داستانکوتاه
نويسنده:ايتالو كالوينو
مترجم:احمد صبريان
همان طور ایستاده بودم و نگاه شان می کردم. نیمه شب بود. خیابان ها هم تا دل تان بخواهد خلوت. داشتند با دستگیره در مغازه ای، ورمی رفتند. زور می زدند تا آن را بشکنند. اما انگار در مغازه، خیلی محکم بسته شده بود. هرچه تلاش می کردند، به بن بست می خوردند.
یکی شان رفت سمت انتهای کوچه. دیگر ندیدمش. هم چون روحی ناپدید شد. هنوز داشتم حرکات آن ها را، برای باز کردن در مغازه نگاه می کردم. ناگهان همان که ناپدید شده بود، با یک اهرم آهنی برگشت همه شان در تاریکی شب، آن را زیر در گذاشتند تا شاید بتوانند آن را بالا ببرند. اما باز هم بی نتیجه بود. انگار در به پاشنه چسبیده بود.
من اتفاقی روبه روی آن ها ایستاده بودم. راستی! اصلا آن جا چکار داشتم؟ هنوز داشتم با خودم فکر می کردم که دیدم دارم به آن ها، در باز کردن در مغازه کمک می کنم. زیر اهرم را گرفته بودم. در میان خودشان برایم جا باز کردند. هیچ کدام شان هماهنگ کار نمی کردند. بلند فریاد زدم: بالاتر! کمی بالاتر!

مردك كنار دستي با آرنجش به من کوبید.
- ساکت باش احمق! مگر می خواهی تمام عالم و آدم، صدای مان را بشنوند؟
سرم را تکان داده و وانمود کردم که متوجه بلندی صدایم نبوده ام. همه مان در حالی که عرق از سر و روی مان سرازیر بود، تلاش می کردیم تا در را، آن قدر بالا بکشیم که بتوان از زیرش داخل مغازه شد. داشتیم موفق می شدیم. لبخندی از رضایت بر لب های مان نشست. خوشحال بودم که به کمک من توانسته بودند، موفق شوند. به نوبت از زیر در به دشواری و با خزیدن، وارد مغازه شدیم. در همان تاریکی که چشم چشم را نمی دید، کیسه ای به دستم دادند.
- زودباش! بازش کن. دارد دیر می شود. دیگر کار تمام است.
چند نفری هم وسایلی را که با خود از گوشه و کنار مغازه می آوردند، داخل کیسه جا می دادند. هنوز می خواستم بپرسم که آن وسایل چیست که یکی شان گفت:
- کافی است! الان است که سر و کله این پلیس ها پیدا شود. بجنبید! موفق شدیم ما واقعا آدم های شجاعی هستیم.
داشتم شجاعتم را زیر لب، ستایش می کردم. می دانید! نخستین باری بود که در دل تاریکی ماجراجویی می کردم. داشتم با خودم می گفتم که... یکی شان گفت:
- ساکت باش! این قدر سر و صدا نکن. انگار صدای پا می آید. مگر نمی شنوی؟
- نه مطمئن باشید آن ها نیستند. خیال تان راحت آن ها الان دارند در خواب رویا می بینند.
اما راستش خودم هم ترسیده بودم، گوش هایم را تیز کردم. انگار صدای پایی را شنیدم اما به روی خودم نیاوردم.
- نه! به شما اطمینان می دهم که این صدای پای آن پلیس های لعنتی نیست. شما اشتباه می کنید.
یکی شان در حالی که مرا سرزنش می کرد، با حالتی تحقیرآمیز نگاهم کرد و گفت:
- تو چقدر ساده ای هالو! درست زمانی که انتظارشان را نداری، سر و کله شان پیدا می شود.
سرم را به علامت تایید تکان دادم و گفتم:
- این آدم ها را، باید سینه دیوار گذاشت و با یک تیر خلاص شان کرد.
پلیس ها را می گفتم. همه شان پس از یک در گوشی گروهی، از من خواستند که بروم بیرون و سر پیچ کوچه را نگاه کنم تا ببینم پلیس ها دارند می آیند یا نیستند. من هم رفتم سرپیچ کوچه. آن ها را دیدم. به دیوار تکیه زده و آهسته آهسته، به سمت مغازه خیز برمی داشتند. رفتم کنارشان. همان طور ایستادم. کناردستی ام گفت:
- گوش کنید! صدا از آنجاست. نزدیک آن مغازه.
نگاه شان کردم. داشتند مغازه را، با انگشت به یکدیگر نشان می دادند. یکی شان که به نظر سردسته شان می آمد گفت:
- ساکت باشید! سرتان را بدزدید! اگر ما را ببینند فرار می کنند.
