازيگران اين فيلم هستند. سال ٧٠ پس از سه سال وقفه، الوند فيلم هاي «برخورد» و «يك بار براي هميشه» را ساخت. فيلم نامه «برخورد» را «كامبوزيا پرتوي» نوشت و مضمون آن مانند «شب حادثه» متاثر از يك حادثه تصادف محوري بود. رخدادي كه سبب برخورد چند خانواده و پيوند ميان آنان مي شود. احمد نجفي، فرزانه كابلي، سيروس ابراهيم زاده و حسن جوهرچي، در اين فيلم حضور دارند. «يك بار براي هميشه» با فيلم نامه اي از خود الوند، بدل به نقطه عطف كارنامه كارگرداني وي تا به امروز شد. فيلم به بازگويي داستان زندگي يك نقاش ساختمان مي پردازد كه قصد مهاجرت به ژاپن را دارد. وي تصميم دارد براي رفتن به اين سفر از همسرش جدا شود. اما بارداري زن مشكلاتي را براي او پيش مي آورد. حضور گرم «خسرو شكيبايي» و «فاطمه معتمدآريا»، در نقش زوج اصلي فيلم، داستان ساده و روان فيلم را عمق بخشيده است. با كارگرداني «يك بار براي هميشه» و استقبال منتقدان و تماشاگران، الوند تا مدت ها دچار مشكل پسندي و وسواس در انتخاب كار بعدي اش شد. ولي با وجود اين سخت گيري و وسواس، اين نقطه عطف هرگز در كارنامه وي تكرار نشد. الوند حتي در فيلم «مزاحم»، سكانس كليدي فيلم «يك بار براي هميشه» را، با حضور دوباره «خسرو شكيبايي» و «ميترا حجار» بازسازي كرد. اين فيلم از يازدهمين جشنواره فيلم فجر، سيمرغ بهترين كارگرداني و بهترين بازيگر نقش اول زن را براي فاطمه معتمدآريا، كسب كرد. «چهره» فيلم بعدي الوند با حضور «ابوالفضل پورعرب» و «عاطفه رضوي» يادآور حضور درخشان آن ها در فيلم «نرگس» رخشان بني اعتماد بود كه نشانگر تلاش كارگردان براي بهره گرفتن از مضمون «تغيير هويت»، براي جذابيت بخشيدن به فيلم است. وي در اين فيلم به شيوه كلاهبرداري رايج آن زمان مي پردازد. سعيد پورصميمي، گوهر خيرانديش و سيروس ابراهيم زاده از ديگر بازيگران فيلم «چهره» بودند ،اثري كه با نگاهي يك جانبه به آسيب شناسي ازدواج در خانواده هاي سرمايه دار مي پردازد. الوند دو فيلم «هتل كارتن» و «ساغر» را، در سال هاي ٧٥ و ٧٦ جلوي دوربين برد. «هتل كارتن» با بازي «احمد نجفي» و «بيتا فرهي» به بازگشت يك پدر پس از سال ها براي ديدن پسرش مي پردازد.