- چه خوب می شود اگر موفق شویم بدون آن که بفهمند محاصره شان کنیم. خیلی خنده دار است. مثل موش در تله می افتند.
من هم همراه شان شدم. نفس هایمان را در سینه حبس کرده بودیم. برای آن که صدای پایمان را نشنوند، با نوک پا راه می رفتیم. باز هم نمی دانم چرا با آن ها همراه شده بودم. اتفاقی مقابل من سبز شده بودند. باورم نمی شد تا دقایقی پیش من هم در مغازه بودم. خنده ام گرفت. ناگهان یکی شان گفت:
- خاطرتان جمع باشد! دیگر نمی توانند از دست ما فرار کنند.
- آره. من هم با تو موافقم سر بزنگاه گیرشان می اندازیم. ناگهان بی آن که بخواهم گفتم:
- بچه ها وقتش است، برویم کلک شان را بکنیم.
یکی از آن ها زیر لب گفت:
- بی شرف ها! دارند مغازه را خالی می کنند، دزدهای پست فطرت!
من هم در حالی که عصبانی شده بودم با هیجان گفتم:
- راست می گویی ها! واقعا آدم های رذل و پستی هستند.
تا آمدم به خودم بجنبم، مرا پیش تر فرستادند تا داخل مغازه را نگاه کنم. وارد آن جا شدم. ناگهان یکی شان کیسه ای را روی کولم گذاشت و گفت:
- حالا دیگر نمی توانند گیرمان بیندازند. خاطرجمع باش!
دیگری هم گفت:
- زود باش بجنب! از در پشتی بیرون می رویم، طوری که خودشان هم نفهمند.
همه مان لبخندی زدیم. من رو به یکی شان کردم و گفتم:
- باید خیلی مراقب باشیم. آدم های زرنگ و زیرکی هستند.
در حالی که هر کدام کیسه ای بر کول و دست داشتیم به سمت در عقب مغازه رفتیم.
- بچه ها بجنبید! باید سر کارشان بگذاریم. عجله کنید!
داشتیم می رفتیم که ناگهان صدایی میخکوبمان کرد:
- ایست! اگر حرکت کنید شلیک می کنم. چه کسی آن جاست؟
چراغ های مغازه روشن شد. به سرعت خودمان را پنهان کردیم. رنگ هایمان پریده و ترس تمام وجودمان را گرفته بود. دست همدیگر را گرفته بودیم. آن ها که از بیرون آمده بودند، به سمت مان هجوم آوردند. اما ما را ندیدند. چون ما از در عقبی رفتیم. اما خودم دیدم که به سمت دیگری پیچیدند. به هر مشقتی بود بیرون زدیم و پا به فرار گذاشتیم. از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم. همگی فریاد زدیم:
- شانس یارمان شد، خدا را شکر!
دو سه بار هم پاهایمان به هم گیر کرد و زمین خوردیم. تا آمدم بلند شوم، خودم را میان جمعی دیدم که داشتند فریاد می زدند که:
- تندتر بدوید! تا نرفته اند باید دستگیرشان کنیم.
همه شان به حالت تعقیب به سمت خیابان سرازیر شدند. من هم به دنبال آن ها می دویدم، تا بلکه بتوانم گیرشان بیندازم. پشت سر هم داد می زدند که:
- از این طرف برو! میان بر بزن! داریم نزدیک شان می شویم! تندتر!
داشتم با آن ها می رفتم که صدایی شنیدم.
- آفرین توانستی از دستشان فرار کنی. بیا! بدو! از این طرف. مطمئنا ما را گم خواهند کرد.
به دنبال او دویدم. اما سر کوچه ناپدید شد. تنها مانده بودم. صدایی شنیدم. دستی به شانه ام خورد. نگاه کردم. داشت می دوید. تا آمدم به خودم بجنبم، یکی از سر کوچه پیدایش شد. همان طور که می دوید رو به من کرد و فریاد زد:
- بدو! چرا این قدر معطل می کنی. مطمئنم نباید زیاد دور شده باشند.
من هم پشت سر او دویدم. اما نمی دانم چرا ناگهان ایستادم. کمی که گذشت کوچه خلوت خلوت شده بود. صدای هیچ کدام شان -حتی یک نفرشان- به گوش نمی رسید.
انگار همه شان آب شده بودند. به این سمت و آن سمت کوچه و خیابان نگاهی انداختم. انگار همه شان رفته بودند پی کارشان. خب فکر کردم من هم دیگر آن جا کاری نداشتم، باید می رفتم. دستانم را در جیبم کردم. همان طور که آوازی زیر لب زمزمه می کردم به سمت خانه به راه افتادم. نمی دانید قدم زدن در خیابان آن هم در خلوت شب، چقدر لذت بخش است!