وي براي يافتن پسرش مجبور به همراهي با همسر سابقش مي شود.در اين سفر، پدر به تعبيري تازه از «عشق»، «فرزند» و «وطن» مي رسد.الوند در فيلم «ساغر» نيز با بازي «امين تارخ» و «فريماه فرجامي» به زندگي زني مي پردازد كه پس از عمل جراحي، هويت زني را كسب مي كند كه مغزش به او پيوند خورده است. با وجود آن كه مضمون كشمكش بين هويت دو زن، جذابيتي خاص داشت اما «ساغر» نتوانست موفقيتي را چه در گيشه و چه نزد منتقدان براي الوند به همراه داشته باشد. به همين سبب به فيلمي مهجور در كارنامه وي بدل شد. «دست هاي آلوده» آخرين فيلم الوند در دهه هفتاد است. فيلمي كه ادامه دهنده تم «كلاهبرداري» و «تغيير هويت» در آثار اوست. «عشق هاي نافرجام» و «پيامدهاي تلخ ميل به جهش طبقاتي» از ديگر مفاهيمي هستند كه در اين فيلم، مورد توجه كارگردان قرار گرفته است.حضور زوج «هديه تهراني» و «ابوالفضل پورعرب» و بازيگران جواني چون «امين حيايي»، «عسل بديعي»، «حديث فولادوند» و «نيما فلاح»، سبب شد فيلم گيشه خوبي را تجربه كند اما نزد منتقدان چندان جايگاهي نيافت. فيلم هاي «مزاحم» و «برگ برنده» سال هاي ٨٠ و ٨٢ جلوي دوربين الوند رفتند. «مزاحم» جذابيت خود را، از موضوعش -كه درباره زندگي خصوصي يك بازيگر سينما بود- مي گيرد. اگرچه نقش اين بازيگر را «خسرو شكيبايي» بازي مي كند اما تصويري كه از اين ادعا بر ذهن مخاطب مي ماند، چيزي فراتر از داستان هاي مشابه در نشريات زرد نيست. از طرفي استفاده از فلاش بك در پايان فيلم و ارائه حجم عظيمي از اطلاعات، از اين طريق، روايت «مزاحم» را چندپاره مي كند. «برگ برنده» نيز با همان تم آشنا و تكراري «كلاهبرداري» و «تغيير هويت» به شكل گيري رابطه ميان يك كلاهبردار و دختري از طبقه فرودست جامعه مي پردازد كه البته اين فيلم هم مشكل چندپارگي در روايت را دارد. بازي اغراق آميز «باران كوثري» هم از ديگر مشكلات «برگ برنده» است.سال ٨٣ الوند با فيلم «رستگاري در هشت و بيست دقيقه» موضوعي جسورانه را دست مايه كار خود قرار مي دهد. وي در اين فيلم، به رابطه ميان يك جوان بسيجي و مومن و يك زن خياباني مي پردازد. «رستگاري در هشت و بيست دقيقه» با نگاهي سياه به «نظام سرمايه داري»، «فساد» و «قدرت»، تضاد ميان اين زن و مرد را به جامعه هم بسط مي دهد و با ارائه تصويري از آدم هاي اطراف آن ها، سياهي را نه در بطن موقعيت زن، به عنوان نمادي از ارتباط با طبقه سرمايه دار، به تصوير مي كشد.الوند سال ٨٤ با فيلم «تله» به سينما مي آيد، موضوع جسورانه فيلم، طراحي يك بازي از سوي يك زن براي آزمودن وفاداري همسرش است. اما متاسفانه به سبب «شخصيت پردازي سطحي» و «علاقه كارگردان به جلو بودن از مخاطب» جذابيت پنهان خود را از دست مي دهد. الوند در «تله» به نوعي مي خواهد روي خطوط قرمز حركت كند اما نمي تواند در اين مسير، حركت متعادلي داشته باشد. «زن دوم» جديدترين فيلم الوند كه هم اكنون بر پرده سينماهاي كشور مي باشد، براساس داستاني از «فرشته طائرپور» ساخته شده است.به گفته خود كارگردان اين فيلم «ملودرامي مردانه» است. وي در اين فيلم داستان زندگي عاشقانه مهتاب - با بازي نيكي كريمي- را روايت مي كند كه با شنيدن خبري به بحران كشيده مي شود. «زن دوم» داستان آدم هايي است كه از گذشته اي فراموش شده پا به ماجرايي مي گذارند و تعاريفي متفاوت از «عشق» و «صداقت» را با خود همراه مي آورند. «محمدرضا فروتن»، «نيكي كريمي»، «آناهيتا نعمتي»، «امير آقايي»، «سحر زكريا» و «مهتاج نجومي» بازيگران «زن دوم» هستند.«سيروس الوند» به عنوان يكي از كارگردانان نسل اول سينما، متاسفانه به سبب شرايطي كه خودش آن ها را حاصل شرايط اجتماع مي داند، نتوانسته است در كارنامه پرشمارش، آثاري را به ثبت برساند كه در حافظه تاريخي سينما ماندگار شود. اين نكته نيز جز نگراني و تاسف از سوي منتقدان و تماشاگران آثار الوند چيز ديگري به همراه ندارد.

|+| نوشته شده توسط احمد صبریان در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
 
بالا